هیچ وقت اهل کتابای پائولو کوئیلو نبودم و تا جایی که یادم میاد همه اش یه دونه از کتاباش رو هم بیش تر نخوندم: «ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد». هفت-هشت سال پیش. بدیهیه که خیلی یادم نیاد جزئیاتش رو. اما خوب یادمه که بعد از خوندنش، احساس بدی داشتم. چون توش همه اش از خودکشی و فکر کردن به مرگ حرف می زد با این که پیام کلی کتاب چیز دیگه ای بود: ستایش زنده بودن. با این حال بعد از تموم شدن کتاب واقعن حالم بد شده بود از فضای خفه و سیاه کتاب. حالا می خوام بگم یه چیزی از این کتاب هنوز یادمه که خیلی وقتا تو زندگی بهش رسیدم. بارها و بارها. سعی کردم پیداش کنم توی کتاب تا عین جمله ها رو بنویسم و به چیزی که در اعماق حافظه ام بعد از این همه سال باقی مونده تکیه نکنم. اما پیداش نکردم. مفهوم کلیش این بود که وقتی مشکلی واست پیش میاد، مردم همیشه باهات همدردی می کنن و به ظاهر دلسوزی می کنن و بهت حرف های امیدوار کننده می زنن و می گن که دلشون کباب شده واست. اما بعد که تنهات می ذارن، خدا رو شکــــر می کنن که اون بلا سر خودشون نیومد و خدا رو شکر که زندگی خودشون همه چیزش سر جاشه.
یه تناقض خیلی ظریفی این وسط هست که نمی دونم موفق شدم نشونش بدم یا نه. می دونم بدیهیه و حق هر انسانیه که وقتی کمبودی توی زندگی کسی می بینه و نگاه به زندگی خودش می کنه که جاش پُره، به خودش بگه خدا رو شکر. چه خوش شانسم من.. . اما حرف من چیز دیگه ای بود. (خواهش می کنم بفهمین!)
به هر حال می خوام نتیجه بگیرم که با توجه به این چیزایی که گفتم، معمولاً دوست ندارم به کسی بگم شکست های بزرگ و کوچیکم رو. چون نتیجه اش اینه که برای یه مدت کوتاه باهات همدردی می شه ولی بعدش همه بر می گردن سر زندگیشون و خودآگاه یا ناخودآگاه بهت نشون می دن که چه قدر همه چیز سر جاشه و مشکل تو رو ندارن. اضافه کنیم این نکته رو که پای هر آدم اضافه ای که به هر ماجرایی باز بشه، بدتر پیچیده ترش می کنه و یه معضل جدید می سازه.
همین. هر ماجرایی سربسته اش بهتره. با آدمای اصل قضیه اش بهتره.

.

ژوئن 9, 2011

 

با لوگوی گوگل گیتار می زنم و می خونم: من از این خسته ام که مــــی بـینـــــــــــم.. تیرگی هست و، شب چراغی نیـــــست.. پشت این دیوارهای توو در توو.. هیچ سبزینه ای ز باغی نیست.. هیچ سبزینه ای ز باغی نیست.. هیچ سبزینه ای ز باغی نــیست..‏

وقتی گیر می دهم

آوریل 3, 2011

نمی دونم «اتود» یا اون چیزی که بعضی ها بهش می گفتن مداد نوکی از کی بین بچه مدرسه ای ها شایع شد. اما من وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم صاحب اولین اتود زندگیم شدم. قبل از اون فقط دست یکی از دخترای فامیل که اون موقع دبیرستانی بود و من فکر می کردم خیــلی آدم-بزرگه، دیده بودم. نمی تونین حدس بزنین اتود من چه قدر زشت و در پیت بود. یه چیز پلاستیکی به رنگ آبی نفتی و اونم نه یه آبی نفتی خوش رنگ. یه آبی نفتی بیخود. به هر حال من خوش حال بودم که دارمش و حس می کردم خیلی بزرگ شده ام که هم چین چیزی دارم. مدت زیادی نگذشت که ابهت اتوده از بین رفت و من رفتم سراغ کنکاش که این چه جوری کار می کنه و چی، چه جوری به کجا چسبیده و خلاصه این که همه اعضا و جوارحش رو ریختم بیرون.. . این اتفاق برای اتودهای بعدی من هم افتاد و بعضی هاشون در راه همین کالبدشکافی ها، حتی جونشون رو از دست دادن و راهی سطل آشغال شدن. ولی عوضش من یاد گرفتم که یه اتود چه جوری کار می کنه. و این خصوصیت روی من موند. نمی شه گفت از وقتی دل و روده ی اتودها رو بیرون می ریختم، دارای همچین خصوصیتی شدم. راستش یادم نمیاد از کی. فقط می دونم اون موقع اوجش بوده. آره.. بعد از اون شد عادتم. که دل و روده ی هر چیزی که واسم جالبه رو بیرون بریزم.

اگه بازی کامپیوتریه، همه ی آپشن هاشو دست کاری کنم، حالت های مختلفش رو بازی کنم و بازی رو تا آخرش برسونم. اگه یه سریاله، برم راجع به همه شخصیت هاش بخونم و ته و توشو در بیارم و به بعضی هاشون انقدر گیر بدم و انقدر وارد ریز زندگی شون بشم که بعضی از حقیقت هاشون، زده ام کنه. اگه یه آهنگه، انقدر گوش کنمش و توو ثانیه به ثانیه اش دقیق بشم که در عرض یه روز آهنگه برام نابود بشه و فرداش دیگه نتونم حتی برای یه بار گوش کنمش. اگه غذاست، هی بخورمش و مدلای مختلفش رو درست کنم. اگه آدمه، هی دنبال رد پاهاش تو دنیای واقعیت و مجازی بگردم و اول با این کار ذوق کنم و هی فک کنم عجب آدم جالبی اما بعد از مدتی ببینم اونم یکیه مث همه ی ما و جذابیتش تو مبهم بودنش بوده. اگه کتابه، گیر بدم به نویسنده اش و همه داستان هاشو بخونم انقدر که به این نتیجه برسم هر نویسنده یه اثر جاودانه داره و بس. اگه.. اگه.. اگه.. .

اینو امشب فهمیدم. امشب که با اسنپ-تو و نیم-باز آشنا شدم. وقتی گیر دادم بهشون و یکی یکی همه قابلیت هاشونو چک کردم. دوباره خودم رو دیدم. دیدم من آدمی ام که باید ته و توی یه چیزی رو در بیارم. گرچه در مجموع هیچ وقت جزئیات واسم مهم نیس و ترجیح می دم کلی نگر باشم. اما اگه به یه چیزی گیر بدم، دیگه خدا به داد من و گیر جدیدم برسه.

لال

دسامبر 20, 2010

ظهر بود و من خسته و گرسنه رو تختم دراز کشیده بودم تا خواهرکوچیکه از مدرسه اش برگرده با هم ناهار بخوریم. وقتی بالاخره اومد، از همون جا توی راهرو داد زد: «ایییده، باورت نمی شه چی شده.. . حتی می ترسم تعریفش کنم!»جمله اش که تموم شد رسیده بود به اتاق من. من راستش نه ترسیدم با این حرف، نه هیچ چیز دیگه. فقط تو همون حالت خسته و بی رمق خودم، بر و بر نگاش کردم. گفت: «دوستم می گه خونه همسایه امونو دیشب دزد زده. همه چیو برده.. و یه چیز دیگه.. » مکث می کنه و ادامه می ده: «مامان یکی از دوستام، جسد یه زن ِ بدون سر رو دیده که سر کوچه اشون افتاده بوده..» . منتظر واکنش من شد. من با چشم های گرد شده نگاهش کردم و همون لحظه به این فکر افتادم که مامان دوستش که نه، اما احتمالاً دوستش آدم خالی بندی هست. از اون حرفا زده که بچه ها که دور هم می شینن، واسه جلب توجه و حرف کی جالب تره و داستان کی ترسناک تره تعریف می کنن. بعد یه لحظه فک کردم : اگه راست باشه؟
هیچی نگفتم. خواهرکوچیکه گفت: «ایده.. من می ترسم..» .
بازم هیچی نگفتم. یهو از خودم حالم به هم خورد که همچین خواهربزرگه ی بیخودی ام. که خواهرکوچیکه می ترسه و من هیچی ندارم بگم آرومش کنم. که ما تجربه ی تلخی رو توی کم تر از یه سال داشتیم که این همه ترسو شدیم و من الان باید کاری کنم که یاد بگیره قوی باشه و مهم نیس خود ِ من چه قدر می ترسم گاهی. چه قدر فک می کنم بسه دیگه. ما بدبختیه رو کشیدیم، دیگه نوبت ما نیست. بعد فک می کنم که دیگه نوبت ما نیست؟.. و.. و.. و.. . گفتم » خب.. به هر حال.. جنایت همه جا وجود داره.. مهم اینه که آدم بتونه خودش رو حفظ کنه و از خطر دور نگه داره.»
آخ.. چرت و پرت محض. قانع کننده نبود. اصلاً. می دونم. جوابی نداشتم بدم. غلت زدم.

487

سپتامبر 5, 2010

نمي دونم اين مدت كجا بودم. از من نپرسين. هيچ وقت دوست ندارم به اين سوال جواب بدم. مني كه يه جا بند نمي شم. مني كه بايد برم و بيام. وقتي برمي گردم، بديهيه كه ازم پرسيده شه اين همه مدت كجا بودي؟.. ولي اين سوال شوم رو ازم نپرسين. لطفاً.

واقعي

ژوئن 12, 2010

-         آخر سيگار آتيش نداره؟

-         آخرش يعني چي؟

-         يعني انقدر بكشي برسي به تهش.

-         خب آتيششم همين طور مياد تا تهش؛ تا برسه به فيلتر.

-         منم همينو ميگم. پس آخرش هم آتيش داره. اما توي خواب هام وقتي دارم سيگار مي كشم و به آخر سيگارم مي رسم، ديگه آتيشي وجود نداره. خاموشه. بايد بندازمش دور. در حالي كه هنوز ازش مونده.

-         اگه محكم بتكونيش آتيشش شايد بيفته. از اون به بعد آروم بتكون.

-         اوه.. پس مشكل اين بود. باشه.

-         آره، نگران نباش. مشكلي نداري. مي توني به سيگار كشيدن ادامه بدي.

480

ژوئن 12, 2010

ديروز براي چند لحظه به قدري ترس ورم داشت، كه ديگه نترسيدم. يعني حجم ترس اون قدر زياد بود كه باعث مي شد نترسم. من، بالاي يه صخره بودم؛ به شدت لغزنده، در ارتفاع چند متري ِ رودخونه اي كه تمام مسيرش پر از تخته سنگ هاي بزرگ ِ ليز بود و آب ِ به شدت سرد و پرفشاري توش جريان داشت. همه ي زندگي من تو اون لحظه به نوك كفش ِ خيسم كه به يه لبه ي كوتاه و ليز توي ديواره ي صخره تكيه داده بود و به دستايي كه از دو طرف نگهم داشته بودن و صاحباشون به سختي تعادلشون رو حفظ كرده بودن بستگي داشت. يه زندگي و يه تكيه گاه كوچيك و دو نفر از دوطرف؟ همين؟.. و اين بي شك يه شوخي بود و به قدري وحشتناك بود كه فكر مي كردم مگه مي تونه واقعي باشه؟.. به هر حال من با مغز هنگ كرده‌ام، صخره ي ليز رو پشت سر گذاشتم و زنده موندم. به اين نتيجه رسيدم كه مغز هنگ كرده، مي تونه گاهي مفيد واقع بشه. در واقع اگه قرار بود هميشه ما به تمام ابعاد وحشتناك و وسيع يه واقعيت تسلط داشته باشيم، اين آگاهي نه تنها فلجمون مي كرد بلكه مي تونست از پا درمون بياره. چه به ديد علمي از لحاظ هورمونال، چه به ديد فلسفي، چه به ديد واقع گرايانه من احساس مي كنم به مغزمون بابت اين همه وقت شناسي و فهميدگيش، مديونيم. مرسي مغز عزيزم. دوستت دارم. اميدوارم بتونم جبران كنم.

464

مه 26, 2010

تو تاكسي نشستم. يه دختركوچولويي با مامانش كنارم مي شينن. دختركوچولوئه يه دو نقطه دي واقعيه. چشماش زير موهاي بوئينگ بوئينگش برق مي زنن. دهنش يه «دي»‌(حرف چهارم الفباي انگليسي) بزرگه. به نظر نمياد كاربرد خنده رو بدونه؛ چون وقتي مي خنده و منم بهش مي خندم، خنده اش بند مياد اما وقتي كه آروم نگام مي كنه و بهش اخم مي كنم، مي خنده. در مجموع موجود شاديه و به همه چي با ذوق و شوق بي حد و حصري نگاه مي كنه. واسم عجيبه اين همه شاد بودن. همه چي واسش جالبه. در. ديوار. آدما. اين بچه آدمو مجبور مي كنه كه آه بكشه و بگه «آخه تو از زندگي چي مي دوني».

Pure Life

مه 15, 2010

امروز آگهي ترحيم يكي از بيمارام رو روي ديوار ديدم.

455

مه 12, 2010

دنيا رفته رفته به سمتي مي ره كه مردم تو پايين ترين سن هاي ممكن همه جور تجربه پزشكي از جمله آنژيوگرافي، بالن و استنت و پیس میکر گذاري، تست ورزش، اكو، آندوسكوپي، انواع كولونوسكوپي، ئي آر سي پي، ام آر سي پي، اسپيرومتري، انواع سونوگرافي، انواع سي تي اسكن، ام آر آي و انواع بيوپسي رو داشته باشن.. اين روند تا جايي پيش خواهد رفت كه حتي هر نوزادي كه به دنيا مياد مجبور خواهد بود تمام اقدامات بالا رو پيشاپيش انجام بده تا مطمئن شيم سالمه و بهش اجازه بديم زندگيش رو شروع كنه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.