خانه » داستان » هفت سین

هفت سین

یه لیوان آب رو ریختم توی شیر جوش. شیر گاز رو پیچوندم و فندک زدم. زیاد طول نکشید تا آب جوش اومد.  پودر ژله رو ریختم توی یه ظرف و با آب داغ مخلوطش کردم و شروع کردم به هم زدن . آخرین جمعه ی سال بود و اواخر عصر. رفتم پشت پنجره و به خورشید نگاه کردم. حدس زدم که حدود یه ساعت دیگه شب می شه. یه گربه ی ساه و سفید از روی سطل آشغال بزرگ توی کوچه پرید پائین و دوید دنبال یه گربه ی دیگه. از کنار مادر و دختر ساهپوستی که نمی دونم تو محله ی ما چیکار می کنن گذشتن.

حس کردم ذرات ژلاتین کامل زیر قاشقم حل شده. یه لیوان آب سرد ریختم به ظرف اضافه کردم و گذاشتمش توی یخچال. قاشق رو لیسیدم و انداختم توی ظرف شویی و مقوای ژله رو برداشتم که بندازم دور. روش نوشته بود, خارج از قسمت یخدان نگه داری شود.

از آشپزخونه اومدم بیرون. فقط من توی خونه بودم و زنم طبق معمول قبل بیرون رفتن, همه ی چراغها رو خاموش کرده بود. ضبط رو روشن کردم و رفتم یه سیگار روشن کردم و توی پذیرایی , روی کاناپه نشستم.  یادم اومد که باید شلوار می خریدم و قول داده بودم که یه سر به مادرم بزنم. صبح قرار بود زود بیدار بشم و ببرمش بهشت زهرا. سالی یکبار یاد امواتش می افتاد و دوست داشت من هم اون یکبار رو همراهش باشم. به قصه هاش در مورد آدمهایی که یه روزی نزدیکانش بودن و الان اون زیر خوابیدن گوش بدم و بالای سر هر قبر, پا به پای خودش فاتحه بخونم و با یه سنگ کوچیک دوبار بزنم روی خاک هر نفر.  هیچ وقت هم نمی خواست از این نقشه های بهشت زهرا بخریم.  از اونهایی که اسم هر قطعه و شماره ی هر سنگ رو توش داره و می تونی کمتر از پنج دقیقه هر کسی رو که می خوای پیدا کنی.  به نشونه های خودش بیشتر اعتماد داشت.

«اها, این جناب سرهنگه… پس یعنی بابات باید سمت چپ باشه. بعد از اون درختها». و بعضی وقتها هم یکدفعه وایسه و بزنه زیر گریه: « این قبر پسردایی منه… پسر دایی قدیر. چهارده سالش بود که فوت کرد. صرع  داشت خدا بیامرز»

سیگارم رو خاموش کردم و رفتم پنجره رو باز کردم تا بوی دود بره. یکی از همسایه ها جلوی پارکینگش و نصف کوچه رو آبپاشی کرده بود و حالا داشت یک سری از وسایل کهنه ی خونه اش رو می گذاشت دم در. ترجیه می داد سال که عوض می شه, تا جایی که پولش می رسه همه چیز رو نو کنه. زن من هم عاشق این کاره. کلا عاشق خرید چیزهایی که داریم و دور انداختن قبلی ها. خیلی وقتها لذتی که از دور ریختن می بره بیشتر از لذت خریدشه. بر عکس من که همه چیز رو نگه می دارم. تا جایی که می تونم سعی می کنم چیزی رو دور نریزم. خونه مون سه خوابه است و هنوز تصمیم نداریم که بچه دار بشیم. من هم یکی از اتاقها رو تبدیل کردم به یک جور انبار. یا به قول زنم سمساری. یه وقتهایی که دلم می گیره میرم توش و به کامپیوتر کهنه, توپ بسکتبال قدیمی, لباس های از مد افتاده و یادگاریهای دیگه ام نگاه می کنم. یا پیپ بابا رو پر از توتون می کنم و سعی می کنم ادای بابا رو توی روزهای اوجش در بیارم. رو صندلی لهستانی بشینم و دود رو آروم از توی دماغم بدم بیرون.

«بابات مرد خوبی نبود» وقتی مامانم این جمله رو می گه یعنی بالاخره قبر رو پیدا کرده. یکبار گفت: « می گن پشت سر مرده حرف نزن. مگه می خواد چیکارم کنه؟ بیاد تو خوابم و اذیتم کنه؟ مگه وقتی زنده بود کم اذیتم کرد و من کم تحمل کردم که الان از این بترسم.» بعد کنار سنگش می شینه و میره تو فکر و فقط سرش رو تکون می ده. بعد کم کم جایی که اسم بابا رو نوشته رو با دست تمیز می کنه و می گه « سیروس فرمان آرا, خدابیامرزدت سیروس. یکسال دیگه هم گذشت و انگار نه انگار که رفتی. امروز فردا عیده. امسال می خوام سوم عید رو بشینم خونه, هرکی می خواد بیاد دیدنم بیاد. بازدید هیچکی هم نمیرم. حوصله ندارم توی این شلوغی ها از این سر تهرون تا اون سرش برم. که چی بشه؟ کدومشون وقتی کارشون دارم پیداشون می شه؟ اون از پسرت. یک ذره محبت نداره. بدتر از خودت می مونه». و انگار نه انگار که من اونجا وایسادم یه نیم ساعتی به اندازه ی یکسال حرف می زنه. بعد هم بهم پول میده می گه خرما بخر پخش کن, هر چند می دونه من با اون پول سیگار می خرم و یا بنزین می زنم.

صدای ضیط رو کم کردم و به زنم زنگ زدم. دردسترس نبود. حتما رفته تجریش از «عمه»  سمنو بخره. به مامان زنگ زدم که عذر بخوام و یه دروغی ببافم. تلفنش رو جواب نداد. هوا داشت تاریک می شد و دلگیر. لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. پیاده تا ایستگاه اتوبوس رفتم. باجه فروش بلیط تعطیل بود و جز من کس دیگه ای منتظر اتوبوس نبود. به راننده گفتم که بلیط ندارم و به جاش پول می دم. گفت :« اشکالی نداره. برو بشین». روی یک صندلی تکی نشستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم و بیرون رو نگاه کردم. پشت چراغ قرمز میرداماد چندتا حاجی فیروز داشتن می رقصیدن و از مردم پول می خواستن. دو سه تا گلفروش خیابونی هم بین ماشین ها می چرخیدن.

راننده رادیو رو روشن کرد. چند دقیقه مونده بود تا اذان و رادیو داشت قرآن پخش می کرد.  رسید به آیه ی «الم نشرح لک صدرک؟» و چراغ سبز شد. یکی از حاجی فیروز ها بهم نگاه کرد و برام دست تکون داد!  من هم در جوابش لبخند زدم. اتوبوس راه افتاد

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هفت سین

  1. شاید زیاد شبیه داستانهای همیشگیم نباشه
    اما یه تیکه از یک زندگیه؛ با احساسی که اون لحظه داره
    همین کافیه
    صبا!

  2. حدس زدم یه تیکه از زندگی باشه.میرداماد و اینا!
    اصن با قبلیا قابل مقایسه نیس. خیلی ایرانیه، یعنی اوریجینال.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s