خانه » داستان » بوی تلخ چوب

بوی تلخ چوب

چراغ اتاق خاموش می شه. تاریکی محض دیگه اثری از سایه ام که تا چند لحظه پیش رو به روم رو دیوار افتاده بود باقی نمی ذاره.
از دیوار فاصله می گیرم. در اتاقم رو می بندم و قدم های نامطمئن کوتاهم رو روی سرامیک سرد، به سمت تختم می کشونم. مسیر کوتاه آشنایی که هر شب طی می شه. سرما کف پام رو قلقلک می ده و من فک می کنم به این که چرا هیچ وقت نشمردم چند قدم طول می کشه که من از سرمای ترس به گرمای امن تخت برسم. درست لحظه ای که حدس می زنم به تخت رسیدم با سر به جسم حجیمی می خورم که راهمو بسته. شبیه به پیکر یک آدم قدبلند که جلوم وایستاده باشه. دلم هُری می ریزه پایین. جیغ می کشم و فوری خودمو تو تاریکی پس می کشم. نفس کشیدن یه لحظه یادم می ره. با چشمایی که به تاریکی بیش تر عادت کرده و از ترس گشاد شده برای یه لحظه به رو به روم نگاه می کنم. هوا کم میاد. نمی تونم درست نفس بکشم و تنها صدایی که می شنوم صدای نفس های تند و کوتاه خودمه. به غریزه به فرار فکر می کنم. می چرخم به سمت در و دست می برم طرف دستگیره. دستگیره پایین میاد اما در هنوز سفت و سخت به چهارچوب چسبیده. با همه ی قدرتی که دارم سعی می کنم دستگیره رو به سمت خودم بکشم تا در باز شه. در از جاش تکون نمی خوره. بعد از این که انرژی زیادی پای در میذارم و بی نتیجه می مونه از سر نا امیدی جیغ می کشم و گوشام از صدای جیغم به کری نزدیک می شن. از پشت تکیه می دم به در و خودمو می چسبونم بهش و دست راستم دراز می شه طرف کلید -که همون نزدیکی ها باید باشه- تا چراغ رو روشن کنم. قبل از این که صدای کلیک بیاد و نور اتاق رو پر کنه، انگشت هایی به نرمی دور مچ دستم قفل می شه. با دست آزادم سعی می کنم انگشت ها رو از دستم باز کنم. اهمیت نمی دم به این که ناخن های بلندم داره پشت دستش رو حسابی زخمی می کنه. چشمام بسته است. حالا دیگه دارم دیوونه وار گریه می کنم و فریاد می زنم و می لرزم و هنوز سعی می کنم دستم رو آزد کنم. می تونم گرمای تنش رو حس کنم و نفسش رو که به صورتم می خوره. بوی تلخ چوب می ده. عقب عقب می رم و ناخواسته خودمو کنج دیوار گیر میندازم. نمی تونم دستم رو آزاد کنم. حالا انگشت هاش با قدرت دور دست چپم هم گره خورده. دستم هامو می کشونه طرف خودش تا منم بهش نزدیک تر شم. مقاومت می کنم. خیلی زودتر از این که جنب بخورم بازوهامو می گیره و می کوبونتم به دیوار. جوری چنگ انداخته به بازوهام که دردم میاد و نفسم از درد بند میاد. احساس می کنم دیگه انرژی برام نمونده. بریده بریده می گم
-از جونم چی می خوای؟
-سه قطره خون.
سوزن نیش می زنه به پوست نازک بالاترین قسمت ساعد. آروم می مونم. سرم در حال گیج رفتنه. چند ثانیه که می گذره سوزن رو در میاره و جاشو با انگشت فشار می ده. نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم. از بین پلک های نیمه باز می بینم که شستش رو که آغشته شده به خونم، می مکه. مغزم گزگز می کنه. کنج اتاق ولو می شم. غریبه ی خون خوار بی هیچ حرفی ازم فاصله می گیره و می ره به طرف پنجره. بازش می کنه و می پره بیرون. من می مونم و پنجره ی باز و پرده ای که تکون می خوره و باد سرد شب که ذره ذره توی اتاق جاری می شه. مثل گاز مسمومی که رفته رفته منو به طرف خواب هُل می ده.
.
صبح مث همه ی روزهای قبل و همه ی روزهایی که در آینده به سراغم خواهند اومد شروع می شه و مثل نصف اولین روز های بقیه ی زندگی، بارونی و خیس از آب در میاد. سرم از خواب بدی که تمام شب باهاش کلنجار رفتم درد می کنه. یه لحظه به سرم می زنه که نکنه واقعیت بوده باشه. آستینم رو می زنم بالا و دنبال جای سوزن می گردم. وقتی ازش اثری نمی بینم خودم رو بابت حماقتم سرزنش می کنم.
زیاد وقت تلف می کنم و بی عجله حاضر می شم و در نتیجه صف تاکسی بلندتر از همیشه است و پر از همون آدم هاییه که هر روز صبح همین جا می بینمشون. امروز همگی چتر به دست سر قرار نانوشته امون حاضر شدیم. بالاخره نوبتم می شه و اولین نفریم که پشت می شینم. تا نزدیک های آخر خط چشم از خیابون و مردم و بارون بر نمی دارم. منتظرم مردی که کنارم نشسته بقیه ی پولش رو از راننده ی تاکسی بگیره تا بتونم کرایه ام رو بدم. مرد دست دراز می کنه که بقیه ی پولش رو بگیره و آستین بارونی خاکستری تیره اش که به زور تا نیمه ی انگشت هاش می رسید، عقب کشیده می شه. پشت دستش دو تا چسب زخم به طور افقی جا خوش کرده. تا میاد آستینش رو روی دستش بکشونه متوجه نگاه خیره ی من می شه. ماتم برده. به چشم های خاکستریش زل می زنم. بوی تلخ چوب که تمام مدت تو ماشین پیچیده بود حالا برام معنی پیدا می کنه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بوی تلخ چوب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s