خانه » داستان » نفرین؟؟؟

نفرین؟؟؟

Reverse The Curse

پیش گوی دلفی به بابای اودیپ گفت اگه بچه دار بشی, پسرت تو رو می کشه و از مادرش صاحب فرزند می شه.

شاه صاحب بچه می شه و دستور می ده بچه رو بکشن ( چقدر این اتفاق توی اسطوره ها تکرار شده)

به هر حال نه تنها بچه رو توی صحرا ول می کنن, بلکه پشت جفت پاهاش رو با شمشیر می برن… وقتی یه چوپان پیداش می کنه می بینه که پاهاش خیلی ورم کرده. اسمش رو می گذارن اودیپ یعنی «پا ورم کرده»

بعد اون چوپون هدیه اش می کنه به پادشاه سرزمین خودشون که بچه دار نمی شده. اونها هم این بچه رو بزرگ می کنن و بهش نمی گن که بچه سر راهی بوده.

*

یه روز تو یه جشن بزرگ, یه مهمون شروع می کنه در مورد اینکه اودیپ در اصل بچه ی پادشاه نیست و اتفاقات بچه گیش صحبت می کنه. اودیپ که باورش نمی شده میره و از پیش گوی معبد دلفی سوال می کنه و در جواب می شنوه که از پدر مادرت دوری کن. چون تو پدرت رو می کشی و مادرت رو باردار می کنی…

اودیپ هم که هنوز پادشاهی که بزرگش کرده بوده رو پدر خودش می دونسته از اون سرزمین میره و به سمت » تــبـس» حرکت می کنه. شهر زادگاهش

تو راه با یکی از نگهبانهای یک نجیب زاده که سوار بر کالسکه داشته به » تبس» می رفته دعواش  می شه و هم نجیب زاده و هم نگهبانهاش رو می کشه. به جز یکی از اونها که فرار می کنه خودش رو به شهر می رسونه ( چون همیشه یک نفر باید باشه که تعریف کنه. ابراهیم رو توی موبی دیک یادتونه؟ )

همونجوری که میشه حدس زد, کسی که داشته با کالسکه می رفته, پادشاه تبس و پدر واقعی اودیپ بوده.

این از قسمت اول سرنوشت.

*

ابولهول؛ جونوری که بدن شیر و سر یک زن رو داشته, توی مسیر نشسته بوده و نمی گذاشته مسافری به تبس بره. مگر اینکه به سوال ابولهول جواب درست می داده. اون کیه که صبح با چهار پا راه میره، ظهر با دو پا و شب با سه پا؟

اودیپ جواب میده و ابولهول خودش رو از بالای کوه توی یک تپه پرت می کنه…

مردم شهر کلی خوشحال می شن و به اودیپ می گن که ما عهد کردیم که کسی که ما رو از شر این جونور خلاص کنه, بعد از پادشاه خودمون, با ملکه عروسی کنه. و اودیپ از ملکه صاحب دو تا پسر و دو تا دختر می شه.

*

وقتی که می فهمه که با مادر خودش خوابیده و پدر خودش رو کشته, از غصه دیوانه می شه و چشمهای خودش رو در میاره… آخر قصه می گن : به هر حال اون همیشه کور بوده

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نفرین؟؟؟

  1. بله، انگار این داستان های کهن بیشتر کپی از رو همدیگه هستن شاید چون در طول تاریخ از یه ملت به ملت دیگه گشتن. نقل و نقد جالبی بود، می گن تقدیر رو نمی شه کاریش کرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s