خانه » عمومی » Sweet dreams are made of this, who am i to disagree

Sweet dreams are made of this, who am i to disagree

max2

10:12

خیلی ها رو می شناسم که خواب دیدن براشون یکی از مهم ترین مسائل روزمره ست. حتی چند نفرشون می گفتن که گه یه شب خواب نبینن, صبح احساس رفع شدن خستگی بهشون دست نمی ده. یعنی خواب های بدون رویا رو جزئی از زندگی به حساب نمی آوردن.
عده ای بودن که ادعا می کردن می تونن روی خوابهاشون کنترل داشته باشن. پدیده ای که بهش می گن «خواب شفاف» و خود من به شخصه یکی از بزرگترین آرزوهام داشتن یه همچین تجربه ی بی نظیریه
بعضی از دوستانم به قدری به معقوله ی خواب اهمیت می دن که بالای تختشون یکی از این وسایل باستانی سرخپوستی به اسم dream catcher آویزون کردن.
اما خوابیدن برای من صرفا سپری شدن سریعتر چند ساعت از شبانه روزه که حتی اگه رویایی در مورد بهشت هم ببینم, چون بعدا چیزی ازش تو ذهنم نمی مونه, برام فرقی نمی کنه
*
خواب از چند مرحله تشکیل شده که پشت سر هم تکرار می شن. رویا دیدن توی مرحله ی » حرکت سریع چشمها» REMاتفاق می افته و اگه انتهای این مرحله از خواب بیدار بشیم, یادمون میاد که چه خوابی دیدیم. بعد نوبت مرحله ی «بدون حرکت سریع چشمها» NREM ست که بدن استراحت حقیقی می کنه و به اصلاح خستگی آ دم در میره. این سیکل چند بار در طول یه خواب سالم تکرار می شه تا اینکه زنگ ساعت یا صدای مامان یا بوق یه ماشین بیدارمون کنه.
خواب پدیده ی محشریه. یه روز در موردش حسابی توضیح می دم
**
**
*
چند وقته که افتادم روی دور کابوس دیدن. یادم نیست از کی شروع شد. اما هیچ خوابی نمی بینم مگه اینکه یه کابوسی باشه که با ترس و استرس بیدارم کنه
مثل چند ساعت قبل, که باعث شد بیدار بشم و از وحشت تکرار اون صحنه ها, به کلی قید خواب رو بزنم و شروع کنم به نوشتن این خطوط
*
یادم نیست دقیقا چند نفر بودیم. به جز من چهار یا پنج نفر دیگه هم بودن. یکی شون همین محسنی بود که الان توی همین اتاق خوابیده و شاید چون روحش خیلی حوصله ی گشت و گذار در چهار گوشه ی دنیا رو نداشته, خودش رو توی اولین دنیای مجازیه بدون گمرکی که دیده رها کرده. یعنی خواب من

فضای داستان داخلی بود. مهم ترین چیزی که حس می کردم این بود که دهنم پر شده از زخم, انگار یک میلیون بخیه ی تازه کشیده شده سرتاسر فک بالا و پائینم رو پر کرده باشه و این موضوع باعث شده بود که من هر چند دقیقه یه بارا دهنم رو با آب بشورم و لخته های خون رو به همراه تیکه هایی از اجسام عجیب و غریب تف کنم.
قرار این بود که آخر روز از اونجایی که هستیم بریم به سمت خونه و من بودم که باید رانندگی می کردم. سویچ ماشینم رو توی نگهبانی دانشگاه جا گذاشته بودم و وقتی که برداشتمش, یکی از نگهبانها با کت چرم مشکی دنبالم دوید و ازم چند تا سوال مسخره پرسید . بعد طبق عادت این طبقه از جامعه کلی غرغر کرد در مورد اینکه چند روز پیش ماشین رو جای نامناسبی پارک کرده بودم و این باعث شده بود جرثقیلی که قرار بوده از در دانشگاه بیاد بیرون با زحمت مواجه بشه.
پیش بچه ها برگشتم. اونها داشتن با جدیت در مورد موضوعات بی معنی بحث می کردن و باورتون نمی شه که چقدر اون پسری که لباس سفید پوشیده بود شبیه «ماکان» بود. شبیه الان ماکان, نه آخرین باری که من دیدمش
*
ما هنوز خیلی بچه بودیم وقتی که ماکان اینها از ایران رفتن. شاید برای همین زیاد متوجه نبودنش نشدیم و بچه ها زیاد جای خالیش رو احساس نکردن. به جز من که همیشه بیش از حد احساساتی بودم و حتی دلم هم براش تنگ شد.
وقتی که تابستون چند سال برای یکی دو هفته برگشت ایران, ما هنوز خیلی بچه بودیم. سرگرمی هامون تیله ها بودن و دوچرخه سواری بعد از ظهر ها و کلاس های شنا و فوتبال. شاید برای همین بود که کسی زیاد متوجه اومدنش نشد. و باز هم به جز من که به میلاد گفتم یقه ی لباسم رو ول کنه و بقیه ی دعوا رو بگذاره برای فردا تا من زودی برم دوستم رو ببینم.
از آخر کوچه ی خودمون رو تا محله ی اونها رکاب زدم و خسته و عرق کرده زنگ خونه شون رو فشار دادم و گفتم صبا هستم . اومدم ماکان رو ببینم.
*
شاید بهتر بود اول می رفتم خونه و لباسم رو عوض می کردم. حتی بهتر بود که دوش هم می گرفتم. شاید حتی بهتر بود که اون رو دعوت می کردم خونه مون, ولی بچه تر از این حرفها بودم که حواسم به این چیزها باشه.
ماکان در حیاط رو باز کرد و از دیدنم خوشحال شد. بعد کم کم نگاهش لغزید روی یقه ی پاره ی لباسم, دوچرخه ی کثیفم که روی زمین ولش کرده بودم, صورت عرق کرده و سر زانوهای همیشه خونی من.
درسته که نمی فهمیدم شیوه ی برخورد و ملاقات صحیح با یه دوست بعد از چند سال چیه, اما وقتی کسی دلش نمی خواست باهام حرف بزنه و دوست داشت بره توی خونه و در رو ببنده, خوب می فهمیدم.
من بچه بودم و از دیدن دوباره ی دوستم ذوق کرده بودم, اما اون بزرگ شده بود. همون لحظه فهمیدم که معنی بزرگ شدن چیه.
موقع برگشتن حوصله نداشتم رکاب بزنم, واسه همین دوچرخه ام رو گذاشتم خونه ی رضا اینها که توی همون کوچه زندگی می کردن و پیاده راه افتادم طرف خونه مون.
میلاد هنوز توی کوچه منتظر بود تا بقیه ی یقه ی لباسم رو هم پاره کنه, اما من بهش گفتم : برو بچه, شماها همتون خیلی بچه این.
و رفتم توی خونه
*
و حالا بعد از این همه سال ماکان برگشته بود توی خواب من و با وجود اینکه ریش هم گذاشته بود مطمئن بودم که خودشه.
بعد از این همه سال اومده بود و من رو دلداری می داد و می گفت که مهم نیست که دوست دخترم ( یا زنم حتی, معنی این روابط توی خواب خیلی به هم نزدیکه ) حامله ست و بچه مال من نیست. توی خواب یادم نمی اومد که زن داشته باشم یا اینکه زنم حامله بوده باشه. اما مووع بحث یه جوری بود که دلم نمی خواست در موردش سوال کنم یا حتی توضیح بدم که زن ندارم.
به جای حرف زدن مدام دهنم رو با آب می شستم و لخته ی خون تف می کردم و ماکان می گفت ما تمام روز رو وقت داریم. عجله نکن
*
بعدها به اون صحنه ی آخرین برخوردم با ماکان خیلی فکر کردم. برای یه بچه ای به سن و سال ماها, یقه ی پاره و شلوارک با سر زانوهای زخمی, چیزی نبود که باعث خجالت کشیدنمون بشه.
شاید دلیل برخورد عجیب ماکان این بود که وقتی اونها از ایران رفتن, هر کدوم برای کانادایی شدن خیلی زحمت کشیدن. و این وسط از همه بیشتر ماکان اذیت شده. بدون هیچ دوست و رفیقی توی سالهایی که فوق العاده به چند تا همبازی نیاز داشته زبان انگلیسی یاد گرفته و وقتی هم سن و سالهاش مشغول خوشگذرونی بودن اون باید تو خونه می نشسته چون هم باید جریمه های مدرسه ی ایرانی زبانش رو انجام می داده و هم تکالیف مدرسه ی کاناداییش رو.
تا اینکه به مرور زمان توی فضای جدید جا افتاده و بعد تر اونقدر محیط رویایی اطراف روش تاثیر گذاشته که کم کم شیفته ی شهر و شیوه ی زندگی تو ونکوور شده. جوری که بالاخره یه روز حس کرده که خودش هم جزئی از آدمهای دور و برشه, نه یه گربه توی قفس کبوترها
حس کرده که ایران و آفتاب داغش و بچه هایی که توی کوچه فوتبال بازی می کنند و به جای دروازه آجر می گذارن, همه و همه قسمتهایی از یه فیلم کوتاه بوده که بعضی از صحنه هایش رو موقع رد شدن از جلوی تی. وی. دیده و رفته.
و بعد ازتحمل این همه زحمت, صورت آفتاب سوخته ی من با موهای فرفری سیاه و لباس وشلوارکی که خبر از ساعتها بازی توی کوچه می دادند, مدرکی بود که ثابت می کرد خودش هم به همین چیزها تعلق داره. ثابت می کرد اون روزهایی که به زور فراموششون کرده واقعیت داشتن و اگه هزار سال هم بگذره, باز هم صدای جلینگ جلینگ زنگ پنجاه تومنی یه دوچرخه مجبورش می کنه برگرده و خاطراتی رو که با زحمت از یاد برده, یادآوری کنه
من بهش حق دادم. من هنوز هم بهش حق می دم.
*

صحنه های آخر خوابم داره مثل آبی که به زور سعی می کنی کف دستت نگه داری و از لای انگشتات می ریزه روی زمین, از ذهنم فرار می کنه
زیاد دلم نمی خواد بهش فکر کنم. وقتی شروع به تایپ این متن کردم به نظرم رویا/کابوس خیلی مهمی بود ولی هرچقدر بیشتر می گذره و بیدارتر می شم ماجرا بیشتر به نظرم مسخره می رسه.
انگار همه اش بهونه ای بود که به یه دوست قدیمی فکر کنم, نمی دونم.

وقتی از خواب پریدم , متوجه شدم که آب دهنم رو قورت نداده ام. نگران شدم که نکنه واقعا دهنم پر از خون شده؟
دویدم و توی سینک دستشویی تف کردم.
چراغ رو روشن کردم. و با نگرانی دنبال رگه های خون گشتم
چیزی پیدا نکردم. و این فعالیت ذهنم رو هشیارتر کرد.
برگشتم توی اتاق. گوشی موبایلم رفته بود زیر بالشم, برش داشتم و به تو اس ام اس زدم
سرماخوردگی بهتر نشده؟ ضعیف شدی عزیزم؟ مراقب خودت باش
نقطه
12:05

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s