خانه » داستان » روزنامه

روزنامه


کلید رو تو قفل چرخوند و هنوز تو نیومده پرسید : روزنامه رو خوندی؟ میدونستم منظورش از روزنامه صفحه ی حوادث روزنامه ی ایرانه! عادت کرده بود که هرروز, روزنامه ی ایران رو به خاطر صفحه ی حوادثش بخره. اوایل خیلی سعی کردم منصرفش کنم؛ براش از مجلات زرد گفتم و چرت و پرت هایی که توشون چاپ می کنن و به خورد ملت می دن. ولی بالاخره یه روز فهمیدم که بحث کردن باهاش بی فایده ست. مثل همه ی زنها آخرش کار خودش رو می کنه. بعد از گذشت یکی دو سال حالا دیگه جزوعادتمون شده بود؛ اون صفحه ی حوادث رو می خوند و من هم یه نگاهی به صفحه ی ورزشش می انداختم , بعضی وقتها هم جدول و اگه داشت سودوکو اش رو حل می کردم

*

لباسش رو عوض کرد. از پاکت روی میز جلوی تلویزیون 2 تا سیگار در آورد و یکی اش را داد به من. دکمه ی دستگاه چایی درست کن رو فشار داد و روزنامه به دست روی کاناپه ولو شد

جاسیگاری رو نزدیک کشیدم و کانال رو به دنبال تکرار سریال های دیشب عوض کردم. تو خونه فقط من تلویزیون نگاه می کردم. زنم از روزی که برادرش توی تصادف فوت کرد دیگه کاری به کار تلویزیون نداره. اون روز ساعتها گریه کرد و کنترل به دست, دنبال یه برنامه ای می گشت که بتونه برادرش رو بهش برگردونه؛ و اگر نه, حداقل دردش رو آرومتر کنه. تا اینکه بالاخره نتیجه گرفت :«هیچ وقت اون چیزی که می خوای رو پخش نمی کنن. حالا اگه عروسی بابام بود, همه جا عزاداری نشون می داد»

چایی ساز بوق زد. لیوانم رو برداشتم و به طرف آشپزخونه رفتم. در یخچال که درست بسته نشده بود رو چفت کردم و یه جوری که صدام به پذیرایی برسه گفتم : لیوان یا فنجون؟

صدای جیر جیر کاناپه بلند شد. یعنی زنم داره سعی می کنه خودش رو یکجوری که راحته توش جا بندازه. بعد با صدای بلند گفت :« هیچ کدوم. ببین اینجا نوشته یه دانشجوی دیوانه تو دانشگاه شیراز, دستگاه اکسیژن مریض ها رو خاموش می کرده. مثلا میخواسته کمک کنه که زودتر بمیرن. عجیب نیست؟ همچین احمقی قرار بوده یه روزی پزشک بشه.ببین ما جونمون رو دست چه قاتلهایی می سپریم.طرف پنج تا مریض رو تو بیمارستان با قطع کردن دستگاه هاشون کشته. باورت می شه؟ پنج نفر»

از آشپزخونه اومدم بیرون. با چشمهای خیره به من نگاه می کرد و ازم انتظار جواب داشت. شونه بالا انداختم و اجازه دادم این حرکت رو هر جور که می خواد تعبیر کنه. نچ نچی کرد و دوباره مشغول خوندن شد

کنترل تلویزیون رو برداشتم و کانال ها رو عوض کردم. بمبی تو فلسطین ترکیده بود و چند نفر کشته شده بودن, بارسلونا و رئال مادرید داشتن توی یک کانال دیگه سر قهرمانی با هم می جنگیدن, قیمت طلا تکون خورده بود و همه چیز قرار بود گرون بشه, گورخرها برای باز هزارم کنار رودخونه رفتن و تمساح ها به سمتشون حرکت کردن. زنم با پنجه ی پاش زد به پام و گفت: «ببین , تو دانشگاه شیراز چند تا رفیق داری درسته؟ بهتره یه زنگ بهشون بزنی و بپرسی قضیه چیه! بگو از اولش برات تعریف کنن. یالا زنگ بزن»

*

شب زودتر از من به رختخواب رفته بود. ملافه رو تا روی سینه هاش بالا کشیده بود و جاسیگاری رو گذاشته بود روی شکمش و غرق در فکر سیگار می کشید. یک نخ هم برای من گذاشته بود روی میز عسلی کنار تخت. از روزی که قول داده بود که بدون من سیگار نکشه حتی توی خونه, این کار رو نمی کرد! اما من قصد نداشتم قبل خواب سیگار بکشم. با این وضع داغون معده ام ترجیح می دادم یک کم رعایت کنم.

به حلقه های دود نگاه کردم که از هم باز می شدن و به سمت توری پنجره می رفتن و محو می شدن. تلفن رو کشیدم و آی دی کالر رو وصل کردم و خزیدم تو تخت. اون طرف راست و کنار پنجره می خوابید و من سمت چپ, به طرف در.

بی مقدمه برگشت و گفت : « اگه یه کاری ازت بخوام برام می کنی؟ جواب صادقانه می خوام با یه آره و نه گفتن ساده از سرخودت بازم نکن, باشه؟»

گفتم:« حالا اول بگو ببینم چی می خوای. روی «صادقانه» تاکید نمی کردی نمی شد؟»

گفت:« اگه یه روز من فقط می تونستم زیر دستگاه زنده بمونم؛ لطف کن و بیا بیمارستان و 2شاخه رو از برق بکش و تا مطمئن نشدی که تموم کردم نرو؛ باشه؟ اگه این کار رو می کنی الان بگو که خیالم راحت باشه. قبول؟ فقط بیا و اون 2شاخه ی لعنتی رو از برق بکش»

فکر نمی کردم هنوز ذهنش درگیر این ماجرا باشه. سعی کردم با یه جواب بی ربط موضوع رو عوض کنم. گفتم :«ممکنه تا اون موقع هر کدوممون یه ور دنیا باشیم. چراغ رو خاموش کنم؟»

بی خیال نشد. گفت :« خواهش می کنم! هرجایی هم که باشی خبر اینکه من دارم میمیرم بهت می رسه… وقتی شنیدی؛ خودت رو برسون و این کار رو بکن, باشه؟ خیلی برام مهمه- می دونم دیوانگیه ولی اگه الان قبول کنی خیالم راحت می شه»

*

سکوت کردم. به جاش پاشدم پنجره رو بستم. دلم نمی خواست نزدیک صبح که هوا سرد می شه از خواب بیدار بشم. چراغ رو خاموش کردم و برگشتم توی رختخواب. بازم حرفی نزدم. سکوتم رو بد معنی کرد و گفت :« مرسی که قبول می کنی! بیا اینجا رو بوس کن» ؛ و پیشونیش رو نشونم داد

بوسیدمش و شب به خیر گفتم. حوصله ی عشق بازی نداشتم. قضیه ی اون دانشجوی احمق فکر من رو هم مشغول کرده بود. به این  فکر می کردم که اگه من زیر اون دستگاه لعنتی باشم؛ دلم نمی خواد کسی خاموشش کنه… برای اولین بار شاید حس می کردم که زندگی حتی تو اون شرایط هم ارزشش رو داره؛ یه جورایی از اون پسره ی روانی بدم اومد

*

چرخیدم و ساعت رو کوک کردم. شاید فردا من هم یه نگاهی به اون صفحه انداختم؛ اما فعلا باید می خوابیدم. پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم و چشمهام رو بستم. پیش خودم فکر کردم که کاش پنجره رو نمی بستم. می تونستم صبح زود که از سرما بیدار می شم اون یه نخ سیگاری رو که برام کنار گذاشته بود رو بکشم.

خسته تر از اون بودم که دوباره از جام بلند شم. فراموشش کردم. چشمهام رو بستم و به صدای نفس های زنم گوش دادم

Advertisements

یک دیدگاه برای ”روزنامه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s