خانه » عمومی » 542

542

نمی دونم از کی این اتفاق افتاد ولی از یه روزی به بعد تصمیم گرفتم حرف آدما رو زیاد باور نکنم. کاری به حرفای روزمره یا قصه هایی که از زندگیشون تعریف می کنن ندارم که اگه بگم اونا رو باور نمی کنم گاهی، حتماً انگ پارانویید بودن می خورم. اصلاً کاری به اونا ندارم. مسئله اون حرفاییه که راجع به من می زنن و خصوصاً تعریف ها. از یه روزی به بعد تصمیم گرفتم تعریف هایی که ازم می شه رو باور نکنم. چون واقعی بودنشون چیزی معادل صفره. آدما ازت تعریف نمی کنن که یه واقعیت خوبت رو دوباره یادت بیارن. آدما ازت تعریف می کنن فقط برای این که یه حرفی برای گفتن داشته باشن. یا شاید این جوری راحت تر بهت نزدیک می شن. مث یه غریبه که اولین جمله ی آشنایی رو با یه تعریف از تو شروع کنه. آدمای اطرافت بهت می گن لباس جدیدت خیلی بهت میاد  و اینو برای هر لباس جدیدی که بپوشی بهت می گن. یا بهت می گن خوشگل شدی وقتی که مدل موهات رو عوض کردی و اینو هر بار که مدل موهاتو عوض می کنی بهت می گن. بهت می گن چه دست خط قشنگی داری، چه صدای خوبی، چه پری، چه دُمی، عجب بالی.. در حالی که به هیچ کدوم اینا باور ندارن. اینو گفتن که سکوت نشه. که فقط یه چیزی گفته باشن. که جای خالی نظرات جدی رو با یه جمله دم دستی مثبت پر کنن. این جوری شد که دیگه واسم مهم نیس کسی از خودم یا کارام تعریف تعریف کنه. عمیقاً، قلباً، دروناً دیگه باور ندارم به چنین حرف هایی. گوش می کنم اما نمی شنوم. می شنوم اما جدی نمی گیرم. جدی می گیرم اما یادم نمی مونتشون. انقدر این کارو کردم که دیگه ناخودآگاه شده.

واسه همینه که بر عکس عاشق انتقادم. نه عاشق انتقاد نیستم چون آدم حساسی هستم و شنیدن انتقاد، زیاد منو به فکر وا می داره و هی فک می کنم که چرا اینو گفت؟ چرا من این جوریم؟  گاهی ناراحتم می کنه و گاهی هم بیش از حد شروع می کنم به این که ثابت کنم طرف مقابل داره اشتباه می کنه. با همه ی این حرفا همون قدر که تعریف ها رو نمی شنوم، انتقادها رو با آغوش باز می پذیرم. در همون حال که قلبم صد و هشتاد بار در دقیقه می زنه و انگشتام یخ می کنه که یعنی چه نقدی از من قراره بشه، می دونم که یه حقیقت عریان قراره بهم داده بشه. چیزی که می دونم حتی اگه واقعیت نداشته باشه، حداقل خالص ترین فکریه که تو سر طرف مقابلم بوده. و این ارزش منده.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”542

  1. خوشبختانه من هرگز از این تعریف های الکی نکرده م و نمی کنم.
    یادمه در ایام جوانی!! زیاد پیش می اومد که مامانم مثلا می گفت وقنی فلانی رو دیدی چرا نگفتی لباست بهت میاد؟ من می گفتم خب برای این که بهش نمی اومد، من اگه اینو می گفتم می فهمید دروغ می گم. مامی می گفت اگه فکر می کرد بهش نمیاد نمی پوشیدش.
    اما من هنوز سر حرفم هستم و واقعیت رو می گم به طرف. اطرافیان هم به تعریف های من اطمینان دارند به جان خودم.

    • چه کار خوبی.. :دی این اطمینانه خیلی خوبه! که بدونی یکی همیشه راستش رو بهت می گه. تحت هر شرایطی!

  2. حالا منظورم این بود که اگه یه روزی ازت تعریف کردم جان من جدی بگیر.
    :-)

  3. اینجوری فکر کردن اصلا خوب نیست ایده
    به رابطه هات لطمه میزنه
    آدما از هم خوب میگن ، از هم انتقاد میکنن.. و همه ی اینا رابطه رو میسازه
    مطمئنم نمیتونی با انتقاد خالی بسازی ، زندگی خشک و بی احساس میشه
    زندگی با همه ی دو متضادش خوبه ، خوب و بد
    چی شدی تو دختر؟
    بیام بکشمت؟

    • این نتیجه ایه که من در یک بررسی چندین ساله از آدمای دور و برم دستگیرم شده!..
      مال دو ساعت و دو روز و دو ماه نیست که راحت کنارش بذارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s