از یه روزی به بعد، دیگه واسم مهم نبود. مهم نبود که تنها بمونم. مهم نبود که پرونده ی یه آدمایی واسه همیشه تو زندگیم بسته شه. مهم نبود این پرونده های مختومه ای که بایگانی و خاک خوردن یا حتی نابود شدن انتظارشون رو می کشه، از وزن خاطرات و متعلقاتی که توشون ثبت شده، چه قدر حجیم و سنگین بوده باشن. مهم نبود کنار اومدن با شرایط جدید چه قدر می خواد سخت باشه. مهم نبود کی مقصر بوده یا اصلاً مقصری وجود داشته یا نه. جاده ی «مهم نبودن» ها سرازیری خشنی بود و شیب تندش دیگه فرصت فکر کردن به پشیمونی و برگشت رو بهم نمی داد. من قِل می خوردم و بی توجه به زخم ها و کوفتگی هایی که سرازیری رو بدنم جا میذاشت، پایین می رفتم. من به آدم ها اجازه می دادم هر جور دوست دارن قضاوت کنن. فکر کنن من دروغ می گم.. فکر کنن من باهاشون روراست نبودم.. فکر کنن و فکر کنن و هرجور دوست دارن داستان ببافن. دیگه واسم مهم نبود. قبول دارم که یه جور منفعل بودن محسوب می شه. این که من جای جنگیدن و نگه داشتن آدما و کشیدنشون وسط زندگیم، خودم رو می کشیدم کنار. این که حتی نمی خواستم بهشون ثابت کنم واقعیت چی بوده. راستش من همیشه از این ثابت کردن خودم بدم می اومده. اصلاً یه جور نچسب و آزاردهنده ایه که هی سعی کنی خودت رو به کسی ثابت کنی و هی بگی منو ببین! نگام کن! نگام کن! من همینم. من چیزی رو قایم نکردم! و هی کف دست های خالیت رو بگیری جلو روش بلکه باورت کنه ولی اون هم چنان مشکوکانه فک کنه تو مشغول نقش بازی کردنی و واقعیت، نه بین دست های خالی تو، که جایی توی جیب های کوله ات یا تو تاریکی کمدی، کشوییٍ، صندوق چه ای جایی زندانی شده. خدا می دونه من چه قدر از نقش بازی کردن بدم می اومد. از سو استفاده کردن از اعتمادی که بهم شده، از بازی خوردن و.. با همه ی اینا چطور می تونستم بازم خود واقعیم نباشم؟ و چطور حق ندارم خسته و غمگین باشم از آدمایی که سال های با هم بودنمون رو می شمرن و معتقدن منو خوب شناخته ان ولی هم چنان ازم انتظار دارن خودم رو بهشون ثابت کنم؟ ثابت کنم!
و حالا من این جا وایستادم. پایین این سراشیبی عجیب. مهم نیست مجبور باشم چند تا سراشیبی دیگه رو غلت بزنم و چند تا آدم مشکوک و بی اعتماد و بهانه گیر دیگه رو پاک کنم. حتی اگه قرار باشه تنها بمونم، حتی اگه قرار باشه واسه تک تک آدم های زندگیم صبورانه پایین سراشیبی ها وایستم و با یه لب خند تلخ، برای خداحافظی دست تکون بدم این کارو می کنم.
.
پ.ن: واضحاً معنی این نوشته این نیست که دوست دارم تنها بمونم. معنیش این نیست که من قدر آدمای زندگیم رو نمی دونم و دوستشون ندارم یا این دوست داشتن رو بهشون ثابت نمی کنم. معنیش رو همون طور که هست درک کنین. اجازه بدین این جا دیگه مجبور به توضیح دادن و ثابت کردن خودم نشم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s