خانه » بازی » بخشی از مصاحبه ی من با یک جادوگر

بخشی از مصاحبه ی من با یک جادوگر

..
– نمی تونم ادعا کنم همیشه یکی از آرزوهام این بوده که جادوگر باشم. یه وقتایی آرزو داشتم نقاش باشم یا آرزو داشتم برم با چشمای خودم ببینم بیرون از جَو زمین چه خبره یا آرزو داشتم یه آشپز ماهر شم که همه ی غذاها و کیک و شیرینی هایی که می پزه اختراع خودشن و راجع به طرز پختشون کتاب هم می نویسه یا آرزو داشتم یه نوازنده ی بزرگ و جهانی باشم. ولی هیچ وقت آرزو نداشتم جادوگر باشم. علاقه به جادوگری همیشه ته ِ ته ِ مغزم، بین فکرای ته نشین شده جا خوش کرده بود. گاهی یه حرکت آنی یا یه ضربه ی شدید به سرم کافی بود واسه این که این حس علاقه ی ته نشین شده بیاد بالا و دوباره بیفته به جونم. با این حال هیچ وقت اون قدر بالا نیومد که منو وادار کنه یه قدمی واسه یاد گرفتن جادو بردارم. این کم کاری معنیش این نیست که وردهای خاص خودم رو نساخته باشم یا اشیای به خیال خودم پر از انرژی رو نزدیکم نگه نداشته باشم یا به بقیه، توصیه های جادوپندارانه ی عجیب و غریب نکرده باشم یا مچ خودم رو موقع اجرای دستورالعمل های کتاب های مرموز جادو زده نگرفته باشم.
– جالبه.. خب بعدش؟
– خب من در تمام طول زندگیم فقط علاقه و میل به دونستن جادو رو دنبال خودم کشیدم در حالی که هیچ وقت به طور جدی بهش فکر نکردم. این باعث شد من یک عمر دچار بیماری «عذاب وجدان ِ ناشی از بی تفاوتی نسبت به رویاها» باشم.
– خوب به خاطر دارم تیتر روزنامه ها رو اون اوایل که بیماریتون رو علنی کرده بودید. این که به هیچ وجه حاضر به مصاحبه با هیچ خبرگزاری خارجی و داخلی نبودید بیش تر به شایعات دامن می زد.
– بله.. شرایط بسیار سختی بود. من یه خائن بودم. یه خائن به رویاها و علایق درونی و ذاتیم! یه خائن چی داره واسه گفتن به مردم؟
– به هر حال حرف های شما برخاسته از تجربه ای بود که می تونست برای بقیه جالب باشه. منو بابت رک بودنم ببخشید اما مردم به حرف هایی که یک «شکست خورده» از زندگی تلخش برای گفتن داره هم نیاز دارن.
– شکی درش نیست. ولی شرایط روحی من در اون دوران اجازه نمی داد چنین اقدامی کنم. من بیش از اون که بتونم به بقیه کمک کنم، خودم نیاز به کمک داشتم. از طرفی با خودم و دنیای درونم و گذشته ای که پشت سرم بود و تباه شده می دیدمش درگیر بودم و از طرفی حتی برای اطرافیانم قابل درک نبودم. حتی نزدیک ترینشون. اونا منو ترک می کردن. بی حرف. بی خبر.. و این منو روز به روز منزوی تر می کرد. [اشک هایش را به آرامی پاک می کند] دوران سختی بود.
– ارزش مند اینه که شما بالاخره تونستید از اون بحران جون سالم به در ببرید. و سوال اینه که راه نجات و درمان بیماری رو چه جوری پیدا کردید؟ اونم تو شرایطی که پزشک ها ازتون سلب امید کرده بودن؟
– اون چه که منو نجات داد، خودش یک جور جادو بود. جادویی که لحظه لحظه با من بود، با من نفس می کشید، با من حرکت می کرد، با من زندگی می کرد در حالی که من فراموشش کرده بودم. بنا به این عادت دیرینه که ما فراموش می کنیم چیزی رو که دائم کنارمون باشه. ثانیه ای که حضورش برامون عادی و بدیهی می شه، مرگش اتفاق می افته. ما دیگه اون چیز رو نمی بینیم، حس نمی کنیم و هر چی که جلوتر بریم بیش تر روش خاک مُرده پاشیده می شه.. این جادوی معجزه‌گر، در واقع خود «زندگی» بود. این که ما سر پا هستیم به واسطه ی دقت میلیاردها کنش و واکنش بین بی‌شمار-بی‌شمار سلول. این که ما در دنیایی هستیم که شَمایلی‌ه از کنار هم قرار گرفتن بی‌شمار-بی‌شمار مولکول! اگه این یه جادو نیست، پس چیه؟ ما غرقیم در یک جادوی مداوم؛ یک سِحر ِ پایدار؛ یک وِرد کهنگی‌ناپذیر! رسیدن به این واقعیت ها بود که منو به زندگی برگردوند. من فکر می کردم سال های زیادی از زندگیم رو بی جادوگری تلف کردم در حالی که این سال ها عین ِ جادوگری بود. زندگی یه جادوئه و زنده بودن یه جادوگری. این به من ثابت کرد که چیزی رو از دست ندادم و در گهواره ای از جادو، سال ها رو امن گذروندم بی این که خودم خبر داشته باشم. تضمین می کنم، برای جادوگر بهتری بودن هیچ وقت دیر نیست.

Advertisements
این ورودی در بازی فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

یک دیدگاه برای ”بخشی از مصاحبه ی من با یک جادوگر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s