می دونی.. من هیچ وقت آدم رازداری نبودم. همیشه متنفر بودم از این که کسی در مورد جنبه های مخفی و فاش نشدنی زندگیش برام حرف بزنه و آخرش هم اضافه کنه «بین خودمون بمونه».. کفرم در می اومد از این که ازم نمی پرسیدن آیا اصلاً دوست دارم رازدار و سنگ صبورشون باشم یا نه؟ از این که بهم حق انتخاب نمی دادن. از این که به نظر خودم یه آدم غیر قابل اعتماد اما بی گناه بودم که هر لحظه می ترسید چیز با ارزشی که دستش سپردن لو بره و بعد عذاب وجدان بمونه.
حرف های رازآلود ِ افسارگسیخته، تمام روز تو سرم می چرخیدن و من، مهار کننده ی دهن خسته ای بودم که ناخواسته قول داده بود بسته بمونه. برام مثل روز روشن بود بالاخره روزی می رسه که من از پس جنگیدن با رازهایی که تو سرم موج می زدن بر نیام و به ناچار دروازه ی شهر به روی این محاصره کننده های خستگی ناپذیر باز شه و اون وقت بود که من نه فقط پیش خودم، که در برابر بقیه هم مُهر غیر قابل اعتماد بودن بخورم.
البته نمی شه مُنکر شد که این شغل تحمیلی، روزهای بامزه و هیجان انگیزی هم داشته. وقتی دو طرف یه رابطه هر دو با من حرف می زدن و من از دید یه ناظر خارجی به راحتی می تونستم گره کوچیک یا بزرگ رابطه شون رو ببینم. با همین دید، قدرتش رو داشتم که مشکلشون رو حل کنم ولی مسئله این بود که کسی از من کمک نمی خواست. من، تنها اجیر شده بودم تا به حرف هاشون گوش کنم و رازها، کلمه به کلمه در من انبار شن.
می دونم.. گفتن این حرف ها بی فایده است. برای تو دیگه فرقی نمی کنه. تو دیگه رازی نداری برام. می دونم که حتی سرم داد نمی کشی و من مجبور نیستم برای فرار از نگاه خیره و عصبانیت، سرم رو پایین بندازم. همه ی این ها معنیش اینه که می تونم این بار راحت افشا کنم.
.
گره هایی که در موردش حرف زدم رو یادت میاد؟ یه دونه از همین گره ها وسط رابطه ی شما دو تا بود و اونقدرها هم سفت و سخت جوش نخورده بود که واسه باز شدنش نیازی به دندون یا قیچی باشه. راحت می تونستم دست دراز کنم و بازش کنم. قسم می خورم که در مورد شماها هم نمی خواستم از قدرت افسانه ایم استفاده کنم. من با رازهاتون کنار اومده بودم و دهنم هم خوب عادت داشت به بسته موندن.
شاید نباید به اون سفر سه روزه ی لعنتی می رفتم، شاید نباید خونه ی شما رو واسه موندن در طول سفر انتخاب می کردم. باور می کنی اگه بگم هیچ فک نمی کردم همچین بلایی سرمون بیاد؟
شب آخر سفر بود. داشتم چمدون کوچیکم رو آماده می کردم. صبح زود پرواز داشتم. می تونستم همون موقع بذارم برم و هرگز این اتفاق نمی افتاد. می تونستم یادداشت بذارم یا بعداً تلفن کنم برای خداحافظی ولی این کارو نکردم و خدا می دونه چرا. صبر کردم که از سر کار برگردی.
مثل دو شب قبل عقربه ی بزرگ که رفت روی دوازده و کوچیکه که روی هشت جا خوش کرد، کلید توی قفل در چرخید و در با جیر جیر خفیفی که داشتم بش عادت می کردم باز شد. خودت بودی. بدون این که به خودم زحمت بدم از اتاقی که بهم داده بودین بیرون بیام، داد زدم: «اشکان صد دفعه زنگ زد و پیغام گذاشت واست» و در حالی که قفل های چمدون رو می بستم با فاصله گفتم «البته» چلیک.. «من که گوش نکردم» چلیک.. «چی گفت». برگشتم که به تو که لابد به چارچوب در اتاقم تکیه داده بودی نگاه کنم و دوتایی بخندیم.. ولی تو نبودی! ماتم برده بود. خدای من.. صدای قدم ها رو درست دنبال کرده بودم. یکی به چارچوب در تکیه داده بود اما اون، تو نبودی.. سپهر بود و من چیزی رو گفته بودم که نباید کسی جز خودمون می دونست و حالا تو مجرمی بودی که لو رفته بود.. خائن بودی و مظلوم ترین خائنی بودی که به عمرم دیدم. من حتی گره رابطتون رو اشتباه دیده بودم. گره ِ شل ِ رابطتون از سر راحتی مشکلتون نبود. قیچی خورده بود بارها و جای دندون روش مونده بود و من آخرین و نرم ترین و کوچیک ترین ضربه رو زدم و نخ پاره شد و دیگه چیزی نبود که تو و سپهر رو به هم وصل کنه. حالا تو مجرم بودی.
.
وقتی یه ساعت بعد اومدی و با یه نگاه به سپهر، خنده رو لب هات خشک شد، دوست داشتم سر به تنم نباشه. حتی لازم نبود بپرسی چه اتفاقی افتاده. این همون جو به هم ریخته ی سنگینی بود که ازش می ترسیدی.
صدای بگومگوتون که توی اتاقتون بالا رفت، چمدونم رو برداشتم راه بیفتم. مثل یه بزدل. تازه به فرودگاه رسیده بودم که گوشیم زنگ خورد. سپهر بود.. از بیمارستان زنگ می زد.
.
کف خونه باید از خرده شیشه پُر شده باشه.. صدای شکستنشون رو به وضوح می شنوم. حتماً انعکاس داد و فریاد های عصبیتون هنوز تو فضای خونه موج می زنه. تویی که لابد سعی کردی توضیح بدی و دفاع کنی از خودت. فرصت خواستی، گریه کردی، زدی زیر همه چی، سپهر رو متهم کردی، کوتاه اومدی و دوباره فریاد کشیدی.. و یه لحظه بعد دیگه تویی وجود نداشت.
می دونی.. حداقل خوش حالم که حالا غصه نمی خوری و برای زندگی از دست رفته ات اشک نمی ریزی. دیگه نیستی که با چشمای اشک آلود بهم نگاه کنی و آروم بگی حتی لیاقتشو ندارم که بهم چیزی بگی.
نیستی و من موندم و زندگی بر باد رفته ی تو.
نیستی و من موندم و قدرت افسانه ای مخربی که ناخواسته به من بخشیدی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”

  1. چرا من این رو نخونده بودم و تو پستش کردی؟
    خیلی خوب بود
    ایول
    فقط یه نکته ای
    فکر می کنم قبلا هم در موردش بحث کردیم

    نویسنده ی متن, خودش نباید درگیر احساساتی بشه که خودش خلق کرده
    و فکر می کنم آخر قصه, نگذاشتی که ما حس خودمون رو بگیریم, غصه ای که خودت خوردی و نوشتی, مسیر فکر کردن ما رو مشخص می کنه
    و من این رو دوست ندارم زیاد. ببینیم بقیه چی می گن
    *
    اما موضوع و داستان و روایتش عالی بود

  2. هی
    عجب چیزی نوشتی
    خوشمان آمد
    به مشکل بزرگی اشاره کردی
    بابا جان با من از مخفیانه هات نگو
    من راز دارم ، اما واقعا بعضی وقتا نمیخوام یه چیزایی بشنوم
    و به زور فرو میکنن تو گوشت
    :|
    و من قدرتشو ندارم که بگم نمیخوام بشنوم م م م
    و خیلی پیش اومده که با گفتن همین مخفیانه ها نظرمو نسبت به چیزایی که دوس داشتم عوض کردن
    با من از مخفیانه هات نگو خب
    بعد یه سوال
    از اونجایی که خوردم پستتو
    ببین این اشکانه کجا پیغام گذاشته؟
    آخه اگه تلفن خونه باشه که سپهر که اومده بود خونه گوش میکرد
    هوم؟
    سوال مسخره و نا به جایی بود؟
    :دی ببخشید
    از عوارض خوب نوشتنته که آدم دیگه مجبور میشه پسته رو قورت بده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s