خانه » بازی » اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

پشت سرمون، دو ساعت جاده ی خاکی پیچ در پیچ بود که حتی وقتی یادش می افتادم دل و روده ام به هم می پیچید و جلومون، یه رودخونه با کفی پر از سنگ های درشت رنگی رنگی و آب پُر جوش و خروش ِدرخشان بود که بین ما و بقیه ی راه ِ شیب دار کوهستانی فاصله می انداخت. طبق نقشه ای که دستمون بود انتظار نداشتیم اون جا رودخونه ای ببینیم. نمی دونم چه قدر عمق داشت. لابد اون قدر عمیق بود که گذشتن ازش، مُعضل شده بود. یه پُل چوبی نحیف، چند قدم دورتر از مایی که تو ماشین نشسته بودیم جا خوش کرده بود و یکی از گزینه های موجود برای گذشتن از رودخونه بود: با ماشین همون جا خداحافظی می کردیم، از روی پل می گذشتیم و باقی ِ راه رو پیاده می رفتیم. پل بیچاره با تمام انرژی و توانی که تو خودش سراغ داشت سعی می کرد فریاد بزنه و حالیمون کنه قابل اعتماد نیس و مبادا بزنه به سرمون و هوس کنیم از روش رد شیم. سر زدن همچین حماقتی از ما، هیچ بعید نبود. صبح ِ خیلی زود از رخت خواب های گرم و نرممون جدامون کرده بودن به این بهانه که یکی از فوق العاده ترین منظره ها رو ببینیم و تنها چیزی که از وقت حرکت به چشممون خورده بود چی بود؟ درخت.. درخت های تنها، درخت های دو تایی، درخت های سه تایی، جنگل شماره یک، جنگل شماره دو، جنگل شماره سه، درخت روی سطح شیب دار، درخت روی سنگ، درخت های خشن، درخت های لطیف، درخت های بی شکوفه، درخت های با شکوفه و.. . در حالی که فاصله ی هر روزه ی ما تا موجودی به اسم درخت، چیزی معادل یک متر بود، می شد نتیجه گرفت دیدن این همه درخت چیزی نبود که ما رو به هیجان بیاره. ما ناامید بودیم و به خواب جمعه ی بیهوده از دست رفته فکر می کردیم.

به هر حال گزینه ی دومی هم وجود داشت: با ماشین گذشتن از رودخونه. مینی بوسی که نفسش تو سر بالایی ها بند می اومد، حالا می خواست عرض رودخونه رو شنا کنه. لیدرهای ما نمی دونستن نباید به چند تا آدم معتاد به خواب ِ حسابی درخت دیده اعتماد کنن. رفته بودن لب رودخونه و بحث های کارشناسانه جریان داشت. این جا بود که شیش نفری از پنجره ی کوچیک مینی بوس پایین پریدیم. اول خودمون سه تا و بعد کوله هامون. راه ما از جماعت درخت ندیده ای که حتی بلد نبودن با یه رودخونه باید چه طور رفتار کرد، جدا بود.

لازم نبود واسه این که کی اول از پل بگذره دبیسیچل یا پلم پلوم پلیم راه بندازیم. اول من رفتم و پنج تای دیگه پشت سرم اومدن. پل شروع کرده بود به آروم تاب خوردن و ما عین خیالمون هم نبود. جایی بین شجاعت و حماقت، از پل مرزی می گذشتیم. «م» هوس کرد از جریان آب عکس بگیره و خم شد روی قسمت درخشان جریان آب. درست جایی که اون خم شده بود، پل قوس ورداشت و دهن باز کرد و «م» و کوله اش و دوربینش، با صدای قُلُپ بلندی پرت شدن توی آب و ما با شنیدن جیغش تازه فهمیدیم چه بلایی سرش اومده. آب رودخونه عمیق تر از اونی بود که فکر می کردیم و اون قدر جریانش شدید بود که هر لحظه «م» رو از ما دورتر و دورتر می کرد. «م» دست و پا می زد و به سختی سعی می کرد سرش رو بالاتر از سطح آب نگه داره. کاری از دستای خالی ما ساخته نبود. چند ثانیه بعد ما بودیم و پل که تِلو تِلو می خورد و آبی که هنوز به سرعت جریان داشت. اثری از «م» نبود.

ما چهارتا، دیگه انگیزه ای واسه ادامه دادن راه نداشتیم. پشت به آفتاب نشستیم کف پل و پاهامون رو از بین دیواره هاش که در واقع طناب های ضخیمی بود گذروندیم. انقدر سبک بودیم که هر باد ملایمی که می وزید یه مقدار تابمون می داد و ما بر فراز رودخونه جلو و عقب می رفتیم. خیلی طول نکشید که سرعت گرفتیم و بیش تر و بیش تر به اوج گرفتن نزدیک شدیم. فاصله امون تا دست زدن به ابرا، چندان زیاد نبود. پل چوبی، قدرت های خارق العاده ای داشت. این جا بود که «ن» هوس کرد بایسته و دست هاش رو از هم باز کنه. بهش گفتم این کار خطرناکه و حتی می خواستم سرنوشت «م» رو یادش بیارم اما چون تازه گریه اش بند اومده بود و می دیدم حالش خوشه، دلم نیومد. زیاد بحث نکردیم. این جور وقت ها نمی شه به آدم ها زیاد سخت گرفت. منظورم وقت هاییه که ذوق و شوق خالص رو تو یه نفر می بینی. به هر حال «ن» ایستاد روی پل ِ در حال نوسان و همون جوری که دوست داشت دست هاش رو باز کرد و چشم هاش رو بست و جیغی از سر ذوق کشید. دور دوم ِ ایستاده تاب خوردنش تازه شروع شده بود که کوله ی سنگینش، لنگر انداخت و «ن» رو به سمت عقب کشید. سعی کردم دستش رو محکم نگه دارم و بکِشمش طرف خودم تا پرت نشه توی رودخونه اما قدرتش رو نداشتم و «ن» تو نگاه حیرت زده ی من بین مه وغبار ذرات آب بالای رودخونه گم شد.

حالا فقط ما دو تا مونده بودیم؛ من و کوله ام. چهار تا تلفات داده بودیم و تحمل هم چین درد بزرگی خارج از توان من بود. همون طور که کف پل نشسته بودم و پاهام آویزون مونده بود، خم شدم و ساعدم رو تکیه دادم به طناب ضخیم دیواره ی پل و چونه ام رو به دستم چسبوندم. تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم. آفتاب به آرومی اوج گرفت و بعد ذره ذره پایین اومد و همه جا تاریک ِ تاریک شد و ما هم چنان تاب می خوردیم. ماه بالا اومد و ستاره ها پیدا شدن و ما هم چنان تاب می خوردیم. روزها اومدن و رفتن.. سال ها گذشته و ما هنوز روی پل چوبی نحیف نشستیم و تاب می خوریم

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

  1. خیلی خوب بود
    در مورد موضوعش یا اسمش که آدم رو یاد یه آهنگ عجیب می اندازه نظری ندارم
    اما شیوه ی داستان نویسی و روایتش و یکپارچگیش خیلی خوب بود

  2. Wow!!!
    دختر تو محشری
    عجب قوه تخیلی داری تو
    میدونم انتقادو بیشتر دوس داری
    اما من همیشه کم میارم پیش پستای تو
    لحظه لحظه شو احساس کردم تو این پست
    من الآن تو شوکم
    :|
    خیلی خیلی دوس داشتم

  3. تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم. آفتاب به آرومی اوج گرفت و بعد ذره ذره پایین اومد و همه جا تاریک ِ تاریک شد و ما هم چنان تاب می خوردیم. ماه بالا اومد و ستاره ها پید
    ا شدن و ما هم چنان تاب می خوردیم. روزها اومدن و رفتن.. سال ها گذشته و ما هنوز روی پل چوبی نحیف نشستیم و تاب می خوریم
    I love it!!!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s