خانه » بازی » اين داستان ادامه ندارد

اين داستان ادامه ندارد

من آدم ِ تاريكي نيستم. از توانم خارجه تاريكي رو تحمل كردن. از تاريكي مي ترسم. شايد واسه تاريكي هاي آشنا مث تاريكي اتاقم شجاع باشم، اما تاريكي هاي غريبه هميشه برام وحشتناك هستن. تاريكي يه جاده وسط جنگل، چيزي نبود كه از پسش بربيام. بي حرف دنبالش راه افتادم. اولش لازم بود يه خرده بدوئم تا بهش برسم و بعد از اون فقط كافي بود تند تند قدم بردارم. به روم نياورد كه بهش گفتم مي تونه بره ولي باز دنبالش راه افتادم. منم چيزي نگفتم. يا واسش مهم نبود يا درك كرده بود. يه خرده كه گذشت يه صداي لخ لخ از دور اومد. شبيه صداي حركت يه ماشين ِ حسابي قراضه. يه خرده ديگه گذشت تا بهمون برسه. تا ماشين رو ديد ظرف قرمز را بالا گرفتو جوري كه تو نور چراغ سمت راست ماشين كه تنها چراغ سالمش بود ديده بشه. ماشين قراضه از حركت وايستاد.  منم تو چند قدمي وايستادم. اون رفت جلو و از پنجره ي باز با راننده صحبت كرد. نمي شنيدم چي مي گن. كنجكاو هم نبودم. يك جور ياس فلسفي بي موقع احاطه ام كرده بود. فقط تصور مي كردم از اين جا تا خونه چه قدر راهه. از اين جا تا حموم. تا تخت. تا رها شدن. تا خواب راحت.. . مشخصاً راه زيادي بود و بهتر بود خودم رو با تصاوير ذهني زيبا آزار ندم. ما فعلاً وسط يه جاده ي تاريك كه با تك چراغ روشن يه ماشين قراضه منور مي شد وايستاده بوديم و هنوز معلوم نبود سرنوشت چه نقشه اي واسمون تو سرش داره.

– مي گه ما رو تا پمپ بنزين با خودش مي بره.

– قابل اعتماد هست؟

ولي اون انگار كه نشنيده باشه، جوابي بهم نداد. سريع سوار ماشين شد و منم مطيعانه سوار شدم. توي ماشين بوي تند بدي مي اومد. شيشه رو كشيدم پايين و سرم رو دادم بيرون تا هواي سرد به صورتم بخوره و كمكم كنه بالا نيارم. وسط يكي از پيچ ها وايستاد. با تعجب سرم رو از پنجره آوردم تو. بعد از اون همه چيز به سرعت اتفاق افتاد. يه عده ريختن سرمون و از ماشين بيرونمون آوردن. دست و پاهامون رو بستن. راننده ماشين قراضه دست به كمر وايستاده بود. تو تاريكي چهره اشو نمي ديدم ولي احتمالاً‌ از شرايط راضي بود. عوضي. زياد نمي ترسيدم. چون مطمئن بودم دارم خواب مي بينم و به زودي بيدار مي شم. ازمون پرسيدن چه قدر پول همرامونه و ما گفتيم چيز زيادي نيست. جاي ماشين رو پرسيدن. اون نمي خواست جواب بده. منم نمي دونستم جاي ماشين كجاست. اما اونا فكر مي كردن دارم دروغ مي گم. موهاي اونو كشيدن عقب جوري كه سرش هم عقب رفت و گردنش اومد جلو. مي خواستن گردنش رو ببرن. من تكرار كردم كه چيزي نمي دونم. داشت گريه ام مي گرفت. خواب بود ولي خواب وحشتناكي بود. داد كشيدم «راحتش بذارين» اما اونا بهم توجهي نكردن. يه بار ديگه جاي ماشين رو ازم پرسيدن و من گفتم تو يكي از پيچ هاست ولي نمي دونم چقدر از اين جا راهه. اونا بازم باور نكردن و چاقو رو كشيدن روي گردنش. خون فواره زد و اون بي حركت رو زمين افتاد. چشمام گرد شده بود. حتماً‌ داشتم كابوس مي ديدم. چرا از خواب بيدار نمي شدم؟.. اونا اون رو همون جا نيمه جون و خون آلود رها كردن و منو در حالي كه به شدت جيغ و داد مي كردم گذاشتن توي ماشين. انقدر همه چيز بد و وحشتناك بود كه حتم داشتم واقعيت داره. ديگه فهميده بودم خواب نيست. ماشين حركت كرد و يكيشون كه جلو نشسته بود و چاقوي خون آلود دستش بود، خون رو با شلوارش پاك كرد و چاقو رو تو جيبش گذاشت. دوست داشتم بالا بيارم. همين كار رو هم كردم. داشتم زار زار گريه مي كردم. كسي بهم توجه نمي كرد. يهو ماشين وسط راه به يه شي حجيمي برخورد كرد و وايستاد. شمايل يه آدم رو تو تاريكي تشخيص دادم. اون جنايتكارا از ماشين پياده شدن. خون جلوي چشماشون رو گرفته بود. من هنوز تو ماشين بودم. ديدم كه اون آدم ضد ضربه چطور يكي يكشون رو لت و پار كرد و يه گوشه انداخت. وقتي همشون رو سر فرصت كشت، داشت مي اومد طرف ماشين كه من هنوز توش نشسته بودم. انقدر ترسيده بودم كه جايي واسه ترس بيش تر نذاشته بودم. اون اومد جلو و من شناختمش. خودش بود. با لكنت گفتم

– اونا تو رو كشتن.

– من يه ومپايرم. هيچ وقت نمي ميرم.

نگفتم پس تاحالا كجا بودي. چرا زودتر نجاتم ندادي. نگفتم چرا تا حالا اينو بهم نگفته بودي. گفت كه به نفعمه منم يه ومپاير بشم. يه خرده فك كردم و بعد قبول كردم. نيشش رو فرو برد توي گردنم و من حسابي درد كشيدم و.. از هوش رفتم. وقتي به هوش اومدم يه ومپاير بودم. همين. اين داستان ومپاير شدن من بود.

پ.ن: مهم نيس اين داستان به نظرتون چه قدر مسخره و بي سر و ته اومده باشه. فقط نمي خواستم نصفه و نيمه بذارم بمونه. هر بار كه يادم مي اومد يه داستان نيمه كاره تو اين وبلاگ هست، عصبي مي شدم. اما حالا خيالم راحت شده و همين برام كافيه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اين داستان ادامه ندارد

  1. خیلی خوب بود
    ایول که بالاخره یه داستان کامل تو این بلاگ نوشتی

    به من چه که مردم از نوشته هام استقبال نمی کنن و من مجبور می شم هی نصفه کاره ول کنم؟
    مثل همین نوار ها!

  2. اگه اون پی نوشت نبود فقط و قطعا فقط یک کلمه می گفتم
    «دیوونه»
    .
    یه سوالی هم تو ذهنم وول وول می خورد که این پی نوشت بهم گفت نپرس
    .
    یه سوال دیگه هم دارم! این یاس فلسفی چیه؟
    خوب نمی دونم دیگه! پرسیدن که عیب نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s