566
اوت 3, 2011
عادت تازه ای پیدا کرده ام. زود به خواب فرو رفتن. از وقتی روی تختم جا به جا می شوم تا وقتی که به خواب بروم، زمان خیلی خیلی کوتاهی طول می کشد. شاید کم تر از یک دقیقه. شاید در حد چند ثانیه. البته این حدس خودم است چون هیچ آدم ِ آن قدر بیکاری پیدا نشده است که وقتی می خواهم بخوابم بیاید کنارم باشد و یک نگاهش به من باشد و نگاه دیگرش به ساعت تا بفهمد حدس من تا چه حد درست است. فکر نمی کنم چنین آدم بیکاری هرگز پیدا بشود. چون معمولاً چیزهایی که برای من جالب هستند، برای اطرافیان من در کم ترین حد اهمیت و جالبیت قرار دارند. مثل همین فاصله ی زمانی. مثل افتادن سایه ی دیوارها روی سرامیک های تازه شسته شده. مثل بوی هوای خشک و تازه ی بعضی صبح ها. مثل دژاوو. مثل خیلی از بازی ها. مثل پیدا کردن شباهت بین چهره ی دورترین و بی ربط ترین آدم ها. مثل ذهن بی موج که برای من همیشه دست نیافتنیست. مثل ترجمه ی حرکات ظریف یک آدم؛ وقتی هیچ کس و حتی خودش آن قدرها حواسش نبوده است. و خیلی چیزهای دیگر. آن قدر برای کسی مهم نبود که من دیگر زحمت حرف زدن راجع بهشان را هم به خودم نمی دهم. می دانم یا شنیده نمی شوند، یا درک نمی شوند یا با یک جواب حواسپرت مواجه خواهم شد.. . این شد که کم کم دارم عادت شــِـر کردن افکار و احساساتم را هم ترک می کنم. با این که این همه عاشق شر کردن بوده و هستم. چون همین مفهوم شــِـر کردن هم رفته جزو یکی از آن «مثل» های بالا. این شد که کم کم دارم فکر می کنم برای خودم نگه دارم همه چیز را. فهمیدم این کاری است که همه می کنند و من هم مجبورم. مثل یک صف طولانی که همه به نظم، پشت سر هم در آن ایستاده بوده اند و من مدت مدیدی یک قدم به سمت چپ، بیرون صف ایستاده بودم. با پافشاری. با «بیایید یک قدم این طرف تر؛ باور کنید خوش می گذرد». هیچ کس باور نکرد. همه منظم در صف ایستاده بودند و زیرچشمی مرا نگاه می کردند. حالا من هم دارم به صف بر می گردم. دیگر خبر از بی نظمی نیست. شدیم یک صف منظم. مثل خط کش. خیالتان راحت.