مرغابي در مه

مارس 27, 2012

اولين لحظه ي آرامش بعد از يه شب سخت، دوست داشتم اشك بريزم. نمي دونم به خاطر شب سختي كه داشتم، يا از خوشحالي تموم شدنش، يا بخاطر اينكه بالاخره يكيو داشتم كه نازمو بكشه. اشك نريختم. اجازه ندادم به خودم. مث همه ي شب كه هي به ساعت خيره شدم و به دير حركت كردن عقربه هاش و هي خودمو كنترل كردم و به خودم نهيب زدم كه تو مي توني.. تو مي توني و بازم اجازه ندادم به خودم كه تسليم شم.
همه جا مه بود. مغزم از كار افتاده بود و تا برسيم در سكوت به مه خيره شده بودم. بالاخره رسيديم.
قبل اين كه در ماشينو ببندم داد زد: برو بخواب.. مث يه مرغابي در مه.

خوابم یا بیدارم

مارس 20, 2012

در مورد گره های زندگیم خواب می بینم جدیدن. یعنی شده عادت ناخودآگاه جدید. جای شکرش باقیه که این خواب ها، نود و نه درصد موارد امیدوار کننده هستن و کابوس نیستن. شبا هر بار که غلت می زنم، یه خواب جدید شروع می شه که با یه روش جدید توش به مشکله می پردازه و یه راه حل جدید رو توی خواب مطرح می کنه جوری که خوش حالم می کنه حســابی. ولی چه سود که چشم باز می کنم و می بینم وای.. همش خواب بود و هنوز همه چیز سر جاشه. و غلت می زنم و شروع خواب امید دهنده ی بعدی..
انقدر منظم و متعهد و پی گیر هستن این خواب ها، که تا یه گره توی زندگیم ایجاد می شه (بدون توجه به اندازه و شدت سختیش)، همون لحظه مطمئن می شم که شب کارم ساخته اس و قراره حسابی نمایش نامه های مثبت و راه حل-آلود مغزم رو ببینم که حس خیــــلی خوبی توی خواب بهم می دن ولی درمجموع زیاد دلچسب نیستن چون امید کاذب محسوب می شن.

یه کیفیت جدید دیگه ی خواب هام، جزئیات زیادشونه. من اصلاً آدم جزئیات نیستم. نه توی بیداری نه توی خواب. اما اخیراً خواب هام پر از جزئیات هستن. با توجه به بند بالا می تونم بگم پر از جزئیات ِ امیدوارکننده. دیشب خواب دیدم که بالاخره رفتم سراغ یاد گرفتن زبون جدید. خیلی خوش حال بودم که یه قدم جلو رفته م. شما نمی دونید چه قدر. چون نمی دونید چه قدر معلق و نامطمئن از آینده هستم. اما توی خواب همه چی خوب بود. من مطمئن بودم و یه قدم به جلو برداشته بودم. هنوز اولین کلاس شروع نشده بود و این حتی هیجان انگیزترش می کرد. اما همه اش با یه غلت تموم شد. چشم باز کردم دیدم همه ی اون جزئیات امیدوار کننده، خواب بود و من هنوز معلق و نامطمئن، توی تختم دراز کشیدم.

Me
Oh god

Robot
?Are you giving up on me so soon

Me
Yes

Robot
?Ok. Want some chocolate

Me
I’m leaving you

Robot
No you’re not leaving. I am 

Robin 101

اکتبر 9, 2010

تو از من بيش تر مي ترسي تا من از تو، مگه نه؟
اين را گفت و چشم از مارمولك سبز گنده اي كه روي تنه درخت آرميده بود برداشت و چشم هاش را بست و بيش تر در كيسه خوابش فرو رفت. يك تكه هيزم خاكستر شده فرو ريخت.

aNarChy

مه 26, 2010

Two-Face: It was your men, your plan!
The Joker: Do I really look like a guy with a plan? You know what I am? I’m a dog chasing cars. I wouldn’t know what to do with one if I caught it. You know, I just… do things. The mob has plans, the cops have plans, Gordon’s got plans. You know, they’re schemers. Schemers trying to control their little worlds. I’m not a schemer. I try to show the schemers how pathetic their attempts to control things really are. So, when I say… Ah, come here.
[takes Dent's hand into his own]
The Joker: When I say that you and your girlfriend was nothing personal, you know that I’m telling the truth. It’s the schemers that put you where you are. You were a schemer, you had plans, and look where that got you.
[Dent tries to grab the Joker]
The Joker: I just did what I do best. I took your little plan and I turned it on itself. Look what I did to this city with a few drums of gas and a couple of bullets. Hmmm? You know… You know what I’ve noticed? Nobody panics when things go «according to plan.» Even if the plan is horrifying! If, tomorrow, I tell the press that, like, a gang banger will get shot, or a truckload of soldiers will be blown up, nobody panics, because it’s all «part of the plan.» But when I say that one little old mayor will die, well then everyone loses their minds!
[Joker hands Two-Face a gun and points it at himself]
The Joker: Introduce a little anarchy. Upset the established order, and everything becomes chaos. I’m an agent of chaos. Oh, and you know the thing about chaos? It’s fair!
[still holding the gun, Two-Face pauses and takes out his coin]
Two-Face: [showing the unscarred side] You live.
The Joker: Mm-hmm.
Two-Face: [flips, showing the scarred side] You die.
The Joker: Mmm, now we’re talking.

Spaghetti Catalist

مه 10, 2010

A life, Jimmy, you know what that is? It’s the shit that happens while you’re waiting for moments that never come.

« توحش طلسمی تباه »

ر.رخشانی


اندک پرتوی وزين
قلمرويی سياه را
با تاب میبرد.
هر شامگاه بر بامها
آهنگ خوشنام روشنی
نعره های «روزی نامهای» بدنام را میبرد.
آوای خندهها
با پرواز باد
اوراقی عبوس و ناکام را میبرد.
زلال يا دهای بینشان
در راستی
کدورت دشنام را میبرد.
تلالو سپيد جنبشی جوان
در آغاز راه
تابوت عجوزهگانی سياه را میبرد.
لبخند راستی و آرامش و آشتی
توحش طلسمی تباه را میبرد.

وقتی به یدک کش رسیدند پائولو گفت: « یک چیز را اشتباه می کنی. ما دیروز فرشته وسط بیابان ندیدیم. یارو فقط راننده ی کامیون بود»

برای کمتر از یک ثانیه فکر کردم جوابی در کار نیست. خصومت بین دو مرد داشت قوی تر و قوی تر می شد. امریکایی برگشت و به طرف خانه اش به راه افتاد, اما ناگهان ایستاد

سپس برگشت و گفت : « وقتی به فرشته مان فکر می کنیم, خودش را نشان می دهد. حضورش نزدیک و نزدیکتر می شود و ملموس تر. اما, اولش, فرشته ها فقط به همان صورتی خود را نشان می دهند که در طول زندگی مان این کار را کرده اند. یعنی از طریق دیگران… فرشته ی شما از آن مرد استفاده کرد. احتمالا مجبور شده زود از خانه بیرون بزند, بنا به دلیلی مسیرش را عوض کند؛ همه چیز جوری عوض شده که او درست در لحظه ای که احتیاجش دارید آنجا باشد. این معجزه است. کاری نکنید که تبدیل شود به اتفاق عادی»

در سکوت گوش می دادیم

ادامه داد :« وقتی از کوه بالا می رفتیم, چراغ قوه را جا گذاشتم. احتمالا متوجه شدید که مدتی کنار ماشین ماندم. هر وقت موقع بیرون آمدن از خانه چیزی را جا می گذارم, احساس می کنم فرشته ی نگهبان من در حال عمل است و می خواهد چند ثانیه را از دست بدهم. و این وقفه ی چند ثانیه ای ممکن است خیلی چیزها را عوض کند. شاید باعث شود تصادف نکنم یا بر حسب اتفاق کسی را ببینم که لازم است ببینم. برای همین, بعد از اینکه چیزی را که جا گذاشته ام بر می دارم, همیشه سر جای خودم می نشینم و تا بیست می شمرم. این طوری, فرشته ی من فرصت دارد تا عمل کند. فرشته از ابزار های بسیاری استفاده می کند.»

والکیری ها, صفحه 68 تا 70

SHOT BACK

آوریل 14, 2010

یه وقتهایی هست که آدم تو زندگی یه ضربه محکم می خوره

حالا به اینکه حقش بوده یا نه کاری ندارم, – این که گفتم یه وقتهایی رو هم اشتباه کردم که گفتم. آدم مدام داره توی زندگی ضربات محکم می خوره و بعد از یه مدت بی حس می شه! اونقدر که شدت ضربات بعدی رو حس نمی کنه… اون وقتهایی که نشستیم و فکر می کنیم که چقدر همه چیز آرومه؛ از شدت ضربه های قبلی بیهوش شدیم-

ولی وقتی یه ضربه می خوریم اول باید صبر کنیم تا از گیجی اون ضربه در بیایم, بعد به فکر این باشیم که چه جوری جبران کنیم… مخصوصا اگه از یه آدم ضربه می خوریم. لطمه هایی که آدمها می زنند شدید تره, چون اونها هم از جنس خودمون هستن, می دونن کجا بزنن تا ناکار بشیم

(البته می دونم همه ی شما اعتقاد دارین که در عفو لذتی ست که در انتقام نیست!!! این رو دارم واسه امثال خودم می گم)

*

یه مسابقه ی بکس رو در نظر بگیرین! وقتی یه مشت محکم می خوره تو سر یکی از بکسورها, دو حالت پیش میاد. یا طرف زمین می خوره و یا می تونه رو پاش وایسه

اگه سرپا موند, یه چند لحظه صبر میکنه تا شُک و گیجی اون مشت از سرش بپره و بعد دوباره گارد می گیره و مبارزه رو ادامه میده

اگه رو زمین بیافته, تندی از جاش پا نمیشه! صبر می کنه تا داور بیاد و شروع به شمارش بکنه! تا هفت یا هشت که شمرد بلند می شه

* اگه بلافاصله بعد از ضربه خوردن بخوایم ما هم ضربه ی خودمون رو وارد کنیم؛ نه تنها احتمال موفق بودنمون خیلی کمه, بلکه نشون می ده که ما عجب آدم گه و بی جنبه ای هستیم

* اونقدر که مورد دوم به نظر من مهمه, موفق نبودن مهم نیست

***

**

*

این پست رو سالها پیش تو یه بلاگ دیگه نوشته بودم, البته خیلی خلاصه تر از این بود

دو تا از کامنتهای اون پست برام جالب بود, می گذارموشن اینجا

1

AREY:

Saturday July 21, 2007 – 04:33pm (PDT)

man ke migam hichgooneh lezzati dar afv nist. vali dar avaz hich lezzatiam too entegham nist. mano mishnasi , hala yekiam biad ye zarbeii be ma bezane , zad o raft dige , tamoom shod , be ghol e khodet k**esh, kollan ba karaii ke dar nahayat ozaye khodamo behtar nakoneh hal nemikonam. man migam adam hala zarbam khord , bayad harche saritar az oon ring biad biroon , omr e adam enghad toolani nist ke bekhad hamasho tooye 1 ring hadar bede. nemidoonam , shayadam eshtebah mikonam

2

SHOKOOH:

Monday July 23, 2007 – 03:39am (IRST)

man ye rooz bad az 4saal az ye nafar entegham gerftam shayad 1saal to tabe on entegham sookhtam , har rooz montazere on rooz boodam vali roozi ke entegham gerftam ,shayad on lahze dege on tame ro nadasht vali bazam lezat bakhsh bood ….. gahi oghad adama arzeshe on entegham ro darn makhsosan age khiyanat bashe….
mersi ke mano yadesh endakhti
pic was perfect

ارسال شده توسط صبا… ایده کجا بود؟ ایده رو دیدی سلام ما رو هم بهش برسون بگو » یه سر بزن این وری»

Beast of Gévaudan

مارس 26, 2010

هیولای فیلم » برادری با گرگ»  اینه

اگه فیلم رو دیدین که می دونین چی می گم و کلی هم متشکر هستین که عکسش رو می بینین و چشمهاتون اندازه ی نعلبکی شده

اگه فیلم رو ندیدین هم که دیگه لازم نیست ببینین. قراره تو کف این موجود باشین که من بهتون نشونش دادم و فیلم رو خراب کردم

می مونه چند صحنه «مونیکا بلوچی»؛ که ارزش نداره دو ساعت فیلم رو واسه هشت ثانیه دیدن مونیکا تحمل کنین. به جاش برین ماتریکس ببینین

نصف شب یه روز عید

صبا

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.