خانه » شبانه » اتوبوس مدرسه

اتوبوس مدرسه

یه شبی بود که من داشتم کتاب «اتوبوس مدرسه» ی مری ک. هریس رو می خوندم. نیمه ی دوم کتاب بودم. جایی که بچه های مدرسه داشتن واسه برگزاری جشن کریسمس تو مدرسه برنامه ریزی می کردن و قرار بود هر کدومشون یه گوشه ی کارو بگیره. حدس می زنم اون جایی بودم که بحث پخت شیرینی و کیک واسه جشن بود. صندلیمو کج کرده بودم و از پشت تکیه داده بودمش به کمد سرتاسری اتاقم. همون جوری که عادت داشتم اون موقع ها و همیشه ته دلم نگران پایه ی صندلی بودم که یهو بزنه زیر تحمل کردن فشار و بشکنه. چون بلد نبود خم شه. شاید بهتر بود جای غصه خوردن بهش خم شدن یاد می دادم. به هر حال من در این شرایط بودم که یهو زلزله اومد. البته خاصیت زلزله همین یهویی بودنشه. ولی دوست دارم تاکید کنم که بفهمین چه قدر ناگهانی اومد تو خلوت من و باعث شد کمدهای بالایی که درشون نیمه باز بود شروع کنن به تلق تلق. من مث هر وقت که زلزله ای میاد رنگم پرید و فک کردم دارم خواب می بینم. مث همه ی وقت هایی که فک می کنم اتفاق بدی که داره سرم میاد در واقع تو خوابیه که دارم می بینم. با ترس و لرز دوییدم رفتم تو هال. بابا و مامان آروم و عادی نشسته بودن و تلویزیون می دیدن. انگار نه انگار. انگار تو یه سیاره دیگه نشسته بودن. بابا یه نگاهی بهم کرد و گفت «رنگت چرا پریده؟ انقدر جونتو دوست داری؟». و من جوابی نداشتم بدم. همون لحظه بود که از خواب بیدار شدم. زلزله تموم شده بود و خواب از سرم پریده بود. با دست هایی که هنوز می لرزید برگشتم به اتاقم. صندلیمو کجکی تکیه دادم به کمد سرتاسری اتاقم و خوندن اتوبوس مدرسه رو ادامه دادم. اون جا، بچه ها هنوز داشتن در مورد این که کی واسه جشن شیرینی و کیک بیاره ، برنامه می ریختن.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اتوبوس مدرسه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s