خانه » بازی » با مني؟

با مني؟

اسمش را بگذاريم روزهاي سرخوشي كائنات.. راجع به روزهايي حرف مي زنم كه كائنات با آدم راه مي آيد. اتفاقات خوب ِ پشت ِ هم به كنار، اتفاقات بد ناپديد مي شوند اصلاً. كل ِ دنيا با تو راه مي آيد، طرف توست، از تو حمايت مي كند. ظرفي كه مامان عاشقش است از دستت مي افتد زمين و خم به ابرو نمي آورد. به اتند فحش مي دهي، مي زند پشتت و با هم مي خنديد بعدش. بيمارت با لب خند مي گويد كه درك مي كند آمده بيمارستان آموزشي و اصلاً خسته نمي شود كه هزاربار ازش سوال هاي تكراري بپرسند. به سرعت از فاصله ي يك وجبي بين دو ماشين ِ پارك شده در يك كوچه تنگ مي گذري، درحالي كه قاعدتاً بايد حداقلش يه بلايي سر آينه بغل‌ها بيايد، مفت در مي روي و هيچي به هيچي برنمي خورد. هيچ كس بحث نمي كند، هيچ كس از دستت غصه نمي خورد، هيچ كس از تو دل گير نمي شود، هيچ كس با تو وارد سوء تفاهم نمي شود. همه، همه چيز را درك مي كنند و بت مي گويند بروي خوش باشي. كلاً.

اما خب هميشه ي خدا يك ور ِ ديگر هم وجود دارد. يك ور ِ ديگر سكه، ور ديگه روزگار، ور ديگر زندگي، ور ديگر روحيات آدم هاي دور و ور، ور ديگر ذهن خسته ي خودت (سلام زويا پيرزاد) و.. ور ديگر خلق و خوي كائنات. روزي كه ور ِ ديگر خلق و خوي كائنات را تجربه مي كنيد، دنيا بر سر شما خراب مي شود. اتفاقات دور و بي ربط، به طرزي غريب و چپكي به هم مي پيوندند و هي كه پايين تر مي آيند بزرگ تر مي شوند و در نهايت مثل يك بهمن ِ عظيم الجثه ي هولناك بر سر شما فرود مي آيند. همه از صبح كله سحر پاچه مي گيرند. به اتند سلام بكني بت مي گويد بروي گورت را گم كني. كلاً. همه چيز مي افتد. همه چيز مي شكند. همه از دستت شاكي هستند. همه با تو وارد سوء تفاهم مي شوند. تو همه جا مقصر هستي. هيچ كس دركت نمي كند. هيچ كس نمي فهمد. تو به شدت تنهايي در اين روزها.. اين روزهاي غم انگيز.

خب.. امروز كائنات با من بداخلاق بود. من اين را نمي دانستم تا ساعت پنج و سي و چند دقيقه ي غروب كه بيرون از خانه بودم. دور ميدان شلوغ، يك دستم به فرمان بود، يه دستم به دنده، يك دستم به گوشيم وسط يك اس ام اس نيمه كاره، يك دستم به پيدا كردن آهنگي كه اين روزها دوستش دارم بين چهارصدتا آهنگ ديگر. راهنما به چپ داشت تيك تيك مي كرد و من هي به چپ راه باز مي كردم براي خودم. يك ماشيني سمت چپ من پيدايش شد كه راهنماش به راست بود و هي بوق شاكيانه مي زد كه يعني چرا من يك جورايي دارم مي پيچم جلويش و هي نگاه نمي كرد كه من راهنمام به چپ است و مجبورم به چپ بروم. يا من مجبورم به چپ بروم و راهنمام به چپ است. به هرحال خسته ام كرد بس كه بوق زد و من نگاهش كردم كه واقعاً نمي بيني؟ يا منظورت چيست؟.. در همين حين احساس برخورد سنگين كردم. احساس كردم يك نفر از پشت زده به ماشينم. ماتم برد. نگاه كردم به آينه پشت. هيچ خبري نبود. هيچ ماشيني حتي پشت سر واينستاده بود در آن ميدان شلوغ. به جلو نگاه كردم. من زده بودم به ماشين جلويي. آخ. جفت راهنما را روشن كردم و لب گزيده و نادم و غصه خوران پياده شدم كه بگويم متاسفم. داشتم نگاه مي كردم چه به سر ماشين جلويي آمده كه راننده ي سيبيلو آمد طرفم و گفت‌:«مگه كوري؟ كجا رو نگاه مي كردي؟». و به قدري بد اين را گفت كه من درآمدم :‌«چه وضع حرف زدنه آقا؟» او انگار كه اصـــلاً به مذاقش خوش نيامده باشد اين هم جوابي، يك جور ترسناكي گفت‌ »بلـــه؟» كه يعني نشنيده و يعني دلم كتك مي خواهد انگار. بعد در آن شرايط كه در يك قدمي اش وايستاده بودم و جوري كه گفت بله و جور عصباني و طلبكارانه ي وحشتناكي كه نگاهم مي كرد، هيچ به نظرم بعيد نبود كه كتك بخورم ازش. نتيجه گرفتم كه روز بداخلاقي كائنات با او هم بود و به شدت هوس داشت يك نفر را كتك بزند. شجاعت به خرج دادم و بدون آنكه فاصله بگيرم ازش، محكم جمله ام را تكرار كردم. كتك نخوردم.. نه. كتك نخوردم. پشت ماشينش را نشانم داد و گفت كه زده ام لهش كرده ام. به چند خطي كه پشت ماشينش بود نگاه كردم و عذرخواهي كردم بابت خط ها و گفتم چيزي نشده. با بي تربيتي گفت حق ندارم بروم تا پليس بيايد. تكرار كردم كه اتفاقي براي ماشينش نيفتاده و من توي اين ميدان شلوغ صبر نمي كنم براي پليس محض اين چند خط و رفتم كه سوار ماشين شوم. فحش خوردم ازش. ديگر برنگشتم نگاهش كنم.. آقاي بي تربيت را. كارم درست نبود. هم جوابي درست نبود. مي دانم. به هر حال من مقصر ِ‌آن خط ها بودم. اما اگر خشونت به خرج نمي دادم، له مي شدم. مجبور بودم. متاسفم.

اگر روز بداخلاقي كائنات نبود اين اتفاق نمي افتاد؟.. من نمي دانم. فقط مي دانم بعد از اين اتفاق، احساس مي كردم از هيچ كوچه ي گشادي هم رد نمي شوم. احساس مي كردم پرواز هم بكنم آينه به آينه مي زنم به ماشين هاي بغلي، برنامه ي شام جور نمي شود، آدم ِ پشت اس ام اس فك مي كند نسبت بهش بي تفاوت بوده ام، آن يكي مي رود در فاز سوء تفاهم. احساس مي كردم تا آخر اين شب كذايي، كائنات با من خوب نيست. احساس مي كردم تا صبح بايد بيش تر مواظب خودم باشم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”با مني؟

  1. ماشینت چیه؟:دی
    میدونی که، اون یارو میتونه بره شکایت کنه ازت.
    میدونی که، زویا پیرزاد آبادانیه! به قیافش که نمیخورد:دی

    • شكايت؟
      واسه دو تا دونه خط؟

      مي دونستم.. يه چيزايي ته كتاباش نوشته هميشه راجع به خودش.
      اسم پسرهاشم مي دونم.

  2. روزهای اینجوری زیاده
    اتفاقای جور واجور پشت سر هم میفته که مبهوتش میشی
    یه روزایی واقعا همه چی عالی پیش میره و تو بعد هر کدومش میگی هی! ای ول
    بازم..بازم ٍ اصن میمونی که چجوریه امروز که همه چی عالیه من چقد خوشبختم :پی
    ولی حالا روزای برعکس
    واویلا
    یعنی تا سرحد گریخ کردن میری
    ماسیدن تو ترافیک ، گیر دادن اتند سر راندا ، دیر رسیدن به مورنینگ ، پاره شدن روپوشت ، ناهار بیمارستان که توش موئه ، ناهار خونه همونیه که دوس نداری ، خوابیدن و کابوس بعد از ظهرانه ، باز ماسیدن تو ترافیک و شنیدن بوق و قورت دادن دود ، شنیدن درد دل بابا که شرکت داره ورشکست میشه ، هجوم فکرای آزار دهنده به ذهنت ، زنگ زدن به دوستت و بی توجهیش و دیدنش در حالی که درگیر مشکلات خودشه ، امتحان فردات ، نوتای صبحت، سردرد و و و …

  3. روزاي زيادي ميان و ميرن .اگه بخوايم واسه هر كدوم يه اسم انتخاب كنيم اسم كم مياريم….چون…هستن.همين!
    ياد كسي افتادم كه روزي مثه تو از دم به دم هر لحظه هر دم اين روزگار مي ناليد و عاقبت گفت:
    پرنده
    سر به شيشه هاي پنجره مي كوبد
    به گماني كه هواست
    و ما سر به سنگستان باورها
    به گماني كه
    رهايي اند!

    • من دم به دم از هر لحظه و هر دم اين روزگار نناليدم نرگس..
      من گفتم
      كه يه روزايي نمره اشون هزاره.
      يه روزايي نمرشون صفره.
      گرچه نه به شانس اعتقاد دارم نه به قسمت نه به هيچ عامل ثانويه ي اينجوري ِ ديگه.
      ولي اعتقاد دارم كه اتفاقاي بد همديگه رو پيدا مي كنن و مث مهره هاي دومينو يكي يكي پشت هم مي افتن.
      خوبيش اينه كه عمر هر روز بيست و چهار ساعته.
      بيست و چهار ساعت كه مواظب خودت و اتفاقات باشي
      مي توني خوش حال باشي از فرداش، يه روز با نمره ي هزار بهت رو كنه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s