خانه » عمومی » Time Travel Agency

Time Travel Agency

چند وقت پیش داشتم نوشته های قدیمی بلاگم رو می خوندم. در واقع داشتم دنبال یه مطلب کهنه می گشتم که به یکی از دوستام نشون بدم و چون نمی دونستم که مال چه زمانیه, مجبور شدم چند صفحه ای از نوشته های سه سال پیش رو ورق بزنم و حس کنجکاویم باعث شد چند تایی از اونها رو بخونم.

یه جورایی جالب بود. البته گذشته ها همیشه برای من جالبه اما از آخرین باری که به خاطرات اون دورانم فکر کردم زمان زیادی گذشته
مسائلی که اون روزها به نظرم خیلی مهم بود, الان یا مسخره ست و یا بی معنی. آدمهای ناشناس اون موقع به رفیقهام تبدیل شدن. یه سری اتفاق عجیب افتاده و بعضی از رفیق های سه-چهار سال پیش, سایه ام رو با تیر می زنند. بچه هایی رو دیدم که امکان نداشت فکر کنم یه روز ممکنه ازشون جدا بشم, اما دیگه هیچ خبری ازشون ندارم
یادم نیست وقتی داشتم اون متن ها رو می نوشتم, دلمشغولیهام چی بود و نگرانی های زندگیم کدوم ها بودن. یادم نیست مشکلاتی رو که ازشون حرف می زدم بالاخره حل کردم یا اینکه شامل مرور زمان شدن و یادم نیست اتفاقاتی که باعث می شدن خودم رو توی بلاگم خالی کنم به کجا رسیدن! به هر حال وقتی اون روزها تبدیل شدن به خاطره, فراموشی همه چیز رو بی اهمیت کرد
*
نسبت به زمانی که نوشتن بلاگ سابقم رو به صورت جدی دنبال می کردم بزرگتر شدم. نه اصلا بهتره بگم که بزرگ شدم. یاد گرفتم که هیچ چیز رو بیش از حد جدی نگیرم. یاد گرفتم که آدمها میان و می رن و واقعا نمیشه حدس زد که مهم ترین موضوعاتی که امروز ذهنم رو درگیر کردن, بعد از یه هفته به نظرم خنده دار میان یا بعد از یه ماه.
یاد گرفتم که هیچ کس رو نمی شه عوض کرد.چون آدمها دوست ندارن چیز جدیدی یاد بگیرن, حتی اگه اون چیز جدید بهتر باشه. چون عوض شدن یعنی پذیرفتن اینکه روش قبلی به اندازه ی کافی مناسب نبوده و هیچکس حاضر نیست بپذیره که ممکنه بقیه در مورد یه موضوع خاص اطلاعات درست تری داشته باشن!
یاد گرفتم که…
*
نسبت به اون زمان خیلی چیزها یاد گرفتم. گفتم که بزرگ شدم
*
بعضی وقتها یاد یه خاطره ی قدیمی می افتم و کلی می رم توی فکر. ذهنم واسه خودش از این شاخه به اون شاخه می پره و کل اون دوران رو میاره جلوی چشمم.من عاشق خاطره ها هستم. با وجود اینکه اغلب از به یاد آوردنشون لذت می برم , یه وقتهایی هم پیش میاد که تصاویری که می بینم باعث میشه آنقدر خجالت بکشم که مجبور بشم سرم رو تند تند تکون بدم تا یادم بره داشتم به چی فکر می کردم.
بعد باورم نمی شه که این کارها رو من کرده باشم. هرچقدر تلاش می کنم نمی تونم خودم رو در شرایطی تصور کنم که منجر به انجام خیلی کارها شده باشه. شیطنت هایی که باعث می شد بلاهای وحشتناکی سر آدمهای اطرافم بیاد. برنامه هایی که انجامش طبق یک سری قوانینی که خودم خلق کرده بودم هیچ مشکلی نداشت ولی الان به هیچ وجه نمی تونم بپذیرم که چه طور ممکنه اون قانون و اون فلسفه حتی برای یک لحظه
به نظرم درست اومده باشه
بعد خودم رو اینجوری راضی می کنم که اون آدم, من نبودم. این خاطرات مال من نیست و اینها همه اش ساخته ی ذهنمه و خستگی باعث شده به نظرم اینطور بیاد.
همه ی ما یه همچین لحظاتی داریم نه؟
*
برگشتم به خوندن بلاگ سابقم.
رفتم به صفحات مربوط به چهار سال پیش.
نه
من اون آدم نیستم.
نه علایقم, نه شیوه ی نوشتنم, نه رفیقهام و نه محیط اطرافم, هیچ کدوم مثل اون موقع نیست
مگه یه آدم از چه چیزهایی تشکیل شده؟
صبای امروز ساعت چهار و نیم عصر با صبای اون روزی که فکر می کرد می تونه به بچه های دانشگاهش یاد بده «وقتی تحقیرتون می کنند, لا اقل متوجه بشین», اون آدمی که می خواست شاعر بشه و فکر می کرد اگه توی مسیر هرچیزی درست حرکت کنه بهش می رسه با منی که فهمیدم هدف و آرزو مال قصه های هانس کیریستین اندرسنه , یه جورایی می شه گفت که هیچ شباهتی نداره
البته به جز یه اسم مشترک
با یه سری خاطرات که وقتی یادشون می افتیم مجبوریم سرمون رو تند تند تکون بدیم تا یادمون بره به چی فکر می کردیم

Advertisements

یک دیدگاه برای ”Time Travel Agency

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s