خانه » بازی » Immortality

Immortality

یک روزی بود که ما خیلی راه رفتیم. این خیلی که می گویم واقعاً چیز عظیمی بود. خودمان هربار که به پشت سر نگاه می کردیم سخت باورمان می شد این همه راه را به جای پایمان مزین کرده باشیم. شروع راه از دشت مه آلود و در عین حال آفتاب زده ی تر و تازه ای بود که خیلی زود شیب گرفت و رفت بین بوته های سبز ِ سبز ِ خشن و تیغ دار و گـُل های ریز پر رنگ و لعاب و درخت هایی که شاخه های محکمشان به همه سو پیچ وتاب خورده بود. بالا رفتن از این سطح شیب دار سنگ آلود، نفس گیر بود. باید می گشتی شاخه ای بی خار یا تخته سنگی بی لبه های تیز پیدا می کردی که بهشان آویزان شوی و خودت را بسته به پیچ و تاب مسیر، از بین دیگر شاخه ها، پایین و بالا بکشی. فرصت نبود به دست زخمی شده یا پای کوفته ات توجه کنی یا برای ناخن های از دم شکسته ات لب وربچینی. فقط باید قدم بر می داشتی. هر چه بیش تر ارتفاع می گرفتیم سنگ ها بیش تر و درخت ها کم تر می شد تا به جایی رسیدیم که تا چشم کار می کرد فقط یک جور بوته ی بزرگ عجیب با برگ هایی شبیه به «شوید» دیده می شد که خیلی نرم بود و گل های مینیاتوری زرد لطیفی هم داشت. مه نسبتاً غلیظی بی عجله از سرشان می گذشت و در آن آفتاب تیز ارتفاع بالا، سایه ی مرطوب خوبی داشت. کمی دیگر ما بودیم و قله ی کوه و ناهار و سرمایی که از نشستن می آمد و مه غلیظ تر و خواب آلودگی شدید. از آن بالا که نگاه می کردی دشت می دیدی و دشت و دشت که زیر بازی نور آفتاب و سایه ی ابر، خال خالی شده بود و لکه ی آبی کبودی که به نظر دریاچه می رسید و جایی در عمق دامنه های به هم رسیده ی کوه های دوردست در گوشه ای از دشت، توده ای از خانه های به هم چسبیده. آبادی. وقت برای تلف کردن نداشتیم. از مسیر دیگری برمی گشتیم. سراشیبی ِ سنگ آلود ِ بی رحمی بود که باعث می شد فراموش کنی کف پایی که درد نکند چه جوری است. سراشیبی.. سراشیبی.. سراشیبی.. سنگ.. سنگ.. سنگ. گاهی به سرت می زد بی خیال درد و عواقب احتمالی اش خودت را پرت کنی و روی سنگ ها قِل بخوری تا برسی پایین. طول کشید تا راه، شیب کم کنَـد و با سنگفرشی از علف های سبز، کمی مهربان تر به نظر برسد. شیب ملایم و سبزی چشم نواز ِ گسترده، حالا بیش تر آدم را به قل خوردن و تسلیم شدن به سرازیری تشویق می کرد. خسته بودیم و جواب ِ «کی می رسیم» ملتمسانه ی ما، «به زودی» و «کمی دیگر» و «یک دشت دیگر» بود. چیزی که ما می دیدیم دشت های بی پایان بود و هر چه می رفتی دوباره از نو، دشتی متولد می شد و پیش پایت می دوید. پایانی وجود نداشت. راه می رفتیم و راه می رفتیم و خسته و خسته تر بودیم و جواب کی می رسیم ِ مایی که دیگر گول نمی خوردیم، «خیلی مانده تا آبادی» و «راه بیایید» و «اگر نجنبیم به شب و باران می خوریم» بود. رنگ سبز به نرمی به زرد تغییر ماهییت داد و ما به سری جدیدی از دشت هایی پهناورتر با شیب بسیار ملایم رسیدیم که گوسفند داشت و سگ و چوپان و «آبادی نزدیک است». به پشت سر که نگاه می کردیم، قله آن بالا در محاصره ی مه، دور و غریبه و ناپیدا بود. از نفس افتاده رسیده بودیم به لکه ی آبی کبودی که از آن بالا دیده بودیم.. شبه دریاچه ای کوچک. رفتیم تا پای دریاچه، دریاچه را پشت سر گذاشتیم، دشت بعدی و دشت بعد از آن را طی کردیم. دشت به آبادی ختم شد. بی آن که استراحت کنیم از آبادی گذشتیم و به کوره راه تپه ی بعدی پا گذاشتیم.. تپه.. کوره راه.. تپه.. دشت.. دشت.. کوره راه. ما بی مکث راه می رفتیم. ما راه نمی رفتیم، ما را پاهایی که از حرکت باز نمی ایستاد راه می برد. دست خودمان نبود. آن قدر راه رفته بودیم که دیگر نمی توانستیم از راه رفتن پا عقب بکشیم. ما دیگر به راه رفتن فکر نمی کردیم. ما خیره به منظره هایی که رفته رفته به تاریکی و مه فرو می رفت فقط قدم بر می داشتیم. دیگر کسی نپرسید کجا می رویم؟ کسی نپرسید چه قدر راه مانده؟ نپرسید کی می رسیم؟ دیگر حتی کسی نگفت خسته است. خستگی بی مفهوم و مضحک بود. همه می دانستیم که پایانی وجود ندارد. می دانستیم که باید باید باید راه رفت. بی توقف. دشت.. دشت.. دشت، بی نهایت بود که ما را به خود می خواند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”Immortality

  1. ddاِ؟ایده؟..یعنی نرسیدیم هنوز؟من فکر میکردم خونه ام،پای کامپیوتر!من خوابم؟ یا از بالا سنگا افتادم تو کمام؟
    یا مُردم؟؟
    راستشو بگو من طاقتشو دارما!!

  2. سلام ایده خیلی خوب توصیف کردی و عکسهای اونجا رو وقتی تصور میکنم این توصیف رو بیشتر میفهمم که ارزش زیادی داره از این جمله ت خوشم اومد «ما را پاهایی که از حرکت باز نمی ایستاد راه می برد» عالی بود.

    یه پیشنهاد برای اینکه خواننده خسته نشه و چون حجم متن زیاد هستش بین متن ها عکسهایی از همون منظره ها که گرفتی بزار هر چند کوچیک خیلی تاثیر مثبت داره برای خواننده دستت درد نکنه برای پستت

    • مرسی که خوندیش و خوش حالم که تونستی همون طوری که بود تصورش کنی.. و این که عکس بذارم واسش هم فکر خوبیه ولی می شه شبیه یه جور گزارش. و من نمی خوام گزارش بنویسم. من می خوام داستان بنویسم و می خوام داستانه انقدر قوی باشه که هر چه قدرم طولانی باشه خواننده پا به پاش بره. بدون نیاز به کمک ِ عکس و .. . من می خوام داستان بنویسم فقط. داستانی که تهش همیشه یه اتفاق عادی و معمولی نمی افته.. اگه متنی که نوشتم عکس-لازمه، پس من هنوز خوب نمی نویسم.

  3. مگه واقعی بود؟
    من فکر کردم تخیلیه
    داشتم دنبال معنی های پنهان و استعاره و اینها می گشتم
    سفرنامه بود؟
    مفهوم زندگی و اینها نداشت؟

    • البته که می شد استعاره ای هم نگاش کرد
      چی رو نمی شه استعاره ای نگاه کرد اصلاً؟
      ولی خب واقعیت بود
      درباره ی روزی که خیلی راه رفتیم

  4. هی
    بعد خودن پستت دوباره احساس بی حس بودن پاها و بی اراده خودمو به جلو کشوندن بم دس داد..
    آبادی نزدیک است جمله ای که منو یاد خاطرات خوب میندازه
    یاد توروخدا نسیم راه بیا
    شب میشه
    بارون
    ابرارو نیگا
    گرگا
    گِل
    ..
    مرسی عالی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s