خانه » روزانه » داستان جیرجیرکی که به فلسفه ی زندگی شک داشت

داستان جیرجیرکی که به فلسفه ی زندگی شک داشت

یکی از سخت ترین لحظه های زندگی وقتیه که مجبور باشی یه حقیقت جدید رو قبول کنی. فکر کن تا حالا به یه چیزی باور داشتی که درست هم بوده؛ ولی زمان می گذره و قرار نیست تا ابد چیزی عوض نشه. در بهترین شرایط هم، واقعیت های زندگی می تونن جاشونو به حقیقت های جدید ِ خوشایندتری بدن. این «کنار اومدن با واقعیت های جدید زندگی»، معمولاً فرایند پوست اندازی ِ نفس گیری از آب در میاد که باید سعی کنی از پسش بر بیای. یا از پوسته ای که باهاش زندگی کردی بالاخره بیرون میای و جون سالم به در می بری، یا پوسته ی قدیمی انقدر حبس نگهت می داره که جونت دربیاد. سخت تر از اون، وقتیه که بدون این که آمادگی قبلی داشته باشی، این حقیقت تازه جلوت ظاهر شه و بگه «من این جام! نمی خوای ازم دعوت کنی بیام تو؟».. .
اولین باری که دچار این پوست اندازی ناگهانی شدم، سیزده سالم بود و حقیقتی که داشت خودش رو به زور وارد زندگیم می کرد، «بزرگ شدن» بود. غیر از اتفاق های فیزیولوژیکی که تو بدن یه بچه ی سیزده ساله می افته و به اندازه ی کافی درگیرش می کنه، تغییر انتظارات ِ–تا حدی ناگهانی- اطرافیان از بچه هه هم واسش حسابی گرون تموم می شه. شاید بعدها از اون روزای عجیب و پر ِ تنهایی و از اون حس «جدا افتادن» وحشتناکی که تجربه می کردم نوشتم. از این که به معنای واقعی کلمه متنفر بودم از بزرگ شدن. که دوست نداشتم از یه روزی به بعد، با خواهر کوچیک ترم فرق داشته باشم. که اصلاً اصلاً دلم نمی خواست زمان بگذره. که دوست نداشتم رو من جور دیگه ای حساب کنن. هاه.. گاهی وقتی بهش فکر می کنم دلم واسه خود ِ تنهای اون روزهام می سوزه! به هر حال به هر جون کندنی بود از پوسته ی فکرای کودکی و دوره ی کهنه شده ی زندگیم بیرون اومدم و پریدم به دوره ی جدیدی که مث سرازیری منو پیش بُرد.
پوست اندازی، ناگزیره و ما برای ادامه ی بقا مجبوریم بارها و بارها بهش تن بدیم. ما هر روز که می گذره برای پوسته ای که توش زندگی می کنیم بزرگ و بزرگ تر می شیم و چند وقت یک بار، موقعش می رسه که پوسته ی تنگ شده رو دور بندازیم. حقیقت انکار نشدنی از راه می رسه و صبورانه محاصره ات می کنه. می دونه که تو دیر یا زود تسلیم خواهی شد. دیر یا زود. تسیلم خواهی شد.
اتفاقی که این روزا دارم از دور بهش نگاه می کنم باعث می شه احساس کنم دارم به یه ایستگاه پوست اندازی دیگه نزدیک می شم. اونم به قدر پوست اندازی سیزده سالگیم منو می ترسونه. درست مث سیزده سالگی دوست ندارم زمان بگذره. دلم نمی خواد فاز جدید زندگی خودش رو بهم بقبولونه. دلم نمی خواد بزرگ شم. روزا دارن خیلی سریع می گذرن. به طرز لجبازانه ای نمی خوام دهه ی شیرین دوم زندگی تموم شه. مگه چه قدر مونده تا تموم شدن این دوره ی تحصیل هفت ساله که یه عمری همه آرمانمون بود؟ و این منو می ترسونه. مگه چه قدر مونده از با هم بودن های بی دردسر ِ بی مشغله ی این روزا؟ از تصمیمای آنی، تجربه های جدید، خراب کاری های بی سرزنش، حرف های خودمونی، داستان بافی های بی ته، سر به هوایی و بی مسئولیتی نسبیمون؟ و اینه که منو می ترسونه. «م»، اولین دوستمون بود که تو لباس عروس دیدیمش و بدرقه اش کردیم. دیشب «م» وسط همه ی اون صدا و آهنگ و خنده و تبریک و آرزوی خوش بختی های پی در پی، پوسته ی قدیمیش رو ترک کرد و به سمت زندگی جدیدش رفت. جایی که ما توش جایی نداریم. هر چه قدر هم که خودش تلاش کنه. هر چه قدر هم که ما بخوایم. مگه چه قدر مونده تا شب عروسی دوست دوم و سوم و چهارم و..؟ چه قدر مونده تا «ن» و «مر» که تو بهترین لحظه های زندگیم با من بودن، پوسته های قدیمیشون رو ترک کنن و بیفتن تو سرازیری زندگی جدید؟ و اینه که منو می ترسونه. من می ترسم و درست مثل وقتی سیزده سالم بود دلم می خواد تا جا داره بچسبم به پوسته ی قدیمی که بهش عادت کردم. تا وقتی حقیقت انقدر بهم نزدیک شه که گرمی نفسش رو روی صورتم حس کنم و تسلیم جویانه بهش لب خند بزنم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستان جیرجیرکی که به فلسفه ی زندگی شک داشت

  1. موضوع جالبی بود…آره سخته گذر از یه مرحله…ولی به نظرم بعد یه مدت آدم نیاز پیدا میکنه به تغییرات،یکی زودتر یکی دیرتر…این قضیه به دور و بریای آدم خیلی ربط داره،دوست،خواهر بزرگتر یا کوچیکتر..اگه اونا از این مرحله رد شده باشن توام دوست داری بهشون بپیوندی…
    تو این روند!من از تغییر خودم نمیترسم،از این میترسم که فاصله تغییر من و دوستام از هم زیاد شه،دغدغه ی مشترکمون کم شه و …تقربا همون چیزی که توام گفتی;)
    خلاصه «م» که رفت،خوبه «ر»هست وگرنه تنهای تنها میموند…
    هنوز حرف دارم ولی بسسه;):*

    • نیاز به تغییر هست. ولی دلیل نمی شه راحت بتونی تغییر رو بپذیری. و دقیقاً موافقم که به دور و بری ها بستگی داره. من چون بچه ی اولم همه چی خیلی واسم تازه و غیر قابل هضم و سخته.. بر عکس تو خیلی تجربه داری تو خیلی چیزا که معمولاً مال آدمای با سن بیش تر و تو مراحل جلوتر زندگیه. و واسه همین هیچ وقت دلم نمی خواست بچه اول باشم.
      «ز این میترسم که فاصله تغییر من و دوستام از هم زیاد شه،دغدغه ی مشترکمون کم شه و …»
      این اجتناب ناپذیره. هر چه قدر هم که تلاش کنی و تلاش کنیم باز هم می بینیم دیگه با هم بودن مث سابق، نمی گنجه.. و این حقیقته و این تلخه و اینه که آدمو می ترسونه.

  2. جالب بود ، مثل همیشه
    .
    میگم من چرا پس تا الان پوست اندازی نکردم؟
    هنوز یه بچه ی هفت هشت ساله ی لوس و نچسب و بی مزه هستم ولی تو غالب یه جوون ِ بیست و یک ساله ی اخمو

    • فک نمی کنم امکان داشته باشه یه آدمی به سن بیست و یک برسه ولی پوست اندازی نکرده باشه..
      امکان نداره.
      یا انقدر راحت بوده واست که اصلاً متوجهش نشدی و ناخودآگاه اون مراحل رو طی کردی
      یا انقدر سخت بوده و غیر قابل درک بوده که واست گرون تموم شده و نادیده اش می گیری
      بیش تر فک می کنم حالت اول باشه

  3. احساس و افکارتو کاملا درک و تایید میکنم. در حال حاضر خودم در دو ماه پایانی 4سال دانشگاه هستم. و وقتی پایانشو متصور میشم اگرچه میدونم گریزی از آن نیست ولی بغض گلومو میگیره!
    برایم جالب بوداز اینکه احساسات خودمو از زبان شما شنیدم.
    دوست دارم به من ایمیل بزنی، اما شاید نتونم جوابتو بدم.

    • براي منم جالب بود كه شما كاملاً متوجه شدي من از چي حرف زدم.
      و خيلي جالب تر بود كه ازم خواستي بهت ميل بزنم در حالي كه نمي توني جواب بدي. آر يو كيدينگ؟

  4. 1-قبول دارم که جمله ام اشتباست و از دیدگاهی میتونه زشت تلقی بشه! پس عذرخواهی میکنم. من فقط خواستم به کسی که نمیشناسم قول پاسخگویی نداده باشم تا مدیونش بشم! (چون کاملا اتفاقی به سایتتون برخوردم)
    2-ناپایداری زندگی و تغییر رنگ مداوم روزگار و دل کندن از وابستگی ها خیلی آزاردهنده اس، برای درک این امور از خدا طلب حکمت دارم و برای انسان پراحساسی چون شما آرزوی بهروزی.
    3-درخواست عجیبمو( و بقولی جالبمو!) پس میگیرم.
    تنک یو اند گود نایت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s