خانه » عمومی » هذیان

هذیان

ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه صبحه. من وسط اورژانس نشستم. دیروز صبح ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه اورژانسو تحویل گرفتم درحالی که فک می کردم باید ساعت هشت تحویل بگیرم و داشتم نرم نرم حاضر میشدم و بابا داشت واسم صبحونه ی گرم حاضر میکرد که بوی هوس انگیزی داشت و من گشنه رو گشنه تر میکرد. اما من حتی فرصت نکردم بخورمش. چون یهو ساعت هفت و سی و پنج دقیقه اس ام اس اومد از نسیم که کجایی؟.. تحویل کشیک ساعت  هفت و نیمه. من تقریبن حاضر بودم ولی صبحونه ای که بابا حاضر کرده بود چی؟.. نه به خاطر اینکه گشنه بودم. به خاطر اینکه بابا صبح جمعه ای از لپ تاپ و وب گردیش دست کشیده بود و بخاطر من رفته بود توو آشپزخونه. ولی چاره ای نبود. دلشو شکستم. یه لقمه خوردم و راه افتادیم که برسونتم. دوباره اس ام اس اومد که کجایی.. اینترن شیفت قبل فوت شد از خستگی. بی حوصله جواب دادم «دارم میام دیگه». و همه که نه اما سهم زیادی از مشکلات بشری از این «دیگه» ته جمله ها شروع میشه. «دیگه» یعنی من اعصاب ندارم. رسیدم بیمارستان و یه راست رفتم اورژانس تا اینترن فوت شده رو بفرستم خونشون. دیدم خیلی خوش حال و رژ لب زده مشغول تلفنی حرف زدنه. رژ لب واسه اینترن کشیک، اونم کسی که میگفتن فوت شده زیاد بود. زدم روو شونش که منو ببینه و اشاره کردم که من اومدم و تو میتونی بری. گفت که هنوز نیومدن دنبالش و وقت دارم برم وسایلمو بذارم توی پاویون. منم راه افتادم طرف پاویون. درو باز کردم رفتم توی اتاق اینترنای داخلی. نسیم نشسته بود و یکی دیگه. گفتم چرا جو میدی؟.. گفت جو ندادم. گفتم هر کی هرکاری داره خودش باید زنگ بزنه و تو ذهنم ادامه دادم وکیل وصی نشو. وسایلمو تلپ انداختم و رفتم اورژانس. به نظرم تحویل کشیک هشت بود و اونا اشتباه میکردن. هنوزم فکرم همینه. ولی مسلمن اگه جمعه دیگه ای کشیک باشم هفت و نیم میام. آدمیزاده دیگه. چند دقیقه پیش رفتم بخش آنکولوژی واسه چک علائم حیاتی مریض. توو راه فهمیدم که بوی بارون میاد. چند ساعت قبل هم ساعت دو وقتی با اس ام اس «خوابی؟» هم گروهیم که فک میکرد نوبت منه اورژانسو ازش بگیرم بیدار شدم، هوا طوفانی بود. رعد و برق و باد شدید. به من فقط سروصداش رسید و بوی بارون. اونم وقتی دارم میرم پیش مریض بدحال بخش آنکولوژی. سرشب واسش ان جی تیوب (لوله معده) گذاشته بودم. بعد گفتن مایع آسیت (شکمش) رو تپ کن (بکش). دوبار خودم ترای کردم. هیچی نیومد. شک کردم اصلا مایع توو شکمش باشه. سونوگرافیشو خوندم: مایع آزاد فراوان در شکم رویت شد. شاخ درآوردم. پس چرا نمیاد؟.. زنگ زدم به ینترنی که فک می کنه و فک می کنیم در این زمینه اکسپرت تره. شایدم اعتماد به نفسش بالاتره. اومد و سه بار هم اون امتحان کرد. نشد. بی خیال نمی شد. انقد گفتم ولش کن بسه که شکستو قبول کرد. تا از اتاق مریضه درومدم رفتم توی بخش پرستار گوشی تلفن رو گرفت سمتم که رزیدنت باهات کار داره. دکتر آرومه بود. (یک بار سر فرصت و مفصلاً باید بنویسم از این آدمی که وسط کشیکای جنگلی و وحشیانه چطور آروم و متین باقی می مونه. که اصلا مگه ممکنه؟..) بهش گفتم نشد. گفت مگه میشه؛ بازم ترای کن. اومدم بهانه بیارم که مریض بیشتر ازین آب کش نشه. قبول نکرد و قول گرفت دوباره خبر بدم که چی شد. سرتونو درد نیارم. نشد. آخرش مریض رفت سونوگرافی و اونجا با دید بهتر واسش تپ کردن. این همونه که هر یه ربع بخاطرش باید از اورژانس برم بخش آنکولوژی و علائم حیاتیش رو چک کنم. بدحال هم هست. و شمام اگه نمی دونین بخش آنکولوژی کدوم بخشه، یه سرچ بکنین. همین الان یهو بارون شدید شد. دلم میخواست میرفتم دم در اورژانس و نگاه می کردم. ولی عوضش نشستم اینجا به وراجی. یه ربع بعدی هم نزدیکه و دوباره باید برم بخش آنکولوژی. اینترنای جراحی و رزیدنتای جراحی و طب اورژانس هم اینجا نشستن. رزیدنت جراحی میگه دیشب زنش مهرش رو قاطی لباسا انداخته توو ماشین لباس شویی و حالا رنگ مهرش تموم شده. همه می خندن. هیچی دیگه. همین.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s