خانه » داستان » Hamoon Harfhaye Hamishegi

Hamoon Harfhaye Hamishegi

صدای آه کوتاه زنم و بعدش صدای به زمین خوردن و شکستن یک جسم شیشه ای رو توی خواب شنیدم و نا خودآگاه چشمهام رو باز کردم و به سقف خیره شدم. خسته تر از آن بودم که بتونم بدنم رو حرکت بدم ولی بوی دود سیگار رو تو هوا حس می کردم. پس زنم دوباره نصف شب پاشده بود و داشت دم پنجره سیگار می کشید. از روی عادت به سمت چپم نگاه کردم که جایی بود که توی اتاق خوابمون پنجره قرار داشت.

زنم گفت :« الهی بمیرم. بیدار شدی؟ چیزی نشد. زیرسیگاری از دستم افتاد»

پنجره ای طرف چپم نبود, پس خونه نبودیم. ذهنم یک کم هوشیار تر شد و یادم اومد که دیروز عصر رسیدیم شمال و این ویلا رو برای چند شب اجاره کردیم.

پرسیدم:« شکست؟ »

اگه اینجا ویلای اجاره ای بود, حق نداشتیم وسایل توش رو بشکنیم. اصلا حوصله نداشتم موقع تحویل دادن ویلا یک ساعت با بنگاه دار پرچونه ای که بعد از سه ساعت گشتن اینجا رو بهمون داد بحث کنم.

زنم گفت :« آره. فدای سرت… از تخت نیا بیرون. روی زمین پر خورده شیشه ست. سیگارم تموم بشه تمیزش می کنم. بگیر بخواب.»

اعصابم خورد شد. همیشه از دست این کارهای عجیب و غریب زنم اعصابم خورد می شه. از اینکه نصف شب پا می شه و میره لب پنجره سیگار می کشه. از اینکه هیچ چیزی رو اونقدر محکم نگه نمی داره که از دستش نیافته که بعد اگه فقط من پیشش باشم بگه «فدای سرت» و اگه مهمونی باشیم کلی از میزبان معذرت خواهی کنه و شب من رو هم به گند بکشه. از این اعصابم خورد می شه که وقتی دو نفری با هم میریم مسافرت, نمی گذاره از توی یخچال هتل چیزی بردارم. می گه که قیمتش رو باهامون چند برابر حساب می کنن و هر چی من براش توضیح بدم که مهم نیست. فوقش یک کم بیشتر پول خرج می کنیم ولی به جاش راحت هستیم و بیشتر بهمون خوش می گذره و اومدیم سفر که به این چیزها فکر نکنیم, بازم کار خودش رو می کنه و می گه : خودم آبجو می خرم, خودم هم میارم و می گذارم تو یخچال. اونوقت دو بسته ی دوازده تایی آبجو رو می گیره دستش و اونقدر آروم راه میاد و نفس نفس می زنه تا من دلم براش بسوزه و مجبور بشم ازش بگیرم و با این کمر دردم با خودم بکشونمشون و بیارمشون تو هتل. و باز شروع کنیم به دعوا کردن که «دیدی حق با من بود» و هر کس حرف خودش رو بزنه و بازم همون حرفهای همیشگی

غلت زدم به سمت راست و نشستم. با احتیاط دمپایی رو پوشیدم و رفتم به سمت پنجره. با یه لباس خواب صورتی نازک ایستاده بود و داشت با لبخند اومدن من رو نگاه می کرد.

گفت : « مراقب باش عزیزم. اینجا پر خورده شیشه است.» شونه بالا انداختم که مهم نیست. پرسیدم : «سردت نیست. پنجره رو ببند. انگار داری می لرزی» جواب داد که:« می خوای تو هم یه سیگار روشن کن. فردا که لازم نیست زود بیدار شیم. می تونیم یک کم شب رو بیدار بمونیم. هوا عالیه. بیرون رو نگا کن. مه رقیق رو می بینی؟ فکر نمی کردم بتونیم همچین جایی پیدا کنیم. بیا تو هم یه سیگار روشن کن. نمی خوای؟ »

سرما یه کم خواب رو از سرم پروند. به درک. چرا سیگار نکشم؟ با این وضعیت که نمی تونم بخوابم. گفتم : «چرا, یکی هم به من بده»

زنم یک هفته پیش بالاخره از شغلش استعفا داد و خیال همه رو راحت کرد. من اونقدر پول در می آوردم که مجبور نباشیم هر جفتمون کار کنیم. از طرف دیگه با کار کردن اون هرروز یک بساط تازه داشتیم. اغلب باید به مهمونیهای رئیسشون می رفتیم که زنش خراب بود و من همیشه جلوش معذب بودم, چون وقتی با زنه حرف می زدی مدام داشت به پائین تنه ات نگاه می کرد. و من همینجوری هم توی شلوار پارچه ای راحت نیستم, چه برسه به اینکه بخوام فکر کنم که یکی همش زل زده بهم.

مشکل دیگه ای که کار کردم زنم ایجاد می کرد این بود که احساس می کرد وقتی که اون نیست, من زن دیگه ای رو میارم توی خونه.

شغل من طراحی سایت و برنامه نویسیه و مجبور نیستم که هرروز به دفترم سر بزنم. اما این دلیل نمیشه که زنم در موردم اینجوری فکر کنه. رد ماتیک خودش رو روی ته سیگارها پیدا می کرد و دادش می رفت هوا, تو همه اتاقها بوی یه عطر غریبه رو حس می کرد و وقتی هیچ بهونه ای نداشت می گفت که : باز همه جا رو مرتب کردی تا من نفهمم؟

رابطه ی جنسیمون هم داشت از بین می رفت. بعضی وقتها درست وسط سکس من رو کنار می زد و می گفت : « مشخصه که تو این هفته با یک نفر دیگه سکس داشتی. نگو نه. من زنم. این چیزها رو خوب می فهمم»

و باز کارمون می کشید به بحث و دعوا و همون حرفهای همیشگی

وقتی که خیالم راحت شد که دیگه نمی خواد بره سر کار بهش گفتم که بیا آخر هفته چند روز بریم شمال. که هم روحیه مون عوض بشه و هم در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون بکنیم. اون هم قبول کرد و دیشب اومدیم اینجا و سر شب یه غذای سبک توی یه رستورانی که من دوران دانشجویی ام تو شمال سراغ داشتم خوردیم و بعد یه ویلای کوچیک با منظره ای فوق العاده پیدا کردیم و همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت که خیلی اتفاقی توی کیف زنم نامه ی یه وکیل رو پیدا کردم.

وکیل زنم داشت درخواست طلاق رو تنظیم می کرد و من به فکر حل کردن مشکلاتمون بودم

از حماقت خودم حسابی کفری شدم. با وجود اینکه دوست داشتم یه دعوای حسابی راه بندازم چیزی به روش نیاوردم,به جاش یکی دوتا آبجو خوردم و رفتم توی تخت. تا اینکه صدای شکستن زیر سیگاری لعنتی بیدارم کرد

پیش زنم ایستادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. یکی باید حرف می زد و طبق معمول اون شروع کرد : « یادمه وقتی بچه بودم, بعضی از حلزونها شبها از لاکشون می اومدن بیرون و تو حیاطمون راه می رفتن. محلی ها یه اسم جالبی براشون داشتن. من هنوزم فکر می کنم که اونها حلزون بودند و شبها چون زمین خیسه میان بیرون.»

پرسیدم : « چی شده که یاد یه همچین چیزی افتادی؟» بعد پک محکمی به سیگارم زدم و به خاکستری که نوکش جمع شده بود نگاه کردم و ادامه دادم « زیر سیگاری دیگه ای نداریم؟ خاکسترش رو چیکار کنم»

گفت : «بریز روی زمین. به هر حال باید جارو بیارم و این خورده شیشه ها رو جمع کنم.» و برای اینکه خیالم رو راحت کنه که مشکلی نیست, سیگارش رو روی هوا تکوند و ذرات خاکستر ریختن روی زمین. بعد دوباره یاد حرف خودش افتاد: « چند دقیقه پیش یکی از همون جونورها رو روی نرده ی پنجره دیدم. خیلی بی خیال بود. آروم آروم داشت می رفت بالا و هر از گاهی صبر می کرد تا اطرافش رو نگاه کنه. من هم سر فرصت نگاهش می کردم و رفته بودم تو خاطراتم.»

مطمئن بودم وقتی اون حلزون بی لاک اونقدر نزدیک شده که دست زنم بهش برسه, با آتیش سیگار مجبورش کرده خودش رو پرت کنه پائین. اخلاق زنم کاملا کف دستم بود. با وجود اینکه خیلی مهربونه و زود عاشق همه چیز میشه, نا خودآگاه از آزار دادن چیزهایی که دوسشون داره لذت می بره.

گفت : « جدیدا همش می رم تو فکر و تا به خودم بیام, می بینم یه ساعته که به یه نقطه خیره شدم و تو ذهنم مثلا دارم با خشایار دعوا می کنم. یا دارم با مامانم سر انتخاب لوستر های جدید مشورت می کنم. یا تو رو می بینم که با یه زن بلوند داری می گی و می خندی و من یه گوشه ایستادم و دارم حرص می خورم»

باز می خواست شروع کنه. گفتم : « باز می خوای شروع کنی؟ اومدیم اینجا که از اون تهران کثافت دور باشیم که تو از این حرفها نزنی. اگه قراره دوباره هرچیز بی ربطی رو به یه موضوع واسه دعوا تبدیل کنی که خوب تو خونه می موندیم. من هم فردا می تونستم کلی کار کنم»

انتظار اینکه یکدفعه اینطور آتیش بگیرم رو نداشت. چون نمی دونست که من نامه ی وکیلش رو دیدم و می دونم که بحث کردن و حل کردن مشکلات دیگه معنی نداره و اون تصمیم خودش رو گرفته و نصف کارهای طلاق رو هم انجام داده. فکر می کرد من می گذارم که سرزنشم کنه و مجبورم کنه باور کنم حق با اون بوده, بعد که برگشتیم خونه بگه که باید کاغذهای طلاق رو امضا کنم

رو به من کرد. گفت : « مگه قرار نبود که در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم و حلشون بکنیم؟ خوب من دیدم که حالا که هر جفتمیون بیداریم و کار خاصی هم برای انجام دادن نداریم, بهترین موقع است که یه جوری سر صحبت رو باهات باز کنم! اما اگه فکر می کنی آمادگیش رو نداری می گذاریمش برای یه وقت دیگه»

لجم در اومد. اما به جای اینه خودم رو خالی کنم, به بازی زنم تن دادم. اگه اون می خواست به روم نیاره که درخواست طلاق داده, من هم به روش نمیارم که از همه چیز خبر دارم.

گفتم :« باشه. صحبت کن شما. من آمادگیش رو دارم. فقط اجازه بده برم رو تخت بشینم. یه سیگار دیگه بهم بده»

طبق عادتم رو لبه ی تخت نشستم و به زنم نگاه کردم که با قدمهای آروم تو اتاق راه می رفت و گوش کردم که بگه تو زندگیش اول من براش مهم بودم و بعد کار کردنش. چون وقتی می رفته سر کار, تازه حس می کرده که دیگه پیش مادر و پدرش نیست و بزرگ شده و مستقل. گفت که من هم زندگی اش رو خراب کردم و هم کارش رو. گفت که من مدام ادعا می کنم که با مردهای دیگه فرق می کنم و جز خودم, هیچ آدم دیگه ای رو هم قبول ندارم, ولی هیچ فرقی ندارم و مثل تمام مردهای دیگه دلم نمی خواد زنم کار کنه و از اون بدتر, حسودیم میشه وقتی می بینم که زنم از خودم موفق تره. گفت که من ادعای روشنفکری می کنم ولی از اینکه فکر کنم زنم داره تو محل کارش با چند نفر حرف می زنه و شاید بعضی وقتها باهاشون می گه و می خنده, آتیش می گیرم.

نیم ساعتی حرف زد و من فقط نشستم و گوش دادم. حرفهایی که بعضی هاش رو اولین بار بود که می شنیدم و بعضی های دیگرش رو می تونستم خط به خط تکرار کنم. منتظر بودم که حرف آخرش رو بزنه که گفت:« من حاضر بودم به خاطر تو قید همه چیز رو بزنم و بیام تو خونه بشینم. ولی وقتی حس کنم که تو داری خیانت می کنی, دیگه زندگی به نظرم مسخره بازی می شه»

دیگه طاقت نیاوردم. صدام رو بردم بالا که :« خوبه بالاخره حرفت رو رسوندی به اینجا. چرا مقدمه چینی کردی! یعنی چه عجب که زرتی نرفتی سر همین بحث مسخره…. کار بهونه ست, حرف اصلیت همینه که فکر می کنی وقتی نیستی من کرور کرور خانم میارم تو خونه. آخه من چه جوری به تو ثابت کنم هیچ خیانتی تو کارم نیست؟

تمام مدت داری کنترلم می کنی, چه طور بهت ثابت نشده تا الان؟ وقتهایی که نیستی روزی هزار بار تلفن می کنی. هر موقع بتونی موبایلم رو چک می کنی. به همسایه ها هم که سپردی مراقبم باشن… دیگه چیکار باید بکنی تا مطمئن شی؟

بابا به خدا اینها کار آدمهای روانیه! اینکه وقتی برات چیزی می خرم می گی : «عذاب وجدان گرفتی؟», اینکه ملافه و لباسهام و حتی لیوانها رو بو می کنی, اینکه وقتی می خندم می گی : «یاد چیزی افتادی؟» و وقتی ناراحتم می گی : «من مزاحمتم؟ می خوای برم تا خوشحال باشی؟» و همه ی این مزخرفات! این حرفها و این کارها مال دیوانه هاست. بس کن این مسخره بازی ها رو. خسته ام کردی, خودت رو هم خسته کردی»

سکوت کردیم… من سیگار هزارمم رو انداختم روی سرامیک نارنجی رنگ اتاق خواب ویلا و با دمپایی خاموشش کردم. دستم رو گذاشتم روی پیشونیم و پنجه ام رو فرو کردم توی موهام. مثل همه ی متولدین مرداد ماه که موهاشون چه بلند باشه و چه کوتاه و چه مجعد و چه صاف, همیشه مشغول بازی کردن با موهاشون هستن.

یکی از تارهای موی بالای شقیقه ام تاب عجیبی داشت, با انگشت شصت و سبابه ام اون مو رو گرفتم و با یه کشش از جا درش آوردم و گرفتمش جلوی چشمهام.

بعد نمی دونم چرا تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم و حرف آخرم رو بزنم. گفتم :« نامه ی وکیلت رو توی کیفت دیدم. من فکر می کردم برای نصمیمات اینجوری, نظر هر دو طرف مهمه. مرسی که بهم یاد دادی یک نفر به تنهایی می تونه چیزی که دو نفر ساختن رو خراب کنه. اگه تصمیمت رو گرفتی, سعی نمی کنم منصرفت کنم. موفق باشی»

از جام پاشدم و قبل از اینکه زنم بتونه از شک این حرفم در بیاد از اتاق زدم بیرون.

*

هوا کم کم داشت روشن می شد. تصمیم گرفتم چمدونم رو ببندم و برگردم خونه. قهوه جوش رو به برق وصل کردم و دنبال تلفن گشتم که زنگ بزنم به دفتر اتوبوس رانی تا توی اولین ماشین برای خودم جا رزرو کنم. یه جایی که هم کنار پنجره باشه و هم به انتهای اتوبوس نزدیک باشه. همیشه این توهم رو داشتم که اگه روی صندلی های آخرهای ماشین نشسته باشم, موقع تصادف های احتمالی, زنده می مونم.

تلفنچی ترمینال داشت در مورد اینکه صبح ها اجازه ی رزرو کردن ندارند و حتما باید حضوری بروم بلیط بخرم توضیح می داد و من داشتم برای زنم یادداشت می گذاشتم که می خوام با اتوبوس برم خونه و اون ماشین رو بیاره. بهش گفتم که قبل رفتن حتما زیر سیگاری هم بخره که مجبور نباشه با بنگاه دار بحث کنه.سویچ ماشین رو هم گذاشتم کنار یادداشت و از خونه رفتم بیرون.

دلم درد می کرد. هر وقت شبها نتونم به اندازه ی کافی بخوابم دل درد می گیرم. قرص های معده ام همراهم نبود. فکر نمی کردم نیازی باشه توی این سفر ازشون استفاده کنم. باید قبل از اینکه برم بلیط بخرم یه سر به داروخانه هم می زدم. قرص مهمی نبود. مطمئن بودم بدون نسخه هم می تونستم بخرمش. با خودم فکر کردم کاش با ماشین می رفتم دنبال داروخانه می گشتم و وقتی کارهام تموم شد سویچ رو برای زنم می گذاشتم. اینجوری شاید وقت می کردم خودم بگردم و یه زیر سیگاری خوب پیدا کنم. شاید یه دونه هم واسه خودم می خریدم.

دستم رو به انتظار تاکسی بلند کردم و منتظر ایستادم

Advertisements

یک دیدگاه برای ”Hamoon Harfhaye Hamishegi

  1. قرار بود این داستان آخر هفته پست بشه
    اما متاسفانه دست من نیست که چه زمانی پست کنم
    همین که پست شد خدا رو شکر
    اگه حس می کنین زود بود یا دیر بود یا هر اعتراض دیگه ای دارین به «مدیر» وبلاگ خبر بدین

  2. @صبا: مرسی. ناراحت کننده؟ خوب هرکی رفت سر خونه زندگی خودش دیگه. با هر شیوه ی زندگی که دوست داره

    @الناز: بقیه نداره… ساری واقعا

    @ هدیه: این آموزشهای عباس معروفی رو ندیده بودم. مرسی که معرفیش کردی

    @ سهراب: بیشتر اگه می گفتی ریموند کارور بیشتر باهات موافق بودم

  3. @سبا: ببخشید. فکر کردم دارم اسم خودم رو می نویسم. منظورم سبا بود. یک لحظه یادم رفت تو با سین بودی

  4. صبا جان خوب بود روان بود و چیز اضافی نداشت اما شدیدا ریموند کاروری شده بود!از اون جور داستانهایی که وقتی تمام میشن آدم از حودش میپرسه: خوب که چی؟

  5. @ SARA
    midoonam. hagh dari
    khodamam daram hes mikonam yekam tasire carver ziad shode room
    ama akhe harf nadare martike… adam delesh mikhad yeki az daastanhash ro khat be khat copy kone va vase ye lahze ham ke shode hes kone khodesh oono neveshte

    merC az tavajohet

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s