خانه » شبانه » چرا نگاه نکردم

چرا نگاه نکردم

تو هیچ وقت نمی بینی اون کسی رو که بهت خیره شده وقتی زیر بارون تو صف تاکسی وایستادی، تو فکر و خیال خودتی و حواست نیس که دسته ی چترتو گرفتی وسط دو تا کف دستت و داری می چرخونیش و قطره های آبِ روش رو اضافه می کنی به بارونی که فرود میاد روی آدمایی که نزدیکت تو صف وایستادن. اونی که بهت خیره شده هیچ وقت نمی بینه یکی که بدون چتر داشته تو پیاده رو، تندتند قدم برمی داشته چه طور یهو قدم هاشو آروم کرده؛ داره نگاهش می کنه و این نگاه ثابت چه طور طول می کشه و زنده می مونه تا وقتی می خواد از خیابون بگذره و از اون به بعد آدمه می شه یکی از اونایی که با چتر و بی چتر روی خیابون خیس قدم میذارن و هماهنگ باهاشون از خط عابر پیاده می گذره و غیبش می زنه. انگار که هرگز وجود نداشته..

تو هیچ وقت نمی فهمی یه روز زمستونی، انگشت های یخ زده از سرماش که دارن تو جیب هاش دنبال دستمال می گردن تا از فین فین نجاتش بدن چه قدر منجمد و کرختن. اون هیچ وقت نمی فهمه یه شب زمستونی که تب زده و بی حرکت رو تختت دراز کشیدی و دستمال خیس رو، روی پیشونیت فشار میدی انگار که این جوری گرمای بیش تری ازت می دُزده، چه قدر داغی..

تو هیچ وقت نمی فهمی کدوم بوی غریبه ای تا توی موهات می پیچه غمگینش می کنه. اون هیج وقت نمی فهمه، گردن بند بهارنارنج با بوی نامیراش چی داره که انقدر عاشقشی..

تو هیچ وقت نمی چشی از معجون مخصوصش که شب های خسته ی خسته ی تابستون تو دستش ظاهر می شه و وقتی طبق عادتش مچ دستش رو نرم حرکت می ده صدای چلخ چلخ تیکه های یخ با بوی الکل ازش می زنه بیرون. اون هیچ وقت نمی فهمه تلخی موندگار اون قرص گنده ای که هر شب قبل خواب می خوری چه طعمی داره..

تو هیچ وقت نمی شنوی صدای نفس های اضطراب آلودش رو وقتی یه نیمه شب ِ تنها، از تکرار کابوس همیشگیش که داشته می بلعیدتش بیدار می شه. اون هیچ وقت نمی شنوه صدای نفس های آروم و منظم و عمیق خودش رو وقتی تازه به چهارمین صفحه از بازی ِ «انقدر واست کتاب می خونم تا خوابت ببره» رسیدین.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”چرا نگاه نکردم

  1. تو این زندگی که می گن یک باره حتی درک تمام احوال خودت هم ناممکنه برای همین اونچه که گفتی واقعاً درسته، با اینکه شاید من هیچ وقت متوجه نشم که منظور تو این نبوده، اما ممکنه تو متوجه بشی که اون «هیچ وقت» ها همیشه مطلق نیست و این خودش یه قدم مثبته.

  2. پیش فرض یک: آدما باهم فرق دارن.
    پیش فرض دو: گیریم اون دوتا آدم تو رابطه اند.
    پیش فرض سه: آدما پارامترای بیش از حد زیادی برای آنالیز دارن، بنا بر این درموردشون مجبور به کلی گویی میشم. و همچنین سعی می کنم اول شخص استفاده کنم و حرفم رو به خودم نسبت بدم. کلی گویی به این معنی که جمله ها غیر قابل رد و اثبات اند، در مورد بعضی صادق و در مورد بعضی باطل اند، وابسته به شرایط محیطی اند، و خیلی چیزای دیگه، که به طور معمول یه استدلال منطقی باید ازشون مبرا باشه. ولی نکته اینجاست که من نمی خوام به یه نتیجه برسم، که می خوام به یه نبیجه نزدیک شم.

    گزاره: یه رابطه ممکنه که دچار اصطکاک بشه، و ممکنه که تبدیل به اصطکاک بشه.

    سنجه ی مرز: میزان عشق و نفرت

    مسأله برای من که بدیهیه یه جورایی. اگر از کسی بیشتر از پنجاه درصد خوشم بیاد و کمتر از پنجاه درصد بدم بیاد، دوسش دارم (با یه طیف گسترده: نداشتن حس بد، حس خوب، کشش برای نزدیکی بیشتر، جاذبه برای دوستی، عشق). اگر از کسی کمتر از پنجاه درصد خوشم بیاد و بیشتر از پنجاه درصد بدم بیاد، ازش متنفرم (با یه طیف گسترده: حس خوب نداشتن، حس بد داشتن، عدم تحمل حضور، احساس عدم لیاقت طرف برای با من بودن، نفرت). بحران وقتی اتفاق می افته که حول و حوش پنجاه درصد باشم. روی مرز عشق و نفرت. اون موقعه که تمایلات بین دو ناحیه نوسان می کنه، و واقعاً هم «نوسان» می کنه. می تونم به جرأت بگم که شرایط روحیم اینجور مواقع دچار وخامت بیش از حد تنش زایی می شه. شک، دودلی، دوراهی، تشویش، چقدر واسم مهمه که بفهمه؟ چقدر واسم مهمه که نمی فهمه؟ واسش مهمه که بفهمم؟ واسش مهمه که نمی فهمم؟

    نتیجه: وقتی روی مرز باشی، رابطه دچار اصطکاک نشده، بلکه تبدیل به اصطکاک شده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s