خانه » بازی » 327

327

خون را با آرامشی ستودنی از روی چاقویش پاک کرد. چاقو را بست و در جیبش گذاشت. یک پرتقال کوچک  از روی میز وسط آشپزخانه برداشت. رنگ سبز-زرد  آن تناسب خوبی با قطره خون کوچکی داشت که رویش نشسته بود و رفته رفته خشک می شد. سمت خون آلود پرتقال را با پیش بندش پاک کرد. به میز تکیه داد. ناخن شستش را در پوست پرتقال فرو بُرد. نگاه کرد به تکه های مرغ توی آب کش که منتظر بودند به زودی در یک «خورش آلو» نقش بازی کنند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”327

  1. تکه های مرغ توی آب کش که منتظر بودند به زودی در یک «خورش آلو» نقش بازی کنند…تعبیر بی بدیلی بود:)

  2. مثل همیشه جالب بود….
    و غافل گیر کننده……..

    همچنان منتظریم که یه داستان بلند ازتون بخونیم….
    البت اگه حسش اومد که بلند بنویسید
    :-)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s