خانه » عمومی » دریغ

دریغ

بعضی وقتا بهت زده می شم. از اینی که از خودم ساختم. گاهی حس می کنم دلم چکش می خواد. جوری که بکوبه روی تنم و این پوسته ی آهکی رو تیکه تیکه کنه و بریزه زمین. این پوسته ای که بدن واقعیم نیس. ولی ساختمش. گاهی حس می کنم دلم یه قیچی می خواد. جوری که ببُره این پیله رو. یا شعله های آتیش.. جوری که ذوب کنه این حجم منجمد مسجمه وار رو. گاهی فک می کنم چقدر دورم از چیزی که می خوام باشم و نمی تونم. از چیزی که می خوام باشم و به خودم اجازه نمی دم باشم. از چیزی که می خوام باشم و مجبورم نباشم. از چیزی که نمی خوام باشم و مجبورم باشم. این آخری از همشون بدتره. این یکی از همه بیش تر آهکی می کنه. بعضی وقتا بهت زده می شم از این که جایی زندگی می کنم که هیچی سر جاش نیست و درنتیجه هیچ آدمی خودش نیست. همه گارد. همه ماسک. همه سنگ. همیشه توی موضع دفاع. همیشه آماده ی جنگ. بعضی وقتا بهت زده می شم از این که زندگی داره می گذره و من دارم توی پوسته زندگی می کنم. و گرچه که این نه منم، اما مجبورم. مجبورم. مجبور. به این همه دریغ.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دریغ

  1. ایده ی عزیز! چقدر چقدر چقدر همونی رو گفتی که بیخ گلوم سنگینی میکنه…که همیشه سنگینی کرده…داستان غم انگیز زندگی کردن…بار هستی…دنیا جای عجیبیه…خیلی…و عجیب تر وجود آدمایی مثه ما تو این دنیاست…به چالش کشیدن دنیایی که چاره ای جز زندگی توش نداری هم سخته و هم غم انگیز…و بی فایده…گاهی میگم کاش کاش کاش من یه ماهی بودم…راضی به شنای هر روزه و سکووووووووووووت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s