338

نوامبر 9, 2009

تشکر می کنم از اساتید گوارش که جمیعاً پا شدن رفتن کنگره و دو روز آخر ِ هفته ی کاری رو خالی کردن و ما تونستیم هم چین برنامه ی سفر مشتی و عظیمی بریزیم. تشکر می کنم از آموزش دانشکده و خصوصاً دکتر تقوی که هی بدقلقی کرد و هی سنگ جلو پامون انداخت و هی ما رو از اوج ِ «بزن قدش، کارا درست شد» به قعر ِ «ای بابا.. حالا چی کار کنیم» پرت کرد. البته ما از پس همه ی این سنگ ها بر اومدیم و صرفاً در نهایت کمی به هیجان قضیه افزوده شد. در مرحله ی بعد تشکر می کنم از دکتر یکتا، دکتر نقشوار، دکتر میربها، دکتر محمودی و خانم حسن نژاد به دلیل این که مشکلات به وجود اومده رو به گونه ای ستودنی حل کردن و با انعطاف پذیری هایی که نشون دادن، سهم بزرگی تو پیش برد اهداف ما داشتن. در مرحله ی بعد تشکر می کنم از نسیم به خاطر این که جرقه ی این تصمیم بزرگ، بود. در واقع ما رو هُل داد به سمت این که تعطیلات رو دست کم نگیریم و پی گیری های شایان تحسینی انجام داد تا بهمون ثابت بشه که این کار شدنیه و تلاش های شبانه روزیش بالاخره سبب شد بتونیم الان با خیال راحت برنامه ی سفر رو جلوی رومون داشته باشیم. از همین جا اعلام می کنم که «نسیم جانم؛ خواب دیشبم نوش جونت.. گوشت بشه به تنت». در مرحله ی بعد از مقژی تشکر فراوان می کنم که بسیار صبور، منعطف، مصمم و با جدیت باهامون همکاری کرد و نقشی اسطوره ای در شکل گیری برنامه داشت. هم چنین جا داره تشکر ویژه ای داشته باشم از پدر عزیزتر از جانم؛ مسلماً این همه شادی و رضایت خاطری که الان در من موج می زنه، بی کمک و پشتیبانی های پدرم، وجود خارجی نمی تونست داشته باشه. تشکری هم از کاپیتان د. و خانم غ. داشته باشم بابت راهنمایی‌های ارزش‌مند و توصیه های کار-راه-اندازشون که بسیار به دردمون خورد. در آخر هم از هر کسی که فک می کنه قدمی مثبت در این راه برامون برداشته، تشکر می کنم به هر حال. امیدوارم این برنامه، ارزش این همه خستگی و دوندگی که براش کشیدیم رو داشته باشه.

نوامبر 9, 2009

خستگی ِ بعد از به نتیجه رسیدن دوندگی‌هات و نگرانی‌هات، لذت بخشه.. لذت بخش.

335

نوامبر 6, 2009

روزهام رو نجویده قورت می‌دم.

327

اکتبر 30, 2009

خون را با آرامشی ستودنی از روی چاقویش پاک کرد. چاقو را بست و در جیبش گذاشت. یک پرتقال کوچک  از روی میز وسط آشپزخانه برداشت. رنگ سبز-زرد  آن تناسب خوبی با قطره خون کوچکی داشت که رویش نشسته بود و رفته رفته خشک می شد. سمت خون آلود پرتقال را با پیش بندش پاک کرد. به میز تکیه داد. ناخن شستش را در پوست پرتقال فرو بُرد. نگاه کرد به تکه های مرغ توی آب کش که منتظر بودند به زودی در یک «خورش آلو» نقش بازی کنند.

323

اکتبر 26, 2009

هفته هاست دنبال یه کیکی هستم و پیداش نمی کنم. هفته هاست که خیابون به خیابون و مغازه به مغازه می گردم و هیچ جا کیکی که من می خوام رو نداره. کیکی که من می خوام تو کف یه دست جا می شه و سبکه. فک کنم بشه بهش گفت نوعی کیک اسفنجی.. . کیکی که من می خوام نرمه. مث کیکی که نامادری سیندرلا تو فیلم می خوره و با دهن پُرش، در توصیف کیک می گه:«سو مویست». البته نه اون جور لج دراری که نامادری سیندرلا تو فیلم می گه. این کیکه هیچ جنبه ی منفی نداره. خیلی نرم و خوش مزه و حبه ی انگوره. کیکی که من می خوام جوریه که می شه ساعت ها خوردش. یعنی می شه به میزان چند ساعت متوالی هی چایی بریزی هی از کیک بخوری و کماکان احساس خوبی از پر بودن شکمت داشته باشی. کیکی که من می خوام گِرده و لبه هاش دالبُر دالبُره و وسطش سوراخه. کیکی که من می خوام از بالا به پایین شیب پیدا می کنه و کوچیک می شه. کیکی که من می خوام، احساس می کنم کشمش هم توش داره. پیداش نمی کنم.. پیداش نمی کنم.. پیداش نمی کنم. هیچ جا. هیچ جا. هیچ جا.

پ.ن: امروز «م» با خوش حالی یه بسته از تو کیفش در آورد که «سورپراااایز! اینم همون کیکی که دنبالش بودی!». قیافه ی «م» دو نقطه دی بود و می دونم طفلک کلی تلاش کرد واسه آفریدن چنین لحظه ای. «این که کیکی که من می خواستم نیست!». اینو من گفتم. لب ورچیده. سورپرایز مخربانه. نا امید.

پ.پ.ن: احساس عجیبی دارم بابت این که شاید این کیکی که من دنبالش هستم وجود خارجی نداشته باشه. می دونم داره و می دونم خوردمش بارها. اما همه ابراز بی اطلاعی می کنن و می گن به عمرشون چیزی نخوردن که مشخصات کیک منو داشته باشه. دچار توهم شدم؟ شاید تو زندگی قبلیم هم چین کیکی خوردم؟ یا زندگی بعدیم؟

321

اکتبر 25, 2009

می گم :«عکسش قشنگه. ولی زنده نیست. کم رنگه. بی جونه». بعد به طور جدی اضافه می کنم :«یا چشم من سو نداره؟».

319

اکتبر 25, 2009

باید یه پست بنویسم راجع به دیشب و وقتی فهمیدم رزا منتظمی دیگه زنده نیست.. اما حوصلشو ندارم. باید بگم که چه حالی داشتم و چرا و چگونه رزا منتظمی آدم مهمی در زندگی من بوده سال ها. ولی کلمه ها ازم فرار می کنن. حوصله ندارم توضیح بدم. حوصله ندارم کلمه ها رو کنار هم بچینم و داستان بسازم. آخ.

باید یه پست بنویسم راجع به این که من کلاً موجود سر به هواییم و حواسم هست و نیست و می ره و میاد. اما حوصلشو ندارم. در شروع هم چین پستی می تونم از اتفاقای امروز استفاده کنم. امروزی که مکرراً در زمان حال نبودم و هی حواسم پرت می شد و همین شد که.. . خب.. حوصله ندارم بگم چی شد و چی نشد.

امروز صبح تو ذهنم بود راجع به یه چیزی بنویسم یه پستی. اما حوصلشو نداشتم. الانم یادم نمیاد چی بود. اما اگرم یادم بود بالطبع حوصلشو نداشتم که بنویسمش.

باید پست بنویسم راجع به این که یه وقتی، یه چیزی واسه یکی انقدر مهمه که اگه کارد تو استخونت می ره هم باید انجامش بدی واسش. حیاتیه. ضروریه. حتی اگه به قیافه ی اون چیزه نخوره.. . ولی.. حوصله ندارم توضیح بدم.

لازمه.. . خیلی لازمه بنویسمشون اینایی که گفتم رو به اضافه ی اونای دیگه ای که حوصلشونو ندارم. یا یادم هست و حوصله ندارم ازشون در حد یه خط حرف بزنم، یا یادم هم نیست حتی و حوصله ندارم که فک کنم تا یادم بیادشون. ولی خب.. در مجموع آدم می گه که چی. کی می خونه. کی می فهمه. کی دلش می خواد که بخونه و بفهمه. نه مسلماً. من ازونایی نیستم که واسه دل خودم وبلاگ بنویسم. مطمئن باشم که خونده نمی شم و بازم امیدوارانه بنویسم. البته دروغ چرا. وقتایی که آدم حالش خوبه می شینه می نویسه. می نویسه و در و دیوار وبلاگ هم به حرفاش گوش می دن و خوش حالن دوتایی با هم (آدم و وبلاگ). واضحه که من الان در چنین وضعیت روحی-روانی نیستم که بتونم با در و دیوار وبلاگم خلوت کنم و خوش حال باشم. من الان موجودیم که کلی حرف واسه گفتن دارم ولی حوصله ندارم توضیح بدمشون. کلی حرف که شاید بشه گفت قلمبه شدن. من آدمی هستم که می خوام همه بی حرف بفهمن چرا، چه طور، کِی و غیره. آخ.. .

The Visible God

اکتبر 24, 2009

مامان‌ها همیشه، همه‌چی رو می دونن. حتی اگه ذره‌ای به روی خودشون نیارن.

314

اکتبر 22, 2009

بعضی دوستا هستن در زندگانی که خیلی تنبلن. چندین ساله که با هم دوستین و به این همه قدمت هم افتخار می کنین و اصلاً این پیشینه ی خوب باعث می شه رابطتون بیخود از هم نپاشه لابد.. اما مشکلی که این وسط هست تنبل بودن این دوسته. تا وقتی تو حواست به همه چی هست و خبر می گیری و خبر می دی و برنامه می چینی و برنامه جور می کنی همه چیز  خوب پیش می ره و شما دوستای فوق العاده ای هستین. هی از تو توجه و از اون ور سر به هوایی و “من درگیرم” و “من وقت ندارم” و “امروز که بیکارم تو حتماً باید وقت داشته باشی” و.. . خب طرفی که داره توجه می کنه تا کی می تونه این جوری ادامه بده؟ تا یه جایی صبور می مونه و کنار میاد و برنامه های خودش رو به هم می زنه و هی مث خمیر شکل های مختلف به خودش می گیره که تو موقعیت های مختلف بگنجه و باعث ناراحتی نشه. اما تا کی؟ تا چه حد؟ از یه وقتی به بعد حق نداره ناراحت شه؟ حق نداره بگه بسسسسه دیگه! چه قدر من حواسم باشه؟ چه قدر تو خودخواه بمونی؟.. حق نداره؟.. از این به بعده که می گه من دیگه خسته شدم! دیگه به جهنم.. هیچ خبری نمی گیره و هیچ برنامه ای سِت نمی کنه. طرف تنبل رابطه هم که عادت نداشته به اولین قدم ها رو ورداشتن و اصولاً آدم منفعلیه، همه چیز رو واگذار می کنه. نتیجتاً رابطه ی چند ساله ی فوق العاده ای که مث ستاره داشته می درخشیده، روز به روز نابودتر می شه. به همین سادگی. سر خودخواهی و منفعل بودن یه طرف.

من فک می کنم اگه این ور رابطه یه قدم بر می داره اون یکی حدددداقل باید نیم قدم بیاد جلو. منفعل بودن و تنبلی کردن آخرش مث پتک رو سر خودش فرود میاد.

312

اکتبر 22, 2009

چهارشنبه شب – ساعت نه – اس ام اس شماره ی یک

ایده.. دکتر بهم گفت یه تومور تو دماغم دارم. گفت بعد این که نمونه گرفت می گه خوش خیمه یا بدخیم. ایده ه ه.. امروز بداخلاق بودی.. : ( مسخرمم می کردی.. ایده : (

ساعت نه و ربع – اس ام اس شماره ی دو

شوخی مضحکی بود. می خواستم ببینم چه قدر دوستم داری که دیدم اندازه نُه تومنم دوسم نداشتی. اوکی! شب به خیر.

ساعت نه و نیم – اس ام اس شماره ی سه

هی ایده! خوبی؟ کوشی؟ حداقل میسد بنداز بدونم زنده ای.