283

چاییمو تلخ می خورم. به هیچ وجه یه جور ادا نیست. فقط بدم میاد یه حبه قند بذارم تو دهنم و جریان چایی داغ بیاد و بزنه لهش کنه و قنده ریز ریز شه و بعد شروع کنم خرچ خرچ خرچ اون ریزه ها رو زیر دندونم آسیاب کنم.. . از کسی که منو نمی شناسه انتظاری نیس. از کجا بدونه من قند نمی خورم؟ وقتی قند تعارف می کنه رد می کنم. اما از مامان انتظار دارم بعد از بیست و یک سال و اندی زندگی مشترک با من بدونه که قند دوست ندارم. هر بار ورنداره با چاییم قند بیاره. قبل ترها می گفتم مامان.. من که قند نمی خورم. یه جور دلگیرانه که یعنی تو هنوز منو نشناختی؟.. اما مدتیه که دیگه اونم نمی گم. در سکوت کف دستم رو می کوبم به پیشونیم یا فقط نگاهش می کنم که چه طور هنوز منو نشناخته.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”283

  1. من هم هشت ماهه که دیگه با چاییم قند نمی‌خورم
    مامانت احتمالا یادش می‌ره وگرنه مگه می‌شه مامان بچه‌ش رو نشناسه

  2. انتظار بعضی چیزا بیهودست..منم از این قضایا با بابام دارم..گاهی وقتا ناراحت میشم و گاهی میگم چه توقعی دارما و میذارم به حساب مشغله زیاد و ویژگی بارزش یعنی حواس پرتی!…منم جای تو بودم ناراحت میشدم و اینجوری فک میکردم ولی مسلما اینطور نیست!اصلا همین که چایی آورده خیلی مهمه!بقیه ش حاشیه ست!اگه یادش میبود نور علی نور میشد ولی ;)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s