خانه » داستان » باگ

باگ

تصور کنین یه خونه ی چوبی رو بالای یه کوه بلند که یک طرفش به جای دیوار, پنجره های بزرگ داره؛ یه طوری که میشه رفت کنار پنجره و یه نمای صد و هشتاد درجه ای از طبیعت بالای کوه دید. از دره و رودخونه و کوههای بعدی.

بعد تصور کنین یه میز ناهارخوری بزرگ و بیضی شکل هم وسط اتاق هست و دورش چند تا صندلی چوبی لهستانی چیده شده و ما نشستیم و داریم با هم در مورد موضوع های مختلف بحث می کنیم. جلوی هر کس یه لیوانه که توی بعضی هاش قهوه ست و توی بعضی هاش شراب یا چایی یا کنیاک… یکی دو تا جا سیگاری هم هست که یکی شون حسابی پر شده. دوتا جا شمعی بلند هم هستن که یه انتهای میز جفت هم قرار گرفتن. انگار وقتی قرار بوده دور میز بشینیم اونها رو از جلوی دست جمع کردیم و اونجا قرارشون دادیم. جا شمعی ها پنج پر و نقره نیستن, اما از دور عجیب شبیه مدل های اسرائیلی به نظر میان. بعدش تصور کنین بالای میز ناهارخوری دو تا تاب آویزونه. در واقه دو تیکه چوب رو به دو تا طناب وصل کردن و بالای میز قرار دادن. یه جوری که میمونی که روی هر کدوم نشسته جلوی دید آدم رو نمی گیره ولی میشه به حرکتشون از بالای زاویه ی دید نگاه کرد. دو تا میمون که ساکت و عبوس نشسته اند. به قدری بی حرکت که ممکنه با مجسمه اشتباه گرفته بشن. فقط اگه سرمون رو یک کم بالا کنیم و توی چشمهای اخم آلودشون نگاه کنیم می فهمیم که کاملا زنده هستن و هیچ از اینکه بالای میز ما مشغول تاب خوردنن راضی نیستن.

تصور کنین ما مشغول بحثیم. بحث اینکه اگه یه دکمه ای رو توی این اتاق بگذارن و به ما بگن که اگه فشارش بدیم یه شهر منفجر می شه و اگه فشارش ندیم خودمون رو می کشن، اونوقت ما چی کار می کنیم.

اونوقت تصور کنین من ساکت توی فکر فرو رفتم و نمی دونم تکلیفم با این موقعیت چیه. نگاهم رو دوختم به تاب خوردن میمون ها و آروم سیگار دود می کنم. تابها به هم نزدیک میشن و دوباره فاصله می گیرن و مدام مثل پاندول ساعت این کار رو تکرار می کنن تا اینکه توی یکی از اون دفعاتی که دو تا میمون خیلی به هم نزدیک می شن, اونی که سمت راست منه زبونش رو از دهنش در میاره و همونجوری که میشه یه بستنی رو لیس زد, اون یکی میمون رو می کشه توی دهنش. خیلی سریع و مطمئن, یه جوری که انگار از اول شب داشته به همین حرکتش فکر می کرده. بعد شروع می کنه به خوردنش

بعد تصور کنین هیچ کس هیچ واکنشی نشون نمی ده؛ حتی یک لحظه هم توی بحث اختلالی به وجود نمیاد

*

توی اون خونه و توی اون ساعتها یه آهنگی هم پخش می شد. آهنگش به قدری خوب بود که منظره ی پشت پنجره مثل اکولایزر مدیا پلیر باهاش می رقصید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”باگ

  1. عكس رو هم الان ديدم..
    O
    همه ي اجزاي اين پست يه جور مورمور كننده و عجيب و ترسناكي هستن..

    و جواب اون سواله..
    عمراً كسي بتونه واسش جواب بياره. قاطع.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s