خانه » عمومی » قسمت دوم

قسمت دوم

اون هم همینطور؟ این جمله چه معنایی می تونه داشته باشه؟
مطمئن نبودم که راست می گه یا فقط مثل من یه چیزی گفته. شاید می خواست که دلیل سفرش رو مخفی کنه. دلیلی نداره به یه آدم غریبه بگه که برای چی اینجاست. ما هنوز اسم همدیگه رو نمی دونستیم. شاید باید بیشتر در مورد خودم حرف می زدم تا اعتمادش رو جلب کنم و بعد صمیمی می شدم.
از نظر اون من فقط یه آدم غریبه ام که وسط ناکجا ایستاده و داره توی آب سنگ پرت می کنه. هر چند از نظر خودم این کار جالبه, ولی قرار نیست که بقیه هم همین فکر رو بکنند. حتما برای همین ازم پرسیده که چرا با این جدیت مشغول به این کار هستم.
سکوتم طولانی شدو باید حرف می زدم و از لابه لای حرفهاش سر از کارش در می آوردم
پرسیدم: منظورت چیه؟ قراره چیکار کنی؟ جدی گفتی یا فقط می خواستی از جواب دادن فرار کنی؟
سنگی که توی دستم بود رو انداختم. یه جورایی از کارم خجالت کشیدم. دستهای خاکی ام رو با شلوارم تمیز کزدم و منتظر جواب موندم
یک کم چشمهاش رو تنگ کرد و گفت : دلیلی نداره بخوام دروغ بگم. یکی مه این کار رو بلده قراره بیاد و بهم کمک کنه که رویاهای بچه گی ام رو پیدا کنم
-یکی که این کار رو بلده؟ مگه داری درباره ی نجاری یا خوانندگی یا فوتبال حرف می زنی که میگی این کار رو بلده؟ می خوای بگی خودش قبلا اینکار رو کرده یا یکی از این نوابغ عرفانی جدیده که می خواد بهت بگه مدیتیشن کن و پاهات رو بالا بگیر و فلان دعا رو بخون تا حس کنی به اون چیزی که می خوای رسیدی؟
نمی دونم چرا یکدفعه اینقدر تند و مخالف حرف زدم. دخترک هم متوجه لحنم شد و گفت : فکر کنم خودت هم برای همین اومدی این بالا
گفتم: من فقط یه چیزی گفتم که بحث تموم نشه. نمی دونستم آدمهایی پیدا می شن که به این چیزها هم فکر می کنن
دخترک مکث کرد. بعد با اعتماد به نفس گفت : نمی دونم اون آدم خودش قبلا برای رسیدن به همچین چیزی تلاش کرده و بهش رسیده یا نه. اما می دونم اینبار قراره این کار رو بکنه و توی مسیرش من رو هم با خودش ببره و بهم یاد بده که چیکار باید بکنم. نه اینکه بیاد و بهم آموزش بده و بره
مکث کرد و ادامه داد: همون قدر که من می خوام این کار رو بکنم, اون هم می خواد.

اون حسی که همیشه دارم و دلم می خواد بقیه رو متقاعد کنم که دارن اشتباه می کنن باز به سراغم اومده بود. دلم می خواست مجبورش کنم قبول کنه که همچین چیزهایی وجود نداره و داره حرفهای بی معنی می زنه
سعی کردم با تمسخر لبخند بزنم و گفتم: شاید باهات شوخی کرده. اینجا قرار گذاشته و تو باور کردی و اومدی. اونوقت اون تو خونه نشسته و داره به سادگی تو می خنده. تا وقتی که خودش نیومده اینجا و باهاش حرف نزدی باور نکن

انگار از دستم خسته شده بود. خودش رو متمایل به رفتن نشون داد و گفت : خیالت راحت. چند ساعتی می شه که اومده. کلی با هم حرف زدیم. من هم مثل تو آدم دیر باوری هستم. ولی اینبار با خیال راحت باور کردم
لحنش یه جوری بود که یعنی : اگه حرف دیگه ای نداری خداحافظی کن
بدم نمی اومد اون آدم رو ببینم. اما نمی دونستم چطور این خواسته ام رو مطرح کنم. برای همین فقط گفتم: توی کارتون, هرچی که هست موفق باشین. امیدوارم این دوستت آدم خوبی باشه… نه یکی از اون موجودات عجیب و غریبی که همه جا پیدا می شن
و فکر نمی کردم به این سرعت به هدفم برسم ؛ » چرا نمی آی تا خودت باهاش آشنا بشی؟»
بعد از اون لحن سرد من, انتظار همچین جوابی نداشتم. برای اینکه فضا رو صمیمی تر کنم گفتم : خوب, خود من و تو که هنوز با هم آشنا نشدیم. اسمم رو نمی خوای بدونی؟
چشمهاش رو تنگ کرد و بهم خیره شد… بعد گفت : بگذار ببینم. تو راوی هستی, من هم که دخترک هستم. همین کافیه. اگه دلت می خواد راه بیافت تا بریم
حتما خیلی تعجب کردم که اضافه کرد: کافیه پاورقی رو نگاه کنی.
و مجبور شدم آخر این جمله یک 1 بگذارم و ادامه اش رو در پاورقی بنویسم.1

پاورقی :
این داستان از من, دخترک و اون مرد تشکیل شده

Advertisements

یک دیدگاه برای ”قسمت دوم

    • گفتم سه تا نوشته فرستاده بودی که پندینگ مونده بودن. من اصلاً ندیده بودمشون. یعنی نمی دونستم باید برم چک کنم و نوشته ها رو اپروو کنم. این یکیشون بود. بقیه اشونم پابلیش کنم؟
      همینو گفتم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s