583

سپتامبر 16, 2011

بچه شان روز و شب جیغ می کشید. بچه همسایه بالایی. با تمام وجود جیغ می کشید. گاهی صدای زن خانه هم بلند بود. گاهی هم صدای زن و مرد با هم که دعوا می کردند. یک روز بالاخره آن قدر خسته ام کردند که من ِ بی زبان رفتم سراغ صاحب خانه. گفتم از جیغ ها و داد و فریادهایشان. از آرامشی که برایم باقی نمی گذارند. گفتم حتماً داد بقیه همسایه ها هم درآمده است. گفتم بهتر است کاری کنید. صاحب خانه حرف هایم را شنید. صدایش را صاف کرد و گفت: «این واحد یک سالی هست که خالیه».

یک پاسخ برای “583”


  1. یا خدا :)) ترسناک مینویسی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.