480

ديروز براي چند لحظه به قدري ترس ورم داشت، كه ديگه نترسيدم. يعني حجم ترس اون قدر زياد بود كه باعث مي شد نترسم. من، بالاي يه صخره بودم؛ به شدت لغزنده، در ارتفاع چند متري ِ رودخونه اي كه تمام مسيرش پر از تخته سنگ هاي بزرگ ِ ليز بود و آب ِ به شدت سرد و پرفشاري توش جريان داشت. همه ي زندگي من تو اون لحظه به نوك كفش ِ خيسم كه به يه لبه ي كوتاه و ليز توي ديواره ي صخره تكيه داده بود و به دستايي كه از دو طرف نگهم داشته بودن و صاحباشون به سختي تعادلشون رو حفظ كرده بودن بستگي داشت. يه زندگي و يه تكيه گاه كوچيك و دو نفر از دوطرف؟ همين؟.. و اين بي شك يه شوخي بود و به قدري وحشتناك بود كه فكر مي كردم مگه مي تونه واقعي باشه؟.. به هر حال من با مغز هنگ كرده‌ام، صخره ي ليز رو پشت سر گذاشتم و زنده موندم. به اين نتيجه رسيدم كه مغز هنگ كرده، مي تونه گاهي مفيد واقع بشه. در واقع اگه قرار بود هميشه ما به تمام ابعاد وحشتناك و وسيع يه واقعيت تسلط داشته باشيم، اين آگاهي نه تنها فلجمون مي كرد بلكه مي تونست از پا درمون بياره. چه به ديد علمي از لحاظ هورمونال، چه به ديد فلسفي، چه به ديد واقع گرايانه من احساس مي كنم به مغزمون بابت اين همه وقت شناسي و فهميدگيش، مديونيم. مرسي مغز عزيزم. دوستت دارم. اميدوارم بتونم جبران كنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”480

  1. موافقم باهات
    اگه همیشه بخوای به همه ابعاد فک کنی هرکاری سخت میشه ،خصوصا بُعد ترس…
    وقتی الان به اون پرتگاها فک میکنم باورم نمیشه که سالم رد شدیم ازشون،چیجوری زنده ایم؟والان میگم چه خریت و چه ریسکی کردیم..واقعا عجیب بود که مردم بچه به بغل رد میشدن از اونجا..

  2. روز واقعا خوبی بود، اتفاقا داشتم با عباس هم صحبت می کردم، گفتم ایده و مرجان ما رو، رو سفید کردن و خیلی خوب اومدن :)
    جای خوبی بود و بی نهایت زیبا، هر چند نور برای عکاسی اصلا خوب نبود ولی روز پر خاطره ای بود.
    در مورد پرتگاه هم آره، گاهی حماقت لازمه. خیلی وقت ها می گم، زنده موندن کاری راحتی هست ولی زندگی کردن کار سختیه، سعی کنید همیشه زندگی کنید و گاهی هزینه زندگی کردن از دست دادن جان هست! و دیروز ما همه زندگی کردیم :) البته بجز دو نفر که برای زنده بودن زندگی ها رو سخت کردن :)) ولی خب خارج از شوخی …
    یه بار هم من و عباس از دریاچه آب اسک داشتیم به دماوند می رفتیم، اون قسمت برای رد شدن باید از یه سخته که می تونم بگم تقریبا ۲۰ برابر صاف تر و لغزنده تر از سنگ های دیروز بود باید رد می شدیم و جالب تر اینکه تقریبا با زمین ۲۰ متری فاصله داشتیم، تا حدی که عباس هم گفت بهرام برگردیم!!!
    البته من یه طناب ساده به خودم بستم و بعد رد شدم و بعد هم عباس، هر بار به یاد اون صخره می افتیم نمی دونیم باید بخندیم یا از حماقت خودمون گریه کنیم! چون سنگش هیچ جایی برای گرفتن نداشت و کاملا گرد بود!! نمی دونم چه طور توصیف کنم فقط می تونم بگم مرگ رو با دست های خودمون رد کردیم.
    می دونی داستان این هست که گاهی تو باید از مرگ بترسی و گاهی برعکس!
    ما کوهنورد ها گاهی کار هایی می کنیم که مرگ هم از ما می ترسه :))
    ممنون از همراهیتون.

  3. اول از همه خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد و تونستی از اون معرکه جون سالم به در ببری :)
    بعدش هم، آره… راست میگی. هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به چیزی که گفتی ایمان میارم. واقعاً اینجوریه. گاهی مغزمون هنگ میکنه! و اون لحظه اگه این اتفاق نیفته و به جزئیات و چیزای مختلف فکر کنه، همه چیز رو خراب میکنه. گاهی باید حواسمون انقدر پرت باشه، که بدنمون تاب بیاره در مقابل چیزی که در جریانه.

  4. والا اینجور که شما تعریف کردی منم پا به پاتون ترسیدم و لرزیدم و عرق سرد نشست رو صورتم…خدا رو شکر که سلامت رد شدید… راستش من فکر می کنم مغز آدم قدرت اینو رو داره که همیشه و در همه حال انسان رو متعجب کنه… مثل همین هنگ کردگی ای که توضیحش را دادید… منم گاهی اوقات وقتی در بعضی شرایط حساس قرار میگیرم و نمی تونم تصمیم درست بگیرم، مغزم عنان اختیارم رو خودش به دست می گیره و از مهلکه ردم میکنه:)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s