خانه » روزانه » از روزهاي بيمارستان

از روزهاي بيمارستان

توي سالن انتظاريم. به ترتيب روي يه رديف صندلي نشستيم كه كنار ديواره و از در شيشه اي بيمارستان تا راهروي ورودي به بخش ها كه دو تا نگهبان جلوش وايستادن، ادامه داره. ساكتيم. هر كي درگير فكراي خودشه. يه مامان بزرگ ِ ني ني به بغل از جلومون رد مي شه. خيلي شاده.. . ني ني يه بقچه است؛ تو بغل مامان بزرگش. نگاه هممون با قدم هاي مامان بزرگه مي ره جلو. به سمت در شيشه اي. پشت سرش باباي ني ني مياد كه زير بازوي مامان ني ني رو گرفته. مامان ني ني نيم قدم-نيم قدم راه مي ره. نگاهمون نيم قدم-نيم قدم باهاشون مي ره جلو تا در شيشه اي. از در مي گذرن. نگاهمون هنوز بهشونه. حالا اون بيرون، زير بارونن و دارن نيم قدم-نيم قدم به ماشينشون نزديك مي شن. نگاهم مي افته به خودمون. به انعكاس شيش تا صورت ِ گرفته و غمگيني كه تو شيشه افتاده و به شادي ِ اونايي كه دارن سوار ماشين مي شن با حسرت نگاه مي كنه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”از روزهاي بيمارستان

  1. من فکر میکنم حداقل همین قدر عدالت باید باشه که تعداد روزهای شاد و خوشی تو زندگی افراد برابر باشه … اگر امروز غمگین بودی خب حداقل پس فردا بهت خوش بگذره که امروز رو یادت بره …

  2. روزای فوق العاده غمگینی بود ، مخصوصا واسه تو
    و حسابی عوضت کرده
    امیدورام دیگه همیشه روزای خوب بیستر باشن و روزایی مثه اونو دیگه هیچ وقت تجربه نکنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s