خانه » شبانه » که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

یک نیمه های شبی بود که من می خواستم برای یک نفر نیروهای حمایت کننده بفرستم. نه که خودش از من خواسته باشد یا گفته باشد برای من دعا کن یا همچین چیزی.. نه. خودش روحش هم خبر نداشت و اصلاً مسئله، دعا کردن نبود. دقیقاً چیزی که می خواستم این بود که برایش نیروهای حمایت کننده بفرستم. چون فکر می کردم این آدم را دارم از دست می دهم. احساس می کردم مورد محاصره ی نیروهای منفی و شیطانی واقع شده و برخلاف همیشه، این بار نمی تواند تاب بیاورد. احساس می کردم زمان، به سرعت تر از همیشه می گذرد. احساس می کردم نیروهای منفی تا صبح از پا درش می آورند. واقعاً احساس می کردم دارم از دستش می دهم. شاید یک جور «واکنش خودخواهانه» بود که می خواستم از دستش ندهم. چون نرفته بودم ازش بپرسم دوست داری بمانی یا از پا در بیایی.

در تاریکی گوله شده بودم زیر پتو و بین بغض و دل شوره های ناخودآگاه که فایده ای هم نداشت، به سرم زده بود نیروهای حمایت کننده بفرستم. (چون به یکی از معدود چیزهایی که اعتقاد دارم همین بازی نیروها و انرژی هاست.) مثل کسی بودم که پشت در بسته ی خانه اش مانده بی کلید و کسی هم نیست در را برایش باز کند و مستاصل وار و نا امیدانه جیب های متعدد کیفش را می گردد و ناباورانه در یکی از جیب ها کلید پیدا می کند در حالی که هر جور فکر می کند یادش می آید که صبح کلید را روی میزش جاگذاشته بود.

حالا هیچ به فکرم نمی رسید که چطور می شود نیروهای حمایت کننده فرستاد. یعنی خسته تر و نگران تر و نفـَس-کم-آورده تر از آنی بودم که فکر کنم و راهی پیدا کنم. فقط دستورالعمل لازم داشتم. جمله هایی امری که به من فرمان بدهد و من بی چون و چرا اجرا کنم. در واقع کسی را لازم داشتم برای فرمان دادن. بعد در مغزم یک نوار افقی آبی رنگ (البته چون تاریک بود رنگش به سیاهی می زد) ظاهر شد که رویش عکس تمام آدم هایی که می شناسم چسبیده بود. یادم نیست به چه ترتیبی. می توانستم با انگشت نوار ِ پُر عکس را به چپ و راست بکشانم و آدم های بعدی را ببینم. هرچند نیازی به این کار نبود. اولین عکس مربوط به همان کسی بود که لازم داشتم. گوشیم را برداشتم و بهش اس ام اس زدم :«چه جوری می شه امواج محافظت کننده فرستاد؟». مهم نبود جواب چه باشد. فقط کافی بود آدمه نگوید «همچین کاری غیر ممکن است». چیزی لازم داشتم مثل «یک مشت خاک بگیر و چشم هایت را ببند و اسم فرد مورد نظر را ده بار زمزمه کن و هر چه انرژی مثبت داری به خاک فوت کن و بعد خاک را به آب روان بسپار.» هر چه قدر هم مضحک و بی معنی و سر هم بندی شده. من فقط نیاز داشتم خودم را آرام کنم و متقاعد شوم کار مفیدی انجام داده ام. این است که می گویم «واکنش خودخواهانه»ای بود.

به هر حال آن شب هیچ دستورالعمل عجیب و غریب ِ جادوگرانه ای به دستم نرسید و آن اس ام اس تا خود امروز بی جواب ماند. نه خودم را سرزنش می کنم و نه آدمی که سوالم را بی جواب گذاشت. آن شب گذشت بی آن که اتفاق بدی بیفتد و من کسی را از دست بدهم.

همه ی این ها را گفتم تا بدانید اگر یک نفر نیمه های شب برداشت بین آدم های زندگیش شما را انتخاب کرد و بعد بهتان اس ام اس زد که «چه جوری می شه امواج محافظت کننده فرستاد؟» این یعنی چه قدر پریشان است. یعنی چه قدر دارد از دست می رود. یعنی هر روشی که به ذهنتان می رسد را بهش بگویید. حتی شده متُدی خلق کنید که متافیزیک را زیر سوال ببرد، این کار را انجام دهید. اما بهش نگویید این کار غیر ممکن است. اما بی تفاوت نباشید و سوالش را بی جواب نگذارید. هرگز، هرگز، هرگز سوالش را بی جواب نگذارید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”که باز برات آواز بخونم

  1. آره بی جواب نذار وقتی از بین میلیارد آدمای روی کره زمین از تو پرسیده
    خیلی هیجان انگیزه تازه به نظرم
    اوهوم
    بعد اینکه واسه فرستادن امواج محافظت کننده باید دستاتو میذاشتی رو دهنت
    میگفتی این جمله ها مواظبتن
    بعد میرفتی دم پنجره
    واش میکردی
    یه قولوپ هوای تازه میخوردی
    و
    بعد جمله هارو فوت میکردی
    .
    مرسی که تا حالا سوالامو حتی مسخره ترینشو بی جواب نذاشتی
    ;)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s