470

ساعت دوازده شب است. لباس‌خواب شيري رنگ ِ نخي ِ كهنه ي گشاد و راحتم را پوشيده‌ام و مثل روح سرگرداني در قصر از اين سو به آن سو مي روم. يك بعدازظهر داغ و كرخت تابستاني را در باغ گذرانده‌ام. تمام مدت در سايه، روي تختي كه بين دو درخت گردو بسته بودم، بي حركت با چشماني نيمه باز دراز كشيده بودم. به نظر مي آيد آن بعد از ظهر آرام و گرم و رخوت آلود تابستاني، به مذاق آسمان خوش نيامده باشد. از چند دقيقه ي پيش، باد وحشي با خشونت تمام زوزه مي كشد. پرده هاي سفيد در تمام قصر به پرواز درآمده اند. مثل روح سرگرداني از اين گوشه به آن گوشه ميدوم و پنجره هاي بلند را يكي يكي به زحمت مي بندم تا پرده ها آرام بگيرند. آخرين پنجره را كه مي بندم، انگار در آرامش محض يك حباب، غوطه ور مي شوم. تمام شد. صداي گنگ زوزه ي باد حالا انگار خيلي از من دور است. نفسي به راحتي مي كشم و سلانه سلانه پله هاي بيشمار ِ مارپيچ را بالا مي روم تا به اتاق خوابم برسم. به نيمه ي راه‌‍پله رسيده ام كه صداي مشت كوبيدن بر در را مي شنوم. منتظر كسي نبوده ام. دو پله يكي راه پله را پايين مي آيم و از روي پنج پله ي آخر مي پرم و مي دوم به سمت در. قفل در ورودي قصر را باز مي كنم و دستگيره را پايين مي كشم. باد چنان محكم هجوم مي آورد كه در و من را، به عقب هل مي دهد و لباس خواب شيري گشادم به تنم مي رقصد. غريبه اي جلو مي آيد.  از راه گم كردنش مي گويد. از اين كه راه هاي ارتباطي قطع شده اند و نمي تواند دوستان همسفرش را پيدا كند. به داستانش گوش مي كنم. اجازه مي خواهد كه چند ساعتي را اينجا بماند تا آسمان آرام بگيرد. مي گويم مي تواند بماند اما فقط براي چند ساعت و بعد بايد برود. آسوده خيال وارد مي شود. در را دوتايي هل مي دهيم تا بسته شود. بايد گرسنه باشد. برايش تكه اي مرغ سرخ شده و يك بشقاب سالاد در انتهاي ميز ناهارخوري چهل نفره مي گذارم. قبل از اين كه بنشيند با فندكش يكي از شمع هاي روي شمعدان را روشن مي كند. به او يادآوري مي كنم كه چند ساعت ديگر بايد برود. روي صندلي اش پشت ميز جا به جا مي شود و من صندلي كناريش را عقب مي كشم و مي نشينم. غريبه صداي گرم و خواب آور خوبي دارد. كمي حرف زده ايم و او شامش را تا نيمه خورده كه برق قطع مي شود. حالا من و غريبه، در تاريكي عظيم يك كاخ، زير نور لرزان يك شمع، در گوشه اي از يك ميز طويل نشسته ايم.. چليك.

شامش كه تمام مي شود از دست پختم تعريف مي كند. مي گويم غذاهاي خوبي بلدم بپزم و يادش مي آورم كه تا چند ساعت ديگر بايد برود. غريبه پاهايم را كه آرام زير ميز تاب مي خورند نمي بيند. مي پرسد مي تواند دوش بگيرد؟ به او مي گويم دنبالم بيايد تا راه را نشانش بدهم و اضافه مي كنم كه چند ساعت ديگر بايد برود. شمع روشن را از روي ميز برمي دارم و راه مي افتيم. دامن لباس خوابم را با يك دست جمع كرده ام كه در تاريكي دردسر ساز نشود. از پله ها بالا مي رويم. حمام را نشانش مي دهم و جاي حوله و بقيه ي وسائل را. تشكر مي كند. بهش مي گويم بايد تا چند ساعت ديگر برود. از پنجره ي كنار حمام به آش شعله قلم كاري كه باد آن بيرون پخته ست خيره مي شوم. غريبه خيلي زود دوش گرفتنش تمام مي شود و اجازه مي دهد زير نور شمع كه حالا به نيمه رسيده به طرف اتاق خواب راهنماييش كنم. غريبه بوي خوبي مي دهد. محض اطمينان از او كمي فاصله مي گيرم و ازش مي پرسم حواسش هست كه تا چند ساعت ديگر بايد برود؟ زير نور شمع مي بينم كه سري تكان مي دهد. به اتاق خواب مي رسيم. شمع را روي ميز مي گذارم. بالش ها را برايش جا به جا مي كنم و مي گويم حالا مي تواند بپرد توي تختش و لذت ببرد و حواسش باشد كه تا چند ساعت ديگر بايد برود. مي پرد توي تختش و آه خسته اي مي كشد. تمام شد. حالا بايد بروم. غريبه نمي داند كه دوست ندارم او و موهاي نمناك به هم ريخته ي خوش بويش را تنها بگذارم. بيرون مي روم و وقتي تاريكي كورم مي كند به ياد مي آورم كه شمع را در اتاقش جا گذاشته ام. سراسيمه بر مي گردم. اما اتاق هم تاريك است. غريبه مي گويد شمع را خاموش كرده است. سراغ فندك را مي گيرم. مي گويد روي ميز ِ طولاني، جا گذاشته است. مستاصل همان جا كنار در مي ايستم. خيلي تاريك است. ناگهان نزديك شدن غريبه را حس مي كنم. خودم را آرام عقب مي كشم. مي گويد لازم نيست بترسم و بهتر است بيايم روي تخت بنشينم. سري تكان مي دهم كه او در تاريكي نمي بيند. كورمال كورمال به طرف تخت مي رويم. او دراز مي كشد. من لبه ي تخت مي نشينم. مي گويم باد آرام تر شده؛ تا چند ساعت ديگر بايد برود. مي گويد بهتر است دراز بكشم؛ بايد خيلي خسته شده باشم. راست مي گويد. خيلي خسته ام؛ و بي جان. روي تخت مي خزم. كنار غريبه و موهاي خوش بوي نمناكش. خواب از سرم مي پرد. غريبه غلت مي زند و يك بالش زير سرم جا به جا مي كند. هنوز نگاهش به من است. دست هايم را حلقه مي كنم دور گردنش. نزديك تر مي آيد. در گوشش زمزمه مي كنم كه تا چند ساعت ديگر بايد برود.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”470

  1. اوم م م م
    عجب چیزی نوشتی
    موضوعی متفاوت
    بازم فضاسازی عالی ای داشت
    اونجا که پنجره ها رو میبنده رو دوس داشتم ، مخصوصا وقتی گفتی مثل غوطه ور شدن در حباب کلی کیف کردم ، آخه دقیقا حسش همینه
    آخرشم گیجی جالبی داشت شخصیت داستانت ، گیج غریبه بودن ، نمناکی موهاش ، بوی خوبش
    همش بامزه و جالب بود برام
    خیلی قشنگ شد در کل
    فقط کاش یه خورده طول میدادی این موضوع گیج غریبه شدنشو که به همین زودی انقد بهش نزدیک نشه ، البته از یه جهاتی هم همین جریانش جالبش میکنه
    به هر حال خیلی دوسش داشتم

    • مچكرم كه دوستش داشتي
      >:D<
      راستش من اول بيش تر از اين نوشته بودم
      بعد حذف كردم كه كوتاه بشه
      چون نگران حوصله ي خواننده بودم! :دي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s