با مني؟
فوریه 2, 2010
اسمش را بگذاريم روزهاي سرخوشي كائنات.. راجع به روزهايي حرف مي زنم كه كائنات با آدم راه مي آيد. اتفاقات خوب ِ پشت ِ هم به كنار، اتفاقات بد ناپديد مي شوند اصلاً. كل ِ دنيا با تو راه مي آيد، طرف توست، از تو حمايت مي كند. ظرفي كه مامان عاشقش است از دستت مي افتد زمين و خم به ابرو نمي آورد. به اتند فحش مي دهي، مي زند پشتت و با هم مي خنديد بعدش. بيمارت با لب خند مي گويد كه درك مي كند آمده بيمارستان آموزشي و اصلاً خسته نمي شود كه هزاربار ازش سوال هاي تكراري بپرسند. به سرعت از فاصله ي يك وجبي بين دو ماشين ِ پارك شده در يك كوچه تنگ مي گذري، درحالي كه قاعدتاً بايد حداقلش يه بلايي سر آينه بغلها بيايد، مفت در مي روي و هيچي به هيچي برنمي خورد. هيچ كس بحث نمي كند، هيچ كس از دستت غصه نمي خورد، هيچ كس از تو دل گير نمي شود، هيچ كس با تو وارد سوء تفاهم نمي شود. همه، همه چيز را درك مي كنند و بت مي گويند بروي خوش باشي. كلاً.
اما خب هميشه ي خدا يك ور ِ ديگر هم وجود دارد. يك ور ِ ديگر سكه، ور ديگه روزگار، ور ديگر زندگي، ور ديگر روحيات آدم هاي دور و ور، ور ديگر ذهن خسته ي خودت (سلام زويا پيرزاد) و.. ور ديگر خلق و خوي كائنات. روزي كه ور ِ ديگر خلق و خوي كائنات را تجربه مي كنيد، دنيا بر سر شما خراب مي شود. اتفاقات دور و بي ربط، به طرزي غريب و چپكي به هم مي پيوندند و هي كه پايين تر مي آيند بزرگ تر مي شوند و در نهايت مثل يك بهمن ِ عظيم الجثه ي هولناك بر سر شما فرود مي آيند. همه از صبح كله سحر پاچه مي گيرند. به اتند سلام بكني بت مي گويد بروي گورت را گم كني. كلاً. همه چيز مي افتد. همه چيز مي شكند. همه از دستت شاكي هستند. همه با تو وارد سوء تفاهم مي شوند. تو همه جا مقصر هستي. هيچ كس دركت نمي كند. هيچ كس نمي فهمد. تو به شدت تنهايي در اين روزها.. اين روزهاي غم انگيز.
خب.. امروز كائنات با من بداخلاق بود. من اين را نمي دانستم تا ساعت پنج و سي و چند دقيقه ي غروب كه بيرون از خانه بودم. دور ميدان شلوغ، يك دستم به فرمان بود، يه دستم به دنده، يك دستم به گوشيم وسط يك اس ام اس نيمه كاره، يك دستم به پيدا كردن آهنگي كه اين روزها دوستش دارم بين چهارصدتا آهنگ ديگر. راهنما به چپ داشت تيك تيك مي كرد و من هي به چپ راه باز مي كردم براي خودم. يك ماشيني سمت چپ من پيدايش شد كه راهنماش به راست بود و هي بوق شاكيانه مي زد كه يعني چرا من يك جورايي دارم مي پيچم جلويش و هي نگاه نمي كرد كه من راهنمام به چپ است و مجبورم به چپ بروم. يا من مجبورم به چپ بروم و راهنمام به چپ است. به هرحال خسته ام كرد بس كه بوق زد و من نگاهش كردم كه واقعاً نمي بيني؟ يا منظورت چيست؟.. در همين حين احساس برخورد سنگين كردم. احساس كردم يك نفر از پشت زده به ماشينم. ماتم برد. نگاه كردم به آينه پشت. هيچ خبري نبود. هيچ ماشيني حتي پشت سر واينستاده بود در آن ميدان شلوغ. به جلو نگاه كردم. من زده بودم به ماشين جلويي. آخ. جفت راهنما را روشن كردم و لب گزيده و نادم و غصه خوران پياده شدم كه بگويم متاسفم. داشتم نگاه مي كردم چه به سر ماشين جلويي آمده كه راننده ي سيبيلو آمد طرفم و گفت:«مگه كوري؟ كجا رو نگاه مي كردي؟». و به قدري بد اين را گفت كه من درآمدم :«چه وضع حرف زدنه آقا؟» او انگار كه اصـــلاً به مذاقش خوش نيامده باشد اين هم جوابي، يك جور ترسناكي گفت »بلـــه؟» كه يعني نشنيده و يعني دلم كتك مي خواهد انگار. بعد در آن شرايط كه در يك قدمي اش وايستاده بودم و جوري كه گفت بله و جور عصباني و طلبكارانه ي وحشتناكي كه نگاهم مي كرد، هيچ به نظرم بعيد نبود كه كتك بخورم ازش. نتيجه گرفتم كه روز بداخلاقي كائنات با او هم بود و به شدت هوس داشت يك نفر را كتك بزند. شجاعت به خرج دادم و بدون آنكه فاصله بگيرم ازش، محكم جمله ام را تكرار كردم. كتك نخوردم.. نه. كتك نخوردم. پشت ماشينش را نشانم داد و گفت كه زده ام لهش كرده ام. به چند خطي كه پشت ماشينش بود نگاه كردم و عذرخواهي كردم بابت خط ها و گفتم چيزي نشده. با بي تربيتي گفت حق ندارم بروم تا پليس بيايد. تكرار كردم كه اتفاقي براي ماشينش نيفتاده و من توي اين ميدان شلوغ صبر نمي كنم براي پليس محض اين چند خط و رفتم كه سوار ماشين شوم. فحش خوردم ازش. ديگر برنگشتم نگاهش كنم.. آقاي بي تربيت را. كارم درست نبود. هم جوابي درست نبود. مي دانم. به هر حال من مقصر ِآن خط ها بودم. اما اگر خشونت به خرج نمي دادم، له مي شدم. مجبور بودم. متاسفم.
اگر روز بداخلاقي كائنات نبود اين اتفاق نمي افتاد؟.. من نمي دانم. فقط مي دانم بعد از اين اتفاق، احساس مي كردم از هيچ كوچه ي گشادي هم رد نمي شوم. احساس مي كردم پرواز هم بكنم آينه به آينه مي زنم به ماشين هاي بغلي، برنامه ي شام جور نمي شود، آدم ِ پشت اس ام اس فك مي كند نسبت بهش بي تفاوت بوده ام، آن يكي مي رود در فاز سوء تفاهم. احساس مي كردم تا آخر اين شب كذايي، كائنات با من خوب نيست. احساس مي كردم تا صبح بايد بيش تر مواظب خودم باشم.
اين داستان ادامه دارد
ژانویه 26, 2010
خيلي تند راه مي رفت. قدم هاش بلند و محكم و مصمم بودن و من با قدم هايي كوتاه و خسته و نامنظم، با فاصله ي چند متر، دنبالش مي رفتم و براي راه رفتن از آخرين قطره هاي جونم مايه ميذاشتم. ظرف پلاستيكي قرمزي كه دستش بود كمكم مي كرد گمش نكنم. تاريكي هر لحظه بيش تر مي شد. درخت هاي بلند كنار جاده كم كم به سايه هاي شبح وار ِ خشن و دلهره آوري بدل مي شدن. كف پام به طرز غيرقابل تحملي ذُق ذق مي كرد و راه رفتن ثانيه به ثانيه عذاب آورتر مي شد. ماشين ِ بنزين تموم كرده رو چند كيلومتر عقب تر گذاشته بوديم و به اميد پيدا كردن بنزين، جاده ي پيچ در پيچ رو برمي گشتيم. مي دونستم جز راه رفتن، چاره اي نداريم ولي واقعاً ديگه ازم بر نمي اومد. ايستادم و سرم رو بالا وعقب گرفتم و نفسم رو بيرون دادم و بعد خم شدم و كف دست هام رو به زانوهام چسبوندم. بدون اين كه دست از راه رفتن برداره داد زد:«راه بيا.. نزديكيم».
- ديگه نمي تونم.
ايستاد.
- مي توني.. راه بيفت.
- نمي تونم.. خسته شدم.
از جاش تكون نخورد. صاف وايستادم و دستام رو به پشت كمرم تكيه دادم. تو اون تاريكي كه حتي ديگه ظرف پلاستيكي قرمز هم ديده نمي شد، فرقي نمي كرد درد و رنجت رو با قيافه ي درمونده و توي هم رفته نشون بدي يا نه.. ولي من داشتم اين كارو مي كردم و در همون حال به سايه هاي ترسناكي كه از درخت ها، دور و ورم ديده مي شد نگاه مي كردم.
- مي گي چيكار كنيم؟
من نمي دونستم بايد چيكار كرد. از اون وقتايي بود كه پيدا كردن راه حل رو جزو حيطه ي تخصصيم نمي دونستم. مغزم كاملاً از كار افتاده بود و از طرفي از اون وقتايي بود كه واگذار كرده بودم.
- من نمي دونم. مي شه همين جا بشينيم تا يه ماشين رد شه؟
- ديوونگيه.. . اين وقت شب هيچ كس از اين جا نمي گذره.
- پس چي؟
چند لحظه سكوت شد و بعد با لحني خيلي خيلي جدي انگار كه داره راجع به يه مسئله ي اثبات شده ي علمي صحبت مي كنه، با بي اعتنايي گفت
- راه بيفت.. وگرنه من مي رم و تو همين جا تنها بايد بشيني تا يه ماشين رد شه.
يه حجم گنده اي گرروپي افتاد تو قلبم و شروع كرد به سنگيني كردن.
- تنها؟
- راه ديگه اي واسم نذاشتي.
- مي ري و منو وسط جاده، با اين همه تاريكي، تنها ميذاري؟
- اوهوم.
خودم رو لايق اين همه بي اهميت واقع شدن نمي دونستم. گوشام شروع كرد به سوت زدن و داغ شدن.
- واقعاً؟ اين حرف آخرته؟
- اين حرف آخرمه.
براي چند ثانيه لب هامو محكم به هم فشار دادم و تو تاريكي به قسمت نامعلومي كه فك مي كردم بايد اون جا وايستاده باشه خيره شدم. از اون وقتايي بود كه تصميم نداشتم بجنگم و كسي كه داره مي ره رو با چنگ و دندون واسه خودم نگه دارم. بالاخره اين من بودم كه سكوت رو شكستم.
-باشه.. برو.
حاضر بودم قسم بخورم حتي قبل اين كه دو كلمه ي آخر رو بشنوه، راه افتاده بود.
نجات دهنده در گور خفته ست
ژانویه 18, 2010
ديشب يه خواب وحشتناك ديدم. خواب ديدم روز امتحان فارماكولوژيه و دكتر ف. اومده كه ازمون امتحان عملي بگيره. روند امتحان رو اين طور توضيح داد: «روي دهنتون يه ماسك ميذارم كه از طريق اون ماده بيهوش كننده رو تنفس مي كنيد. اين ماده، باعث كاهش ضربان قلبتون مي شه و شما رو دچار كاهش سطح هوشياري مي كنه. به تدريج بدنتون گرما از دست مي ده و رفته رفته سرد مي شين. من بعد از مدتي، روي شما تيكه هاي يخ مي ريزم. در اين زمان، شما انقدر سردتون شده كه مي خواين منو بغل كنين تا شايد كمي گرم بشين. من روتون رو با يخ مي پوشونم و كار ما در اين جا تموم مي شه.»
در تمام مدتي كه دكتر ف. داشته اين توضيحات رو مي داده، من به شدت مي ترسيدم. از همون لحظه اي كه گفت مي خوام بيهوشتون كنم من ترسم شروع شده بود اما وقتي مي ديدم همه در كمال آرامش به حرفاش گوش مي دن، دهنمو بسته نگه داشتم. وقتي توضيح داد كه قراره سردمون كنه، من از ترس ديگه نمي تونستم كلاس رو تحمل كنم. به ن. گفتم من اين امتحان رو نمي دم. هر چي كه مي خواد بشه، بشه. مي خواد حذفمون كنه يا هر چي. من اين امتحان رو نمي دم. ن. بهم گفت آروم باشم و صبر كنم ببينيم واقعاً قراره چيكار كنيم.
وقتي در مورد يخ صحبت كرد بچه ها كم كم ترس و نگراني ورشون داشت. همهمه پيچيد تو كلاس و چند نفر پرسيدن بعد از اين كه رومون رو با يخ پوشوندين، دوباره ما رو به حالت عادي برمي گردونين ديگه، نه؟ ما دوباره به زندگي برمي گرديم، نه؟.. . دكتر ف. با آرامش و اطمينان جواب داد: «نه.. شما مي ميرين». اين جا بود كه كلاس به هم ريخت و همهمه ها بالا گرفت و من مي خواستم از كلاس برم بيرون و ديگه برنگردم. دكتر ف. كه ديد بچه ها ناراضي هستن، عصباني شد و خونش به جوش اومد و چند تا جمله ي بي ربط از فرط عصبانيت به بچه ها پروند و وقتي ديد بچه ها هنوزم حاضر نيستن باهاش راه بيان، يه چاقو درآورد و گردن يكي از دخترها رو باهاش بريد. صورت دختر رو يادمه تو لحظه اي كه گردنش داشت بريده مي شد. من توي خواب ديدم چه شكاف عظيمي تو گردنش به وجود اومده بود و چطور داشت خون ازش مي رفت. ما همه از كلاس بيرون رفتيم در حالي كه به شدت جيغ و داد مي كرديم و دنبال كمك مي گشتيم.. خيلي وحشتناك بود. خيلي. بيش تر از همه به اين خاطر ترسناك بود كه نمي دونستيم از كي بايد كمك بخوايم و چطور بايد از دست دكتر ف. وحشي فرار كنيم. توي تمام مدتي كه مي دوئيديم و جيغ مي زديم من تو فكر دختر ِ گردن بريده بودم. كه برم دستم رو بذارم روي گردنش و فشار بدم تا آمبولانس برسه؟.. شماره ي اورژانس چنده؟.. كجاست نجات دهنده؟.. و هم چنان مي دوئيدم و جيغ مي كشيدم.
باگ
ژانویه 13, 2010

تصور کنین یه خونه ی چوبی رو بالای یه کوه بلند که یک طرفش به جای دیوار, پنجره های بزرگ داره؛ یه طوری که میشه رفت کنار پنجره و یه نمای صد و هشتاد درجه ای از طبیعت بالای کوه دید. از دره و رودخونه و کوههای بعدی.
بعد تصور کنین یه میز ناهارخوری بزرگ و بیضی شکل هم وسط اتاق هست و دورش چند تا صندلی چوبی لهستانی چیده شده و ما نشستیم و داریم با هم در مورد موضوع های مختلف بحث می کنیم. جلوی هر کس یه لیوانه که توی بعضی هاش قهوه ست و توی بعضی هاش شراب یا چایی یا کنیاک… یکی دو تا جا سیگاری هم هست که یکی شون حسابی پر شده. دوتا جا شمعی بلند هم هستن که یه انتهای میز جفت هم قرار گرفتن. انگار وقتی قرار بوده دور میز بشینیم اونها رو از جلوی دست جمع کردیم و اونجا قرارشون دادیم. جا شمعی ها پنج پر و نقره نیستن, اما از دور عجیب شبیه مدل های اسرائیلی به نظر میان. بعدش تصور کنین بالای میز ناهارخوری دو تا تاب آویزونه. در واقه دو تیکه چوب رو به دو تا طناب وصل کردن و بالای میز قرار دادن. یه جوری که میمونی که روی هر کدوم نشسته جلوی دید آدم رو نمی گیره ولی میشه به حرکتشون از بالای زاویه ی دید نگاه کرد. دو تا میمون که ساکت و عبوس نشسته اند. به قدری بی حرکت که ممکنه با مجسمه اشتباه گرفته بشن. فقط اگه سرمون رو یک کم بالا کنیم و توی چشمهای اخم آلودشون نگاه کنیم می فهمیم که کاملا زنده هستن و هیچ از اینکه بالای میز ما مشغول تاب خوردنن راضی نیستن.
تصور کنین ما مشغول بحثیم. بحث اینکه اگه یه دکمه ای رو توی این اتاق بگذارن و به ما بگن که اگه فشارش بدیم یه شهر منفجر می شه و اگه فشارش ندیم خودمون رو می کشن، اونوقت ما چی کار می کنیم.
اونوقت تصور کنین من ساکت توی فکر فرو رفتم و نمی دونم تکلیفم با این موقعیت چیه. نگاهم رو دوختم به تاب خوردن میمون ها و آروم سیگار دود می کنم. تابها به هم نزدیک میشن و دوباره فاصله می گیرن و مدام مثل پاندول ساعت این کار رو تکرار می کنن تا اینکه توی یکی از اون دفعاتی که دو تا میمون خیلی به هم نزدیک می شن, اونی که سمت راست منه زبونش رو از دهنش در میاره و همونجوری که میشه یه بستنی رو لیس زد, اون یکی میمون رو می کشه توی دهنش. خیلی سریع و مطمئن, یه جوری که انگار از اول شب داشته به همین حرکتش فکر می کرده. بعد شروع می کنه به خوردنش
بعد تصور کنین هیچ کس هیچ واکنشی نشون نمی ده؛ حتی یک لحظه هم توی بحث اختلالی به وجود نمیاد
*
توی اون خونه و توی اون ساعتها یه آهنگی هم پخش می شد. آهنگش به قدری خوب بود که منظره ی پشت پنجره مثل اکولایزر مدیا پلیر باهاش می رقصید.
چی می شد اگه جای پس دادن فندک، می ذاشتیمش تو جیبمون و می رفتیم؟
ژانویه 10, 2010
یه هفته بعد از تولدم بود و جدی ترین اتفاقی بود که واسه تولدم داشت می افتاد. نمی دونم اطلاعاتتون در مورد مسائل تولد-آلود چه قدره. یه اصل داریم که می گه «کیک بده، بیا کادوتو بگیر». من بنا به شرایط و در نظر گرفتن میزان عرضه و تقاضا، سعی کردم این اصل رو به «شام می دم، کادومو بیارین» تغییر بدم. در نتیجه ما رفتیم به جایی که قرار بود شام بدم و برخلاف انتظارمون اون جا خیلی شلوغ از آب در اومد. به علاوه، میزی که همیشه انتخاب اولمون بود هم اشغال شده بود. البته این مسائل اون قدرا اندوهگین کننده نبود و ما فقط و فقط به هدفی که داشتیم، فکر می کردیم. بعد از این که کادوها باز شد و عکس ها گرفته شد و غذا رو سفارش دادیم، احساس کردیم به هر حال ما تو یه مراسم تولد به سر می بریم و لازمه که تشریفاتی از جمله کیک داشتن و شمع فوت کردن، بی بروبرگرد اجرا شه. این جا بود که من شکست ِ اصل ِ «شام می دم، کادومو بیارین» رو به وضوح جلوی چشمام دیدم. کسی که به تولد شما دعوت می شه، به هیچ چیز (تاکید می کنم، به هیچ چیز) توجه چندانی نداره، جز کیک تولد و شمع هایی که روش هست و فوتی که از جانب شما باید صورت بگیره.
خوش بختانه یه جور کیک گردویی-شکلاتی-اسفنجی ِ برش خورده تو لیست اردور بود و این نیمی از مشکل رو حل می کرد. نیمه ی دیگه هم با رجوع به خانومی که سفارش های غذا رو می گرفت حل شد. خانومی که سفارش ها رو می گرفت، بهمون یه فندک و یه شمع کوچولو داد. کیک و شمع. همین. این کامل ترین تولد دنیا بود.
به هر حال اون شب ما شام خوبی خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و شمع روی کیک برش خورده گذاشتیم و با فندک خانومه روشنش کردیم و دستمون رو با پارافین داغ و شعله ی فندک کمی سوزوندیم و به نوبت نفری یه بار شمع رو فوتش کردیم و عکس گرفتیم و آرزو نکردیم. کی گفته باید موقع فوت کردن شمع تولد آرزو کرد؟ کی گفته آدم فقط سالی یه بار این فرصتو داره که آرزو کنه و مطمئن باشه آرزوش برآورده می شه؟.. آدم هر روز باید بتونه آرزو کنه و یقین داشته باشه آرزوش برآورده می شه. آدم باید راه های خاص خودش رو واسه برآورده شدن آرزوهاش داشته باشه. فوت کردن شمع تولد یکی از اون راه هاست که مسلماً واسه همه ی آدما جواب نمی ده.
بهتون اطمینان می دم هرچی تاحالا خوندین هیچ ربطی به اصل مطلبی که می خواستم تعریف کنم نداشته. داستان از اون جا شروع می شه که تولد تموم شده بود و ما داشتیم خرت و پرت هامون رو جمع می کردیم که بریم. فندک خانومه و شمعش روی میز بود و باید می رفتیم بهش پس می دادیم و همین کار رو هم کردیم. خانومه لب خند پت و پهنی بهمون زد و گفت هیچ قابلی نداشته و خوش حال شده که تونسته کمکمون کنه و یه مقدار از پول شام رو برگردوند به عنوان تخفیف تولدی و گفت کاش کار بیش تری از دستش بر می اومد. نه.. دروغ گفتم. خانومه فقط لب خند زد و سری تکون داد و در جواب تشکر من، گفت خواهش می کنم.
این جا بود که فکر کردم چی می شد اگه جای پس دادن فندک، می ذاشتیمش تو جیبمون و می رفتیم؟ چی می شد؟ اون وقت خانومه از این که نرفتیم فندکش رو بهش پس بدیم و تشکر کنیم، تعجب می کرد و با خودش می گفت چه دخترای بی توجه و بی تربیتی. اون وقت می رفت سراغ میزمون که پر از بشقاب و ته مونده ی غذاها بود، تا با چشم دنبال فندکش بگرده. اون وقت پیداش نمی کرد چون ما فندکو با خودمون برده بودیمش. اون وقت بُهت زده می شد. یه نگاه به میزای دیگه مینداخت که مطمئن شه کسی چیزی کم و کسری نداره و بعد راهشو می کشید می رفت پشت ِ پیش خون و دست می زد زیر چونه و فک می کرد اصلاً به قیافه هامون نمی خورد هم چین آدمایی باشیم. که فندک مردم رو دودر کنیم. با خودش فک می کرد چطور ممكنه ما هم چين آدمايي بوده باشيم؟ با خودش فک می کرد جامعه چه بد شده.. دیگه به ظاهر کسی نمی شه اعتماد کرد. دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد. با خودش فک می کرد فندکش رو خیلی دوست داشت و فک می کرد چه قدر عادت کرده بود به حضور همیشگی فندکش و حیف که دیگه نمی بیندش. فک می کرد.. دیگه هرگز به یه مشت آدمي که واسه تولد اومدن شام بیرون، فندک نمی ده. هرگز.
لالایی… خواب( اضافه شده ی اول)
دسامبر 31, 2009

نمی تونم بگم چه کسی بیشتر از همه مقصر بود. مادرم, که مدام خونه عوض می کرد و من رو هم دنبال خودش, محله به محله می کشوند. ( یه زن تنها با یه پسر بچه ی هشت ساله چاره ای نداره. هر کجا می رفتیم, احساس امنیت نمی کرد. هر سال سه یا چهار بار مجبور بودیم اسباب کشی کنیم و هر خونه ی جدیدی که می رفتیم بعد از چند روز پر می شد از قفل هلی جدید و نرده ی بالکن و حصار پنجره و چفت ئ بست های در! تا اینکه بعد از اون حادثه مجبور شدیم به طور کل بریم به یک شهر دیگه . مادرم هم دوباره ازدواج کرد و آرام تر شد. هر چند تا این اواخر هر شب دست کم چهار پنج بار بیدار می شد و قفل در و پنجره ها رو چک می کرد و دوباره می خوابید.
شاید تقصیر مادر اون بود. که همیشه شلغم می پخت و بعد, قابلمه های پر از شلغم پخته رو توی هر اتاق خونه شون روی بخاری می گذاشت تا کسی سرما نخوره. به همین دلیل توی تمام خونه بوی نا خوشایندی می پیچید و من که نمی تونستم تحمل کنم به اون می گفتم بریم توی کوچه بازی کنیم. کوچه ای که با یک پیچ به ریل راه آهن می خورد و عبور قطار و پرتاب سنگ به سمت شیشه ها و مسافرینی که با سرعت از جلوی چشم آدم رد می شوند، تفریح همه ی بچه هایی بود که خونه شون در مسیر ریله و مثل سرخپوستها، سنگهاشون رو توی مشت می گرفتن و گوش می خوابوندم که کی قطار می رسه
شاید هم تقصیر خود من بود. که داشتم بدون پدر، بزرگ می شدم. یا تقصیر پدرم که قبل از اینکه به من یاد بده که دزدی هرچقدر هم که کوچک باشه کار درستی نیست, ما رو ترک کرد. یا تقصیر خود اون بود که از من کوچک تر بود و مثل همه ی رابطه های دوستانه ای که توی اون سن شکل می گیره, من که بزرگ تر بودم مشخص می کردم که شیوه ی دوستیمون چه جوری باشه و اون چه نقشی توی دوستی بازی کنه. شاید اگه اون بزرگتر از من بود, به رابطه مسلط می شد و ماجراها یه جور دیگه رقم می خورد
به هر حال وقتی صبح اون روز سرد دی ماه یازده سالگیم, وقتی به سمت مدرسه راه افتادم نمی دونستم قراره زندگیم واسه همیشه عوض بشه.
*
از آدمهایی که یه جورایی خودشیفتگی عددی دارن بدم میاد. کسایی که عاشق تاریخ تولدشون هستن ( مثلا ازشون می پرسی : «چه عددی رو دوست داری؟» می گن : « بیست و یک؛ آخه بیست و یک آذر به دنیا اومدم.) و این فقط مریوط به عددهایی نیست که طبیعت بهشون اهدا کرده، خیلی ها رو می شناسم که از شماره ی شناسنامه یا کدپستی خونه شون هم لذت می برن. واقعا برام قابل درک نیست که یه شماره که دولت برات تعیین کرده و با هزار نفر دیگه هم مشترکه, چه ارزشی می تونه داشته باشه که مثلا چون پلاک خونه تون نود و پنجه و این گلدون هم نود و پنج هزار تومنه, حتما باید برای خونه تون بخریش… اغلب، کارهای این آدمها اونقدر تکراری می شه که اعصابم رو خورد می کنه.
دیروز که دم باجه ی عابر بانک ایستاده بودم و داشتم تصمیم می گرفتم که رمز جدید کارتم رو چی بگذارم دوباره ذهنم رفت سراغ این موضوع. خودمم هم گیج شده بودم و نمی دونستم چه عددی انتخاب کنم که هم به ذهن سپردنش راحت باشه و هم به یاد آوردنش! قبل از اینکه ناخودآگاه به سال تولد خودم یا زنم یا سالروز ازدواجمون و از اینجور چیزها فکر کنم با خودم قرار گذاشتم که چهار رقم از پلاک یه ماشین که یکی از عدد های پلاکش صفر باشه رو به عنوان رمز انتخاب کنم. از این ایده خوشم اومد. رو به خیابون کردم و چشم به ماشین ها دوختم و منتظر شدم.
*
359
دسامبر 19, 2009
قبلاً فک می کردم «متاسفم؛ نرو.» یه آهنگه.. . آهنگی که هنوز ساخته نشده و دنیا کم داردش و من می سازمش و دنیا رو نجات می دم از این کمبود. بعداً به این نتیجه رسیدم که «متاسفم؛ نرو.» یه کتابه. کتابی که هنوز نوشته نشده و دنیا کم داردش و من می نویسمش و دنیا رو نجات می دم. الان به این نتیجه رسیدم که نه یه آهنگه و نه یه کتاب. ولی نمی دونم چیه. اصلاً نمی دونم چرا هم چین ترکیبی رو باید به دنیا اضافه کنم! نمی دونم چرا «متاسفم؛ نرو.»؟ چرا متاسفم؟ چرا نرو؟.. چرا احساس می کنم دنیا هم چین چیزی کم داره؟ چرا «من» باید بسازمش؟ چرا؟
357
نوامبر 30, 2009
من کلکسیونر خوبی نیستم. هیچوقت نبودم. هیچوقت مجموعهدار نبودم. وقتی بچه بودم، هیچوقت جعبهای پر از دکمههای رنگی با شکل و رنگ و اندازههای مختلف نداشتم. هیچوقت یه تخته چوب که بهش چند ده جور پروانه میخ شده باشه نداشتم. هیچوقت تمبر، در ِبطریهای نوشابه، کاغذهای رنگی شکلات و آدامس، تیکههای پارچه و.. جمع نکردم. اگه هم زمانی وسوسه شدم دست به همچین کاری بزنم، با شکست مواجه شدم. من حتی نمیتونم کلکسیونهایی که آماده و مرتب به دستم میرسن رو حفظ کنم؛ جعبهی کوچیک ِ پر از مروارید و منجوق و.. که از بچگیهای مامان، بهم به ارث رسیده بود رو ظرف کم تر از یه روز نابود کردم. من، آدم نگه داشتن خرده ریزها نیستم. نمیتونم یه صندوق پر از خرت و پرت داشته باشم و با هر بار دیدنش ذوق کنم. نمی تونم چند وقت یه بار کل صندوق رو بریزم بیرون و به هر جزئش با افتخار خیره بشم و دوباره تر و تمیز برشون گردونم تو صندوق. همهچیز از نظر من تاریخ مصرف داره و بیاستفادهها و تاریخ مصرف گذشتهها، محکوم به مرگ هستن. حتی اگه ظاهر بامزه و دلربا و وسوسه انگیزی داشته باشن. نمیدونم از کمحوصلگی ِ ذاتیم سرچشمه می گیره یا مسئله چیز دیگهست. در همین راستا، من نمیتونم از آدم های دور و برم کلکسیون بسازم. من با همه نوع شخصیتی کنار نمیام و در نتیجه دلیلی نمیبینم همهجور آدمی رو نزدیکم نگه دارم. از طرفی رابطههای لبپَر شده جایی توی زندگی من ندارن. اگه حالا نمیتونم رابطه رو بند بزنم، سپردنش به کلکسیون، محض این که شاید بعدها بتونم از پسش بر بیام، به نظرم بی معنیه. به نظر من رابطه یا کامل و رضایت بخش و سالمه، یا اصلاً وجود نداره. من در مورد کُشتن رابطههای ناقص، لبپَر یا بی فایده حتی شَک نمیکنم. فکر میکنم بهتره دو تا آدمی که باهاشون خوشحالم و همیشه می تونم روشون حساب کنم و روم حساب کنن رو کنارم داشته باشم تا دویست تا آدمی که رابطه ی کج و معوج و مارپیچی و زیگزاگ و چسبزخم خورده و متقاطع و ترکخوردهمون، سالی یه بار هم به درد هیچ کدوممون نمی خوره. من آدم رابطهتکونی سالانه یا ماهانه یا هفتگی نیستم. رابطه تکونیهای من، روزانهست. هر ساعت یک بار. هر لحظه.
جای من کجاست؟
نوامبر 27, 2009
آیا کمک بزرگی به بشریت خواهد بود اگر نوشتن رو ترک کنم؟ آیا واقعاً دنیا واسش اهمیتی نداره که من بنویسم یا نه؟ آیا با ننوشتن من جهان هیچ هیچ هیچ چیزی کم نخواهد داشت؟ من فقط جواب درست رو می خوام. قول می دم عاقلانه باهاش برخورد کنم.
353
نوامبر 25, 2009
سه تا دونه اپیزود مونده همهش و یه مرگ که میدونم قراره تا آخر سریال اتفاق بیفته.. . واسه اولین بار احساس میکنم دوست ندارم تنهایی بشینم به سریال دیدن. شاید به یه بازو واسه چنگ زدن احتیاج پیدا کنم.