خانه » داستان » Yeki az hamin roozha behet Zang mizanam

Yeki az hamin roozha behet Zang mizanam

یه قاچ خربزه گذاشت دهنش و با لذت خورد. بعد آب دهنش رو قورت داد و گفت : ببین محمد جان, خوب گوش کن ببین من چی میگم. اگه این چنگال رو ول کنم چی میشه؟ جاذبه ی زمین می کشدش و باعث می شه این بیافته روی زمین.
دستش رو باز کرد و چنگال افتاد روی بشقاب چینی که گذاشته بودم جلوش و تق صدا داد. اخم هایم رو دید که رفت تو هم و ادامه داد: بشقاب رو ول کن عزیزم، چینی اصفهانه، طوریش نمیشه، خوب گوش کن ببین من چی میگم. برای اینکه این چنگال بیاد رو زمین جاذبه ی زمین کافیه. پس هر وقت ولش کنی میافته رو زمین. به همین راحتی. دیگه این وسط نیازی به خدا نیست که بخواد هدایتش کنه. قانون داره. فیزیکه محمد جان. فیزیک
من هم مثل اغلب کسایی که اسم دو تیکه دارند از اینکه بهم به جای محمدرضا بگن محمد خوشم نمیاد. اما این عمو حسن، شیوه ی خودش رو برای هر کاری قبول داره. از روزی که یادم میاد به من می گفت محمد. هر چقدر هم که باهاش بحث کردم که آخه عموی گلم. اگه قرار بود مادر من با یه نذر اسم محمد خالی بچه اش بشه که دیگه لازم نبود این همه راه بکوبه بره مشهد, به روایت خودش سه ماه و به قول شما چهل روز تو حرم امام رضا بشینه و دعا بخونه و گریه بکنه تا خود امام بی واسطه بیاد به خوابش و بگه یه پسر بهت می دم اسمش رو بگذار محمدرضا که نذرت هم ادا بشه.

عمو حسن چنگالش رو کرد توی ظرف خربزه ها و یه قاچ دیگه برداشت و به رسم خودش, بدون اینکه از بشقاب پیش دستی استفاده ای بکنه یکجا گذاشت تو دهنش و وقتی از جویدنش خلاص شد ادامه داد: ببین به نظر تو یه جای کار نمی لنگه؟ اگه بشر اشرف مخلوقاته خداست, پس این همه درد و مرض و سرطان چیه؟ چرا ما به جای پا چرخ نداریم که بهتر حرکت کنیم؟ این چه خداییه که اشرف مخلوقاتش اینقدر ضعیفه. چرا اصلا می میره؟ حواست با من هست؟ تو به وجود خدا شک نمی کنی با این وضعیت؟
عمو حسن شاگرد مغازه ی باباجان بود.
ماجرا این بود که یه چند وقت بعد از اون سفر مشهد من به دنیا اومدم. باباجان, به رسم همیشگی برام گوسفند قوربونی کرد. ولی موقع حساب کردن قیمت گوسفند, قصاب ادعا می کنه که قیمت بره ی یکساله که قوربونی شده گرون تر از گوسفندای دیگه ست و بحث بالا می گیره و پای باباجان تو دعوا می شکنه. وقتی دوا درمون ها فایده نمی کنه و پای راست پدرم برای همیشه لنگ می شه, همه می گن که قسمت این بوده که من واقعا بشم «عصای» دست باباجان و این از قضای روزگار خالی نیست. ولی من اینقدر بزرگ شدن و تبدیل شدن به عصا رو طول دادم که باباجان مجبور شد حسن که اون موقع نوجوونی درشت هیکل بوده رو بیاره توی مغازه و کم کم توی زندگی ما. جوری که بعدها که باباجان شد خدا بیامرز جناب دریانی, حسن غوله هم بشه عمو حسن.

گفتم : این حرفها چیه عمو حسن جان؟ درسته که من مثل مادرم خشکه مذهبی نیستم و همه چیز رو بی چون و چرا قبول نمی کنم. اما امکان نداره یکدفعه کلا به وجود خدا شک کنم. اینکه اشرف مخلوقات به جای پا چرخ نداره و به جای انگشت, قاشق و چنگال؛ از حکمت همون خالقه دیگه عموی گلم. حتما با توجه به شیوه ای که اون برای خلقت در نظر گرفته, بشر با پایی مثل مال من و شما, کامل تر از بشری با چهار تا لاستیک دانلوپه.

خودمم زیاد به این حرفهایی که می زدم اعتقادی نداشتم. در واقع خیلی وقت بود که دین و خدا و اینجور چیزها اونقدر برام مهم نبود که بخوام بهشون فکر کنم ویا در موردشون بحث کنم.
اما تو گرمای بعد از ظهر مرداد, زیر باد این پنکه ی سقفی. هیچ کاری بیشتر از سر به سر عمو حسن گذاشتن بهم کیف نمی داد. این که ببینی با هیجان حرف می زنه و خربزه می خوره و وقتی باهاش مخالفت می کنی, به پهلو دراز می کشه, شکم چاقش رو از روی عرق گیر آبی می خارونه. بعد می بینی که لپ های چاقش داره تکون می خوره و آقا داره عین بچه ها غر غر می کنه.
کلا یکی بدو کردن و مخالفت کردن با عمو حسن, یکی از تفریحات مورد علاقه من به حساب می اومد. مخصوصا این چند وقته اخیر که حس می کرد از ماجراهای پیچیده ی جهان هستی یک چیزهایی فهمیده که بقیه از درکش عاجزند. هرچقدر هم که سعی می کنه همه رو متقاعد کنه که حرفش درسته, کارش پیش نمی ره. حس می کنه گنگ خواب دیده شده توی محله ی کر ها
گیرش هم به منه. انگار اگه من هم قبول کنم که حق با اونه, از پس بقیه ی جهان بر میاد. اما خبر نداره که من هیچ وقت حاضر نیستم حیثیت و اعتبارم رو الکی به خطر بندازم. برفرض؛ اگه خدای نکرده به گوش اهل محل برسه که پسر حاج آقا دریانی, نماز که نمی خونه هیچی, گه گاه می شینه و لبی هم تر می کنه, پوستم رو عین جوراب از سرم می کشن و چنان آبرویی ازم برباد میره که به کل باید بگذارم و از این محل برم!. حالا بیام بگم که عمو حسن! شما درست میگی, بیا با هم بریم و همه ی عالم و آدم رو کافر کنیم؟ اونم این حسنی که با وجود اینکه کم کم داره پنجاه سالش می شه هنوز یک کلام حرف تو دهنش بند نمیشه و اگه در اتاق رو روش قفل کنی از پنجره فرار می کنه تا به همه بگه مثلا محمدرضا از زنش جدا شد, دیدین چه خاکی به سرمون شد

عمو یک کم مکث کرد و به پهلو دراز کشید. نگاهم رفت روی شکم گردش که معمولا این جور وقتها روی زمین می افته. لاغر تر شده بود, اما هنوز هم وقتی انگشتهای گوشتالوی عمو رفت روش و خرت خرت مشغول خاروندن شد, اون لرزش خفیف و دوست داشتنی رو داشت. آدم دل نشینی بود. نمی دونستم وقتی 3 ماه دیگه از سرطان کبد فوت می کنه چقدر دلم برای این کارهاش تنگ میشه
بعد از چند دقیقه سکوت, پا شد و نشست. داشت تمام تلاشش رو می کرد تا حرفش رو به کرسی بنشونه : ببین محمد جان, اگه خدایی باشه, و اگه حکمت و رحمت و بقیه ی این صفات رو داشته باشه, چرا باید آدمها این همه بدبختی بکشن. سیروس رو می شناختی؟ پسر حاجی صفارزاده؟ پریروزا نامزدش رو تو ماشین یه پسر غریبه دیده. می خواست سم بخره و هم خودش رو بکشه هم اون دختره ی لکاته رو. نمی دونی چقدر دیشب باهاش حرف زدم که این کار رو با خودت نکن جوون, براش شعر خوندم که : بگذرد این هم, تا یک کم نرم شد.
خودش می گفت دارم مجازات پس میدم, نگفت چیکار کرده, اما همش می گفت : دارم جزای کارام رو میدم. خوب ببین! بهشت و جهنم همین جاست. خوب گوش کن ببین چی می گم, اونور خبری نیست. همه چیز همین جاست. خدا کاری نمی کنه, خودتی که همه کار می کنی… این همه مرض و بیماری هست. سرطان هست, وبا هست. چه جوری یه بشر که کامله ممکنه از وبا بمیره؟ ممکنه ؟

خندم گرفت. بیچاره گیج شده بود, از این شاخه به اون شاخه می پرید و هی حرفش رو عوض می کرد. قیافه اش ترکیبی از ترس بود و هیجان. درست سر در نمی آوردم.
سر شوخی رو باز کردم: گفتم بگذار برم برات عسل بیارم. بعد از خربزه خیلی می چسبه!
و خودم به شوخی خودم خندیدم. و از جام پاشدم. بابا جون, خدا رحمتش کنه, عاشق شوخی های اینجوری بود. من هیچ وقت نفهمیدم که اطرافیان به خاطر احترامی که بهش می گذاشتن می خندیدن یا اینکه واقعا به نظرشون خنده دار می اومد. من که اون زمانها از اینجور شوخی ها خجالت می کشیدم. اما از روزی که به خاطر سکته ی قلبی فوت کرد, حس می کنم که دارم کم کم به پدرم تبدیل می شم. اول فقط شیوه ی برخوردم با مردم بود, سرم رو کمی به جلو خم می کردم و هیچ وقت توی تخم چشم کسی نگاه نمی کردم. کم کم دیدم که دارم همه رو به همون شیوه ی باباجان صدا می کنم. به خانوم هاشون می گفتم حاجیه خانوم و اول اسم هر کس یه حاجی می چسبوندم. پسربچه ها تبدیل شدن به آقازاده ها و دخترها شدن اهل منزل.
دیگه اسم کوچیک هیچکس رو نمی بردم. جز همین عمو حسن که هر کاری می کنم عمو حسن باقی موند و تنها کسی شد که جلوش از خودم در می اومدم و تیپ و اداهای همیشگی رو می گذاشتم کنار.
حالا چطور می تونستم قبول کنم که یه بعد از ظهر جهنمی مرداد ماه, جلوم بشینه و با زبون بی زبونی بهم حالی که : محمدرضا, من سرطان دارم. از اون خدایی که می پرستی بپرس که چرا من باید بمیرم؟

  • یکی دو ساعت بعد پاشد که بره. هیچ وقت بعد از غروب خونه ی کسی نمی موند. حتی اگه اون کس من باشم. در رو که پشت سرش بست بهم نگفت که قراره بره مشهد و مجاور بشه تا مریضیش خوب بشه. به جاش با نک انگشتهاش روی در ضرب گرفت و گفت : یکی از همین روزها بهت زنگ می زنم
  • با وجود سن کم و بیش زیادش, خجالت می کشید که این همه از خدا و پیغمبرش بد بگه و وقتی که هیچ جوری جواب نگرفت, باز دست به دامن همونا بشه

آخرین بار که باهاش حرف زدم, برگشت و گفت : آدم وقتی کشتیش غرق میشه به یه تیکه چوب دل می بنده, وقتی اون چوبه رو نداره, به کی باید دل ببنده؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”Yeki az hamin roozha behet Zang mizanam

  1. سلام صبا خانوم. داستان را کامل خوندم.
    با وبلاگ شما همین الان آشنا شدم. داستان بدی نبود.
    من هم داستان دوست دارم بنویسم.
    خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید.
    با تشکر. رضا.ب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s