خانه » بازی » ادامه ی یک داستان قدیمی

ادامه ی یک داستان قدیمی

برای تولد دو سالگی پسرم، بهامین، جشن بزرگی گرفته بودیم. حیاط خونمون بزرگ بود و هوای بهاری خنک هم سر سازگاری داشت و چی بهتر از دو ساله شدن تو هوای آزاد وقتی پات روی چمن سبز و تازه است و هم زمان که آرزوت رو تو دلت می گی و شمع هات رو به کمک وزش ملایم نسیم بهاری فوت می کنی، می تونی حرکت سریع یه شهاب رو تو آسمون ببینی که باورت شه آرزوت برآورده می شه. آهنگ های شاد و بوی اشتها آور کباب و همهمه ی جمعیت تو هوای خنک غروب که رفته رفته به شب نزدیک تر می شد، موج می زد و نوشیدنی ها به سلامتی بهامین بالا می رفت. همون طور که بین مهمون ها می چرخیدم که مطمئن شم داره بهشون خوش می گذره، نیم نگاهم به پسرم بود. آخرین باری که نگاهم بهش افتاد بغل خاله اش بود و داشتن کنار کیک عکس دسته جمعی می گرفتن. به طرف همسایه هایی که تازه از راه رسیده بودن رفتم و بهشون گفتم که اومدنشون چه قدر خوش حالم کرده. به دختر کوچولوی دوستم گفتم «درست مثل فرشته ها شدی» و در جواب تعریف هایی که از لباس نیلی رنگم می شد خندیدم و تشکر کردم و در عین حال چشم گردوندم دنبال کاوه. تو پذیرایی دست تنها بودم و کاوه غیبش زده بود. وقت روشن کردن شمع ها و بریدن کیک و باز کردن هدیه ها شده بود. باید می رفتم هدیه ی بهامین رو از خونه میاوردم. به خواهرم اشاره کردم هوای مهمون ها رو داشته باشه تا برگردم. پله های ورودی رو با حداکثر سرعتی که پاشنه های کفشم اجازه می داد بالا رفتم. چراغ ها خاموش بود و تنها، باقی مونده های نور قرمز غروب بود که فضا رو روشن می کرد. نسبت به هیاهوی بیرون، خونه دل گرفته و سوت و کور و خفه به نظر می رسید. راه پله ی مارپیچ رو به طرف طبقه ی دوم بالا می رفتم که سایه ی پهن شده روی دیواری که درست رو به روم قرار داشت رو دیدم. مکث کردم و بعد دو پله ی دیگه رو به آرومی بالا رفتم. دستم رو به نرده ها تکیه دادم. تو اون تاریک روشن، موهای قرمز “تیتانیا سامردریم” و انگشت های کاوه که روی شونه های برهنه اش می لغزید رو به وضوح می دیدم. طبق قوانین، حق داشتم برم جلو و تیتانیا رو هل بدم عقب و چهار-پنج تا سیلی جانانه تحویلش بدم. حق داشتم عادت کنم به حلقه های ازدواج تیر خورده ای که بالای سرم ظاهر می شد و دائم می چرخید. حق داشتم هق هق کنم و فین فین کنان برگردم به زندگی.. . کفش هامو در آوردم و پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و بیرون خونه که رسیدم نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. دیدم که بهامین روی چهارپایه ایستاده و خم شده روی کیکش و شمع هاشو با قدرت فوت می کنه و وقتی صدای جیغ و دست و تولدت مبارک بلند می شه به آسمون نگاه می کنه. سلانه سلانه با پاهای برهنه روی چمن ها به طرفش قدم برمی دارم.

.. برای من زمان از حرکت ایستاده بود در حالی که مهمونا هنوز تو شادی تولد غرق بودن. با تاریک تر شدن هوا، مشعل ها روشن می شن و جشن تولد به یه مهمونی تمام عیار تبدیل می شه. دختر و پسرهای جوون می رقصن و بزرگ ترها توی گروه های چند نفری ایستادن به حرف زدن و نوشیدن. دلم می خواد همه چی زودتر تموم شه. نگرانم و منجمد. انگار تو یه لحظه زندگیم متوقف شده. سعی کرده م با کاوه رو به رو نشم. اونم به نظر نمی رسه دنبالم گشته باشه. سرگردون و بی حوصله بین مهمونا می چرخم و تصنعی می خندم. گونه هام از این همه خنده های مصنوعی درد گرفته. گیج ام؛ بیش تر از اون که بتونم عصبانی باشم. دیگه هیچ چی مث سابق نمی شه. باورم نمی شه.. باورم نمی شه. تکیه می دم به تنه ی سرد یه درخت و رقصیدن مهمونا رو تماشا می کنم که دستی دور بازوم حلقه می شه. از روی شونه نگاه می کنم؛ کاوه ست. لب می گزم و می چرخم طرفش. دست دیگه اش به طرف یه زن با موهای قرمز دراز شده. نشونش می ده و می گه «ایده جان، تیتانیا، همسایه ی جدیدمون.»   با دهانی نیمه باز و نگاهی تقریباً شیشه ای به کاوه نگاه می کنم. دستای تیتانیا که به طرفم دراز شده رو در دست می گیرم. با صدایی ضعیف و لرزان ازش تشکر می کنم که اومده به جشنمون. تیتانیا دلبرانه می خنده و موهاشو از روی شونه هاش کنار می زنه و می گه همه چیز عالی بود و خیلی بهش خوش گذشته. احساس حماقت می کنم. بقیه حرفاشو نمی شنوم. نگاهم به کاوه ست که محو حرف زدن و حرکات زن موقرمز شده. قلبم درد می کنه. احساس می کنم دارم جون می دم. وقتی به خودم میام، تیتانیا ازمون خداحافظی کرده و داره دور می شه. بی حرکت می مونم. کاوه برمی گرده طرفم. دستش می لغزه دور کمرم و می گه «همه چی عالی پیش رفت، مگه نه؟». صورتم رو توی دستام قایم می کنم و به سینه اش تکیه می دم. صدای هق هقم تو صدای آتیش بازی که تازه شروع شده گم می شه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ادامه ی یک داستان قدیمی

  1. :((((
    غم انگیزه
    شاد بنویس
    چرا باید کاوه خیانت کنه؟
    تو پرفکتی و تیتانیا فقط راحت خودشو انداخته وسط
    باید بجنگی که اینجوری نشه
    نمیدونم
    راستی چرا اینجوری میشه؟ :(

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s