خانه » شبانه » مبارکه

مبارکه

خوب

راستش رو بخواین خودم می دونم که صاحب اصلی اینجا من نیستم. بلاگ مال ایده ست.  اصلا از اسمش مشخصه. ایده های من. اگه مال من بود می شد صباهای من.

حتی راست ترش رو بخواین باید بگم که سر اینکه من چقدر اینجا مالکیت داشته باشم با خود ایده ساعتها و ساعتها بحث و دعوا کردیم و اگه نمی دونین باید بگم که موقع دعوا؛ ایده واقعا موجود ترسناکی میشه! من اول شروع به دعوا کردم و بعد این رو فهمیدم

از طرف دیگه؛ چند هفته ست ازش خبری ندارم. هیچ سری به اینجا نزده و حتی آنلاین هم نشده. نمی دونم ماجرا چیه اما مطمئنم که کار واجبی داره. وگرنه حتما دوست داشت واسه سالگرد «ایده های من» و یا در تبریک نوروز یه چیزی بنویسه.

خوب؛ درسته که ما اونقدر صمیمی نیستیم که بدونم سرش با مریض ها گرمه یا از اینترنت دلزده شده یا پای یک ماجرای عشقی وسطه که غیب شده, اونقدر دوست هستیم که وظیفه ی نوشتن در مورد اون چیزهایی که گفتم رو به عهده بگیرم

Yeah! that`s what friends do… the show must go on

*

هر چقدر فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه. خیلی وقته قطعه ی ادبی ننوشتم, در وصف بهار و تازگی و این جور چیزها. بهتره بگم که کلا از نوشتن خیلی فاصله گرفتم. کلمات لجباز شدن و باید به زور تو مغزم دنبالشون بگردم و هی تایپ کنم و دوباره از اول بنویسم.

می خواستم از روز اولی بگم که قرار شد دوباره بلاگ بنویسم و ایده بهم پیشنهاد داد که بیام اینجا تا کمکم کنه آخرین زورهام رو بزنم. چون از اون قدیم ها که عاشق نوشتن بودم و تو هر شرایطی راه حلم برای مسائل و مشکلات وبلاگم بود من رو می شناخت.با خودم فکر کردم چه پیشنهاد سخاوتمندانه و جالبی, یه کار جدید… بالاخره یه کاری که تا حالا نکردم و می تونه کلی روحیه ام رو عوض کنه پیدا کردم.

نمی دونم اون به چی فکر کرد؛ ولی می دونم که اوضاع اون جوری پیش نرفت که هرچ کدوم انتظار داشتیم یا پیش بینی کردیم.

و حالا, انگار توی یک چشم بهم زدن, یا حتی سریعتر از این حرفها, یکسال گذشته و من وقتی می خوام در مورد دلتنگی های غروب های دلگیر جمعه حرف بزنم, جایی رو بهتر از اینجا پیدا نمی کنم. یا وقتی نصف شب به سرم می زنه که یه آهنگ قدیمی رو ترجمه کنم صاف میام این تو و صفحه ی «افزودن نوشته ی تازه» رو باز می کنم.

سال جالبی گذشت. می تونم بگم خیلی سخت بود. شهر عوض کردم, خونه عوض کردم, دانشگاه عوض کردم, مقطع عوض کردم و همه ی اینها اینقدر سریع اتفاق افتاد که نتونستم به سختی هاشون فکر کنم. قبل از اینکه خودم رو آماده ی یه پیش آمد تازه یکنم می دیدم که الان وسطش هستم.  وقتی از دور بهش نگاه می کنم این حس بهم دست می ده  که خیلی ترسناک بوده, اما حالا که گذشته می بینم فقط یک سال معمولی بود که گذشت… شعار نیست! نمی خوام بگم «باید رفت توی دهن مشکلات و باهاشون مواجه شد» و از این جور اراجیف. بر عکس؛ فقط می خوام بگم که زود می گذره. کاش اینقدر زود نمی گذشت

من رو ببین!!! باز حواسم پرت شد و سانتی مانتالیسمم عود کرد.

بی خیال

می خواستم بگم «ایده های من» پیر تر شد و می خواستم بگم عیدتون مبارک

*

( این کار رو به خاطر دین به ایده کردم, نه به خاطر اعتقاد به سال تحویل یا عشق به این وبلاگ)

صبا

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مبارکه

  1. تشکر می کنم بابت این پست
    می دونم کار آسونی نبوده واست نوشتنش

    چیزی که باعث شه من مدت مدیدی از اینترنت دور بمونم حتماً قضیه ی مهمیه.. به شدت درگیری داشتم. درگیری های بد. سخت. هنوز هم می شه گفت ادامه داره.

    خوش حال شدم دیدم حواست به این جا بود.
    مرسی.
    ادامه بده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s